پارت پنج تجربه زایمان

صبح رفتم و همه چی خوب بود و من آماده این بودم که برم خونه و دکترم 10 و نیم اومد و گفت مرخصی 12

دوباره رفت بیرون مامانم رفت گفت خانم دکتر سونو گفتین دوشنبه بره که اگه بچه بریچ مونده بود سزارین کنین دو هفته دیگه
دکترم گفته بود حالا که اینجاست همینجا بره سونو و ما با خاطر جمع رفتیم آخرین سونو رو انجام بدیم اما از رفتارشون حس کردم یک جای کار درست نیست وقتی بلند شدم تا برم لباس بپوشم و بیام خونه گفتن سونو گفته آب دور بچه خیلی کمه و بابد سزارین بشی الان و دکترت هم اینجاست و همه چیز در عرض 1 ساعت تقریبا اتفاق افتاد
دکترم اومد تو بخش بالا سرم و من تا دیدمش شروع کردم به گریه زاری و دکترم فقط میگفت خدارو شکر کن که الان فهمیدیم و الا معلوم نبود تا دوشنبه چه بلایی سر بچت بیاد...

یکم باهام حرف زد و من آماده کردن بردن اتاق عمل

من برای اولین بار بود که چنین چیزهایی میدیدم و واقعا ترسیده بودم
همه فوق العاده مهربون بودن و حواسشون بهم بود و مراقبم بودن و ممنونم ازشون

دکتر بیهوشی قشنگ باهام صحبت کرد و شوخی می‌کرد و من واقعا درد اسپاینال رو متوجه نشدم

اما از ترس دوباره تنگی نفس گرفته بودم و میگفتم من نمیتونم نفس بکشم دکترم فوری گفت بهش اکسیژن بزنین و دکترمم باهام صحبت می‌کرد، من گریه میکردم و میگفتم هنوز بی حس نشدم دکترم می‌گفت دست نمیزنم تا خودت بگی بی حس شدی و صحبت میکرد که یه لحظه دختر خوشگلمو از بالای پرده نشونم داد و گفت ببین نفهمیدی درش آوردم و من فقط گریههه میکردم

و بگم که دردناک ترین قسمت ماجرا جائیه که بی حسیت رفته و میان کل شکمتو فشار میدن واقعا درد وحشتناکی داره و بقیه دردش از نظر من قابل تحمل بود.

۵ پاسخ

عزیزم دکترت کی بود؟
بیمارستان موسی بن جعفر چجوری بود رسیدگی و رفتار پرسنل اینا خوب بود راضی بودین؟
هزینه بیمارستان چقدر شد میشه توضیح بدی چون منم احتمالا برم موسی بن جعفر دکترم پیشنهاد داد و موندم کجا برم بین مهر و مادر و بنت الهدی و موسی بن جعفر

مبارک باشه عزیزم. دکترت کی هست ؟

عزیزم، چشمت روشن، پاقدمش مبارکه

سلام انشالله نی نی خودت هنیشه سلامت باشین عزیزم
ببخشید ی سوال برای معاینه بادست انحام میدن واینکه اگه بادسته دستشونوتاکجامیبرن داخل

عزیزم بچه چندروزدستگاه بودوچندکیلوبود

سوال های مرتبط

مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۰ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان تیام مامان تیام ۳ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین
ساعت ۳:۳۰بود دکترم اومد و باهام خوش و بش کرد و از قبل گفته بود دوست داری تو اتاق عمل چه آهنگی گوش بدیم باهم اون روز شوهرمم بود اون گفت دو پنجره گوگوش دکترمم اومد گفت هرکار کردم حفظ نشدم بیا تمرین کنیم 😂 ی دوباری پخش کرد و بعد رفت که حاضر عکل بشه بعدش بهیار و اینا همسرم و مامانم رو صدازدن اومدن پیشم و خداحافظی کردیم من وقتی همسرم رو دیدم یهو زدم زیر گریه اونم ی عالمه گریه کرد و بغلم کرد و‌گفت من مطمئنم زایمان بدون دردی داری و تو دختر قوی هستی بعدش اومدن منو بردن به سمت اتاق عمل خیلی جو اناق عمل و پرسنلش خوب بود کادرش همه جوون بودن من تقریبا باهمشون خوش و بش کردم و حتی درمورد شغلم و کاری که میکنم و اینا باهاشون صحبت کردم و دکتر بی هوشی هم خیلی دکتر خوبی بود من دیگه ترس و استرسم ازبین رفته بود . بعد دکتر بی هوشی بهم توضیح بی حسی رو داد و گفت تکون نخور من تکونم نخوردم راستش رو بگم اصلا درد نداشت دردی که فکر میکردم نبود شاید درحد گزیدن پشه بعد درازم کردن و جلو صورتم رو پوشوندن و دکتر آهنگ رو پلی کرد 😂 تا من بی حس بشم یکم طول کشید چون من کلا دیر بی حس میشم دندون پزشکی هم میرم همینه بعدش که پاهام گز گز کرد و سنگین شد سوند زدن برام و دکترم کار رو شروع کرد کل عمل باهام پرسنل حرف میزدن و حواسم رو پرت میکردن واقعا من دره ای ترس نداشتم دکتر برش زد و اینا ولی نمیدونم چرا هرچی شکمم رو فشار میداد بچه در نمیومد که دکتر بی هوشی که مرد بود گفت دکتر کمک میخواین دکترم گفت اره و کل وزنش رو انداخت رو سینه ام و خیلی محکم فشار داد جوری فشار داد که کلی آب و خون یهو پاشید بیرون
مامان آرام مامان آرام ۱ ماهگی
چون قول داده بودم بیام بگم از میزان رضایتم درباره بیمارستان نیکان حکیمیه ،تو دو سه تا تاپیک می‌زارم تجربه مو که شاید بدردتون خورد
عمل من رو گفته بودن ۷ صبحه ،۴ باید بیمارستان باشیم برای پذیرش
من نفر اول بودم اما چون ینفر از شب قبل بستری شده بود و صبحم عمل داشت اون نفر اول شد ،تو خود بلوک زایمان رفتارشون خوب بود و به مقدار سوال پرسیدن و مدارک رو گرفتن ،یکی از خانما که مریض دکتر من بود گفت سوند رو برای من تو اتاق عمل بزارین و یکم اصرار ،به دکتر زنگ زدن اجازه بگیرن که دکتر گفت همه مریضامو اتاق عمل میزاریم
منو ساعت ۸ بردن اتاق عمل ،با دکتر بیهوشی صحبت کردم دوباره و در نهایت قرار شد از کمر بی حس کنن ،و خدایی ام دکتر خوبی بود
گفت ریزترین سوزن رو برات میزنم
دردش کاملا در حد تحمل بود و خیلی زود تموم شد
بچه های اتاق عمل هم خوب بودن رفتارشون و دکترمم اومد و عمل شروع شد ( من چون چسبندگی خیلی زیادی داشتم خیل بعمل سختی بود و خونریزی قطع نمیشد و به شدت ازم خون می‌رفت و بخاطر همین کلی آمپول و قرص دادن که جلوی خونریزیم گرفته بشه و واقعا اونجا بود که خدارو شکر کردم دکترم واقعا پنجه طلاس که تونست از پس عمل بربیاد و طوری رفتار میکرد که هیچ اتفاقی نیفتاده ) دیگه بچه رو بدنیا آورد و اذان رو گفت
ولی بعد عمل خیلی بهم تاکید کرد دیگه بچه نیارم چون خطرناکه
اینم بگم که اینجا بود که از شب قبل با هوش مصنوعی صحبت کرده بودم و خیل بدردم خورد (حالا تاپیک بعدی میگم چی شد )

#زایمان #فرزندپروری #مادروکودک #بارداری #سزارین
مامان دیار مامان دیار ۳ ماهگی
سلام مامانا
پسر منم بالاخره دنیا اومد
دیروز ساعت ۹ صب سزارین شدم
سزارینم خودخواسته بود دکتر برای ۱۵ برام نوبت داده بود
گفته پانزدهم ساعت ۶ صب بیمارستان باش ما هم تقریبا ۶ صب بیمارستان بوذیم و تشکیل پرونده دادیم و ما رو فرستادن طبقه ی اول بخش زایشگاه و ازمایش های لازم رو انجام دادن تقریبا ۸ و نیم بود که منو بردن اتاق عمل
اونجا که وارد شدم خیلی میترسیدم دکترم و دکتر بیهوشی و چندتا پرستار دیگه هم بودن
اول کار سوند رو وصل کردن یه کوچولو درد داشت و بعدش دکتر بیهوشی اومد همیجور که داشت باهام صحبت میکرد امپول رو زد درد نداشت اصلا ولی من خیلی از امپول بی حسی میترسیدم و بعدش پرستارا یه پرده جلوم کشیدن و دکتر کارش رو شروع کرد و من هیچ دردی نداشتم تقریبا بعد سه چار دقیقه صدای گریه ی بچه اومد و تا بخیه ها رو زد تقریبا نیم ساعتی اتاق عمل بودم وبعد ۴ ساعت ریکاوری و بعدش اوردنم بخش
تا هر چی بی حس بودم هیچ دردی نداشتم پمپ درد هم وصل کردن موقعی که میخواستم برای اولین بار بلند شم‌راه برم خیلی درد داشتم الان خداروشکر بهترم ولم بازم هنوز درد دارم
حتما بعد از اناق عمل شوهرتون کنار تون باشه چون بواقعا بلند شدن سخته و یه همراه دیگه هم داشته باشی
اینم از تجربه ی سزارین من😊
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۴...

خب اول بگم که من قرار بود یک شهریور پسرم دنیا بیاد دکترم نامه رو برای اونروز داده بود ولی ۲۹ مرداد فشارم رفت بالا و احساس کردم چشمام و دستم داره ورم می‌کنه برای همین به دکترم زنگ زدم و گفت حتما فرداش صبح زود برم بیمارستان برای بستری... این شد که ۳۰ مرداد پسرم دنیا اومد... ما ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان پرونده باز کردیم از بلوک زایمان یه پرستار خوش اخلاق اومد دنبالم و رفتیم لباس بهم داد که جالب بود از قسمت سینه دو تیکه بود و کش خورده بود تا بعد عمل بلافاصله بچه با مادر ارتباط پوستی بگیره جوراب آمبولی رو برام پوشندن و یه ان اس تی و فشار ازم گرفتن که همه چی عادی بود آنژیو کتم رو هم وصل کردن با آتلیه ای که هماهنگ کرده بودم اومد و بیرون با همسرم حرف زده بود فیلم گرفته بود اومد داخل از منم گرفت ...ساعت نزدیک ۹ صبح بود که از اتاق عمل اومدن دنبالم رفتیم آمپول بی حسی رو از کمر زدنی یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود چون بدنم خود به خود تکون میخورد ولی باید تکون نمی‌خوردم... بی حس که شدم سوند رو وصل کردن که نفهمیدم دردش رو بعد از ده دقیقه صدای نینیم اومد و واقعا حس قشنگی بود دکتر بچمو نشون داد بعد بالاسرم بردن شستنش تمیزش کردن تا منو بخیه کنن کارم تموم شد بردنم ریکاوری که پسرمم باهام آوردن اونجا یه پرستار پیشم بود همش پسرمو میزاشت روی سینم تا شیر بخوره فقط نمی‌دونم چرا دستی که آنژیوکت داشت تب میکرد و یه جوری میشد اذیت میکرد بعد که بخش رفتم درست شد همونجا گفتم برام پمپ درد بزنن حسم داشت برمیگشت یه درد خیلی کمی رو حس میکردم که برام پمپ رو زدن بردنم به سمت بخش با پسرم....ادامه..
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
بعد از فقط یه نوبت قرص زیر زبونی
دیکه گفت ادامه نده فهمیده بودم میخاد منو سز کنه فقط گفته بود به من نگن (راستش اون لحظه هم دلم همینو میخاست چون صدای بقیه رو از اتاق های دیکه شنیده بودم ترسیده بودم )یهو گفتن میریم اتاق عمل دکترت اومده
همه چی یهویی شد ساعت ۱۰رفتیم اتاق عمل همه هی حرف میزدن من هنگ بودم آمپول بی حسی زدن شروع صدای پاشیدن خون رو میشنیدم دردی نداشت واقعا هیچی متوجه تمیشدی حرف میزدم با دکترم تموم شذ سر بیست دقیقه بعدش رفتم ریکاوری لرزش شدید داشتم شکمم بی حس بود تا شاید بیست دقیقه میلرزیدم جوری که بازو هام هنوز گرفته (البته من چون صبح تاشبش به دست فشار سنج به دست سرم بهم بود واقعا دستام داغون شده بودن )دیگه کم کن بعد سه چهار ساعت حس به پاهام اومد شیاف مرتب میذاشتن سرم اینا بهم وصل بود و ناشتایی من که از نه صبح دوم بود باید ادامه پیدا می‌کرد هشت ساعت برا بعد سز و بی حرکتی بود با تشخیص دکترم یه دارو سولفات هم برای پیشگیری به خاطر فشار هام شروع شده بود که بایذ بیست و چهار ساعت دیگه هم علاوه بر تحت نظری سزارین میبودم من حدود سی و جهار ساعت ناشتا بودم خیلی سخت بود ساعت ها رو تخت بودم ناشتا
رسید وقت ببند شدن سخت ترین قسمت کار بعد سز انقدر سخت بود انقدر جونم در اومد بع خصوص که قبلشم ساعت ها من دراز کش بودم خیلی درد داشتم خیلی زیاد
و موندگاری بیشترم تو بیمارستان همه چی مزید بر علت بود که سخت تر بشه شروع سزارین واقعا دردی نداره هیچی اما بعد یک روز درد ها سخته خیلی سخت اما با شیاف قابل کنترله
ولی مثلا من چون یکم چربی شکمی هم داشتم مراقبتم باید بیشتر میبود
ادامشو برم بعذ بگم
#بارداری
#بارداری