امروز صبح خواب میدیدم بیبی چک زدم و مثبت شده😨بعدش رفتم آزمایشگاه یارو ازم آزمایش می‌گرفت دخترمم کنارم بود بعد دخترم جیش کرده بود شوهرم اشتباهی پوشک سایز 2 خریده بود منم باهاش بحث میکردم یهو مسئول آزمایشگاه بهم گفت دعواش نکن این پوشک و واسه بچه ی تو راهیت نگه دار😭😭😭خدایا داشتم تو خواب سکته میکردم
خلاصه بیدار شدم دیدم شوهرم میخواد بره سرکار داره چای میخوره بچمم از خواب بیدار کرده بود از بس سر و صدا کرد منم خیلی عصبی بودم بخاطر خوابم و استرسی ک داشتم اومد نزدیکم منم بهش توپیدم و گفتم نزدیکم نشو برو اونور حوصله ندارم 😩اونم باد کرد و ناراحت شد و با توپ پر رفت از خونه😕
بعضی وقتا دلم میخواد رحمم رو بندازم جلو سگ تا راحت بشم از استرس خنده دار تر اینجاست که من و شوهرم کلا سرد شدیم تو رابطه نهایتا در طول ماه دو بار رابطه داشته باشیم ولی همون دوبار استرسش منو پاره میکنه باوجود اینکه این ماه هم قرص جلوگیری میخوردم و هم پیشگیری داشتم ولی لعنت به استرس و فوبیا بارداری ناخواسته


فرزندپروری شیر خشک شیردهی تب اسهال استفراغ آبریزش بینی و عطسه قطره مولتی ویتامین پوشک

۴ پاسخ

حالا واقعی بارداری ناخاسته رو تجربه کنی ک مردی رو جر میدی خواهر😂

عزیزم میشه بهم بگی دقیقا از چیِ بارداری ناخواسته بدت میاد ...
هر سختی ای که داره دونه دونه بگو لطفا..
منم میخوام ببینم میشه مث شما شم
و حستونو درک کنم 🙏🏻
مرسی❤

آروووووم باش ی خواب بوده دیگه

خواهرم اروم تر😐

سوال های مرتبط

مامان آروین مامان آروین ۲ سالگی
سر شب آروین و مادر شوهرم داشتن رو تخت باهم بازی میکردن منم پذیرایی بودم یهو به صدای وحشتناکی اومد ،آروین از رو تخت افتاده بود زمین پشت سرش خوردخ بود به پارکت ،داشت گریه میکرد هون لحظه که گرفتمش بغلم استفراغ کرد
زنگ زدم اورژانس گفتن هوشیارع گفتم بله گفت بباشه بازم ببرش بیمارستان
تو راه اقا خوابش مبومد هی چشاش رو میبست منم داشتم رانندگی میکرد از ترس داشتم سکته میکردم
رسیدیم بیمارستان تا پرستار رو دید شدیدا گریه کرد انفدر گریه کرد که اکسیژنش رو ۷۹ نشون میداد
گفتن ببر عکس بگیرن از سرش رفتم پیش دکتر ،گفت نه لازم میست عکس یک ساعت بیرپن منتظر باش اگه دوباره استفراغ کرد عکس مینویم ،ولی خداروشکر حالش خوب بود و چیزی نشد اینطپر شد که برگشتیم خونه
ولی خیلی خیلی ترسیدم دستام میلرزید داشتم سکته میکردم،این اقا هم با اداهاش ترسمو بیشتر میکرد ولی خداروشکر اخرش خوب تموم شد 🤦🏻‍♀️❤️🥲😩
بعدشم تو خیاط بیمارستان دست میزد و نانای میکرد🤣
مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
همه میگن بچه رو کمتر از دوسال از شیر نگیر ولی به نظرم نمیشه یه نسخه رو برای همه پیچید
دختر من به شدت وابسته ی شیر بود ،توی طول رور کلا من همش یه سره داشتم شیر میدادم و بهم آویزون بود حتی سر سفره هم من غذا میخوردم دخترم رو پام داشت شیر میخورد،شبا هم که قشنگ 10 بار بیشتر بیدار میشد شیر میخورد حتی اگر سیرش میکردم و کلی به زور و بازی بهش غذا میدادم باید مثل پستونک تو دهنش بود،نگین چرا شیر شبو قطع نکردی چون من تمااام سعی خودمو کردم ولی نشد که نشد و برای دختر من تعریف نشده بود که صبحا میشه شیر بخوره و شبا شیر نمیتونه بخوره و اینکه کلا دخترم بدون شیر نمیخوابید یعنی کلا با سینه خوابش میبرد وشیر شب باعث خرابی دندونش داشت میشد و روی دندنش لکه افتاده ..
غذا هم یا کلا نمیخورد یا کم میخورد چون شکمش رو با شیر سیر میکرد و کلا بعد از یکسال و نیم وزنش به 9 کیلو هم نمیرسه😑😢
و اینکه من یکسال و هشت ماه بود آرزوی خوااااب داشتم و چون خودش شبا تا صبح شیر میخورد خواب آرومی نداشت و میگن بچه تو خواب رشد میکنه ولی حتی یک ساعت خواب عمیق نداشت😑
خلاصه دوست داشتم تا دوسالگی بهش شیر بدم ولی درحقش لطف که نمیکردم هیچ،باعث ظلم بهش داشتم میشدم چون بعد از یکسالگی هم اولویت با غذا هست نه شیر مادر
خلاصه یکسال و هشت ماه کامل شیر خورد و تصمیم بر این شد که اول یکسال و نه ماه ازش شیرو بگیرم و تماااام
و پنجشنبه صبح چسب زخم زدم روی سینم و یه تیکه از موهام رو چیدم و زیر چسب زخم وصل کردم و گفتم اوف شده ،شب اول خیلی گریه کرد ولی بعدش کم کم باهاش کنار اومد،الانم شبا یه بار بیدار میشه آب میخوره و میخوابه
با امروز شش روز هست شیرو قطع کردم و به شدت از کاری که کردم راضی هستم و بی نهایت از تصمیمم خوشحالم😍