۵ پاسخ

افسردگی گرفتی
برو دکتر بابا بیخیال چرا اینقدر بهش فک میکنی باورم نمیشه ☹️☹️☹️

چلوگوشت باید گوشت بندازی داخل قابلمه یا زودپز با پیاز و ادویه تفت بدی بعد آب سرد بریزی و بذاری بپزه …وقتی پخت برنجشو با آب گوشتش میپزی اگه خواستی شوید میزنی به برنجش بعد هم گوشت رو میذاری لای برنج و میذاری دم بکشه ..توی این روش من برنجو دمپخت میکنم با اب گوشت
میتونی هم جدا درست کنی گوشت با پیاز فراوون و ادویه میذاری بپزه با یه لیوان اب کمی زعفرون دست آخر میزنی ..برنجم جدا

ببین همیشه آدم فکر میکنه مهلت داره ولی یهو به خودت میای میبینی دیر شده من حس میکنم چون خیلی راجب اون خدا بیامرز بد گفتی و نفرینش کردی الان که به رحمت خدا رفته عذاب وجدان داری ولی اینطوری فقط حالت بدتر میشه عزیزم ببخش خودتو و براش طلب استغفار و مغفرت کن و خیرات بده و سعی کن چیزای بدو فراموش کنی

من احساس میکنم شما روحیه حساسی داری و سر هرچیزی خیلی زیاد خودتو اذیت میکنی زود ناراحت میشی زود همه چیو به دل میگیری زود از هرچی دلخور میشی و تا مدتها خودتو درگیر میکنی یکم فکرتو آزاد کن یه مدت برا خودت باش و به دیگری فکر نکن اگر میتونی یه دکتر برو یه قرصی بده یمدت بیخیال بشی حالت خوب میشه،
کلا بعد یه غم باید بنظرم اطرافیان برن دکتر یه تراپی اگر لازمه یکی دوماه قرص استفاده کنند آروم بشن
شما چندتا سختی به مدت طولانی پشت هم برات اتفاق افتاده اذیت شدی برو دکتر خواهر

ول کن چقدر خودت رااذیت میکنی آخه اون دیگه رفته کم بیش میدیم پیامت رامادرشوهرت بودهرکی مردوای به خودش شد همه فراموش میکنند به خودت برس به زندگیت دخترت تورومیخاد خیلی زیادمنم اینقدرفکر دارم که ولی سعی میکنم فکرنکنم زیادمن مادر۲تابچه ام یه زندگی رااداره میکنم

سوال های مرتبط

مامان سیدآیین مامان سیدآیین ۱۳ ماهگی
دخترا بیاین یکم دردودل دوستای خوشگلم یکم حرف بزنیم نمیدومم چراابنجوری شدم.توی پیام های قبلم هیتش ک قصدبارداری نداشتم و خدا خوایت و شد و چیاکشیدم توبارداری ازنظرروحی .جسمی هم بماند.پسرم خیلی گریه میکنه گاهی.دوترداروداد خوب بود.امان انقد.اینفاکول تهیه کردم خیلی بهترشد.اما گاه و بیگاه نصف شبا باز گریه میکنه ک اینم بماند چون انقدی نیس و میشه تحمل کرد.مشکل خودمم.بچه تاسه صب هی خواب و بیدار یایدفعه شروع ب گریه میکنه.یا گاهی تاافتاب بزنه بیداره یاحتی شب تافرداصبش ی ریز بیدار.کل این یه ماه و خورده ک دنیااومده یاخونه مامانم اومدم یاخونه مادرشوهرم.چندروز اومدم خونمون.دستام گرفته گردنم.تنهایی ازپسش برنمیام همسرم بنده خدا هم خیلی کمکه.اما کم اوردم همش میتوپم ب نوزاد همش میگم دهنتوببند اه توچرااینجوری هستی و خیلی چیزای دیگه میگم خدایا بسه این چی بود ..دلم همش میره برای گذشتم.حس میکنم دارم نابود میشم.همسرمم میگه بخواب کلی کمکه.بچع نگه میداره صبم میره سرکار.دلم براش میسوزه‌همش گریه میکنم اون بنده خدا هرچی داد میزنم هیچی نمیگه