تجربه زایمان پارت 1️⃣....
صبح که پاشدم انگار تمام بدنم کوفته بود ..زیر دلم بیشتر از روز های دیگه سنگینی میکرد وانگاری سنگین تر شده بود .... سر دلم خالی تر از روزهای دیگه دیده می‌شدو زیر شکمم سفت تر از روز های دیگه بود ...
این درحالی بود که روز قبلش با مامان داشتیم تلفنی سر این علائم ها صحبت میکردیم که تا یکی دو هفته دیگه اینطوری بود بدون زایمانت نزدیکه...
با این علائم ها اون روز صبح با درد هایی که هر چند دقیقه می‌گرفت بیدار شدم اما دلم نمی‌خواست بهش توجه کنم و جدی شون بگیرم .. میزاشتم پای درد های ماه دردم ..
ولی بازم خیلی عادی شوهرم که سرکار بود رو یه جورایی در جریان گذاشتم ...
خواستم کمی دراز بکشم، با خودم گفتم شاید با کمی استراحت رفع بشه ..اما نشد.!
دیگه تصمیم گرفتم تا میتونم کار هایی رو انجام بدم که قرار بود قبل از زایمان و بیمارستان انجامشون بدم ..
ساک هامو یک جا چک کردم .. حتی حموم رفتم ..
اما با اینکه درد ها می‌گرفت و ول ...می‌کرد بازم تصمیم نداشتم هنوز به کسی اطلاع دردمو بگم ی جورایی باور نداشتم و حس میکردم زوده من هنوز یک هفته فوقش دارم،و مامانم هم قرار بود آخر هفته بیاد پیشم بمونه برا زایمان بسیار تاکید کرده بود به دلارام کوچولو بگو تامامان جون میاد حوس اومدن نکنه🥲😅💕.. .دو روز تا آخر هفته بودو اومدن مامان
ادامه......



دیگه به نظر می‌رسید کم کم باید از این شکم دل کند و خوده دلارام کوچولو رو بغل گرفت 🥹💫🫀
۱۳۴۰۵/۲/۱۵
بارداری #بار داری #بارداری

تصویر
۷ پاسخ

عالی بود👌🏻

۱۳۴۰۵😂باحال بود

نی نیت وزنش چقدر بود

پارت بعدیم زودتر بزار😃😍

۱۴۰۵انشالله ب شادی باشه این تاریخ

😍

ای جانم

_____

سوال های مرتبط

مامان حلما مامان حلما ۵ ماهگی
خببب بعد یک ماه اومدم تجربه زایمانمو بگم واستون😁
پارت ۱
اول بگم من قرار بود طبیعی زایمان کنم که نشد و اینکه بشدت از اونایی بودم که رو زایمان طبیعی تعصب داشتم و ذره ای دلم نمی‌خواست سزارین بشم...
خب جونم بگه براتون من شب قبلش خیلی حالم خراب بود درد زایمان نداشتم اصلا با اینکه پیاده روی داشتم و شیاف گل مغربی استفاده میکردم البته دیر شروع کرده بودم ( یک هفته قبل)
۳ روز مونده بود تا چهل هفته هم تموم بشه ولی خبری نبود، خلاصه شب قبلش خیلی بی قرار بودم از ساعت ۴ صبح دیگه نمی‌تونستم بخوابم حتی دردم از داخل بود درد داشتم ولی نمی‌دونستم کجام
از ۱۲ شب تا ۶ صبح نتونستیم با شوهرم بخوابیم تا ۶ که من خوابم برد
ساعت ۸ و رب یهو حس کردم یه آبی ازم خارج شد( چون من تجربه ترشحات اینجوری و خیسی داشتم گفتم حتما بازم همونه) خواستم بخوابم که گفتم نکنه کیسه آب باشه بزار برم سرویس چک کنم
که رفتم دیدم بله لباس زیرم خیسه خیس شده و رگه های خون هم هست فهمیدم کیسه ابمه
از این نواز بهداشتی بزرگا گذاشتم و شوهرم و مامانمو بیدار کردم که بریم بیمارستان
ساک خودمو و نی نی رو برداشتیم رفتیم دنبال ابجیم و راهی بیمارستان شدیم...
مامان پانیذ مامان پانیذ روزهای ابتدایی تولد
سلام مامانا داستان زایمان طبیعی رو براتون می‌زارم شاید کمکی کرد بهتون
من چون دیابت بارداری داشتمو دکترمم تا یک هفته نبود نامه بده خودم 37 هفته 5 روز رفتم منو بستری نکردن گفتن دورزو دیگه جا داری دیگه موندم تا 38 هفته رفتم منو بستری کردن ساعت 11 صبح دیگه تقریبا بعد ظهر بود که آمپول فشار کمکم برام تجویز کردن تو سرم دردام هی بیشتر میکرد بعد دیگه مامای همون شیف سرم قطع کرد چون دردامو هی شدید میکرد دیگه منم ی خورده ورزش اینا انجام دادم معاینه که کردن بازم دهانه رحم باز نشده بود دیگه ساعت 8 دوباره آمپول زدن خیلی کم دردام شروع شد تا 11 خوب بود ساعت 12 به بعد دیگه هی شدید تر میشد قرار بود به 5 سانت برسم تا اسپاینال بشم یعد خودشون کیسه اب پاره کردن دیگه به هرسختی بود خودمو به زور به 5 ساعت رسوندم با وجود اون همه درد به هرسختی بود ماما منو مجبور میکرد ورزش کنم دیگه تا ساعت دو . دونیم اینا بود که به 5 سانت رسیدم دیگه گفتم سریع توروخدا فقط آمپول بزنید که من دیگه نمیتونم درد تحمل کنم و بعد دیگه اسپاینال شدم از کمر دردهام خیلی خیلی کم شد یعنی عالی بود اما ی خارش عجیبی میاد سراغ آمد اما حداقل از درد که بهتره دیگه تا وقتی که بخوام زایمان کنم اصلا درد نداشتم فقط وقتی سر بچه اومد ی خورده اذیت شدم با بخیه زدن
اما اگه نظر منو بخواید بنظرم اگه طبیعی هستید حتما اسپاینال داستفاده کنید واقعا درد خیلی کم میکنع
مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین..
سلام من تا اونجایی که تجربه های زایمان بقیه رو خیلی خوندم دوست داشتم مال خودمم بزارم
زایمان از اول طبیعی بود تا آخر و من کلا استرس داشتم چون خیلی از طبیعی می ترسیدم دوست داشتم سزارین شم ولی نمیشد و من دیگه قبول کردم باید طبیعی زایمان کنم هر چی شد دیگه چون بیمارستان دولتی میرفتم و خصوصی هم هزینه خیلی رفته بود بالا مخصوصا بعد عید خلاصه دیگه تا چهل هفته با استرس زایمان گذروندم که بعد معاینه سی و هشت هفته استرسمم هزار برابر شده بود ولی راهی نداشتم دیگه واین بگم من نه ورزشی نه پیاده روی نه هم هیچ کاری واسه آمادگی زایمان نداشتم تا بیست هفتم که تاریخ زایمان بیست و هشتم بود ولی من یه روز جلو زایمان کردم بدون هیچ دردی قرار بود سر تاریخ هم برم بیمارستان ولی یه روز جلو تر رفتم با یذره درد های خفیف داشتم که شب خواب بودم ساعت پنج صبح احساس کردم آب دیدم از خواب بیدار شدم دیدم خونریزی دارم اونم شدید بعد همسرم بیدا ر کردم لباس کردم رفتم بیمارستان البته با یکم زیر شکم و کمر اول درد میکرد که معاینه شدم گفت احتمالا عمل سی یذره خوشحال شدم چون خیلی ترسیده بودم فکر کردم آنقدر به زایمان فکر میکنم بچم ویرایش نشده باشه البته مامان گفت احتمالا عمل شی ولی بردنم اتاق دیگه لباس هم عوض کردم که دکتر که قرار بود عمل کنه معاینه کرد و گفت ببرید اتاق عمل بچه مدفوع کرده من هم خوشحالم از این که به خواستم رسید م قرار سزارین شم هم درد دارم داشتم میمردم از درد و تا اینکه رفتم اتاق عمل
مامان مهدیار و تودلی مامان مهدیار و تودلی هفته هشتم بارداری
تجربه‌ی زایمان بخش یک
من روز جمعه دو خرداد چهل هفته‌م کامل میشد ولی هیچ دردی نداشتم دهانه رحمم هم دوسانت بود. دیگه جمعه با نامه بستری دکترم(عفت عظیمی نژاد) رفتم بیمارستان قدس و بستری شدم با خواست خودم. ساعت ۹ صبح بهم آمپول فشار زدن ولی خیییلی سرعتش کم بود تازه ظهرش یواش یواش دردای من شروع شد اما دهانه رحمم هیچ پیشرفتی نمیکرد همون دو مونده بود دیگه شب بعداز کلی درد تازه دهانه رحمم شده بود دو و نیم سانت. شبش ساعت ۱۲ با نظر دکترم آمپول فشار رو قطع کردن که رحمم خسته نشه و مثلا به رحمم استراحت بدن اما دیگه دردهای خودم شروع شده بود و شبش هر دو سه دقیقه یک بار دردم میگرفت و ول میکرد. صبح شنبه ۳ خرداد ساعت ۶ دوباره آمپول فشارم رو باز کردن و دردام هی تشدید میشد. دهانه رحمم که بالاخره شد ۳ سانت دیگه به مامای همراهم زنگ زدن که بیاد و وقتی اومد نزدیکای ۴ سانت بودم کلی ورزش بهم داد که انجام بدم و دیگه ۴ سانت که شدم اپیدورال رو برام زدن. اپیدورال هم تزریقش درد داشت خیلی گریه کردم در حدی که نفسم بالا نمیومد. سختیشم این بود که بهم میگفتن موقع تزریق حدود ده دقیقه اصلا نباید تکون بخوری حتی اگه دردات میگرفت و ول میکرد که این خیلی سخت بود برام. اما دیگه وقتی تزریق کردن کم کم کل بدنم آروم شد خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی حس نمیکردم حتی انقباضات شدیدم رو