بهت توصیه میکنم ده دقیقه دخترتو بذار پیش شوهرت یا مادرت و تنهایی برو بیرون
وقتی میری بیرون انگار سردرگمی و نمیدونی میخوای چیکار کنی نمیدونی کجا بری و اونموقعست که میفهمی کل وجودت بچته و میخوای فورا برگردی پیشش
منم مثل تو حس غریبی داشتم و وقتی اینکارو کردم دیدم من بدون دخترم انگار وجود ندارم انگار قلبمو خونه جا گذاشته بودم و فقط تونستم ۱۰۰ متر از خونه فاصله بگیرم و دویدم خونه و تا چند ساعت بچمو از بغلم جدا نمیکردم
بهت حق میدم این احساسو داشته باشی چون هم تغییر هورمون هاست هم تغییر کل زندگی ولی واقعا بعد بدنیا اومدن بچه دیگه هیج چیز و هیچکسی مهم نیست جز خود بچه🙃
رابطه با بچه هم مثل سایر رابطه ها هر چی میگذره عمیق تر و بهتر میشه، به نظرم این ترانه که "هر چی ما میریم پیش تر و پیشتر من دوست دارم بیشتر و بیشتر" خیلی در مورد رابطه ادم با بچه اش صدق میکنه
من ١٠ روزپسرم بیمارستان بستری بود
توبارداری بهش هیچ حسی نداشتم وقتی بستری شدهمون اول بعدزایمان حتی نزاشتن من ببینمش بااون همه بخیه ودرد بعد زایمان وجودم روحم اونو میخواست رفتم پیشش تمام اون ١٠ روز بابخیه توبیمارستان موندم حتی برای حمام وتعویض لباس خونه نرفتم
اونجابودکه فهمیدم من روحمو به این فرشته باختم
عادیه
منم اینجوری بودم
یه احساس ترس بدی داشتم
ولی تنها که شدیم عادت کردم
من جدیدا اینطور شدم چون رفتارهای مختص خودشو داره نشونم میده تا الان ذهنم میگفت از تن خودمه اما الان دارم میبینم اخلاقای خودشو داره پیدا میکنه
انقدر خوبه مستقل بشی
من که عشق میکنم با آراد
براش از روزم میگم براش کتاب میخونم وقتایی که خوابه سریع کارامو میکنم کتاب میخونم بعدش منتظر میشینم بیدار بشه اون لبخندش انگار دنیارو بهم میدن
من تا ٤٠ روزگى دورم شلوغ بود خيلى ترسناك بود اولش تنها شدم ولى الان عادت كردم با بچم بازى ميكنم وقت ميگذرونم
منم همین طور
اره عزیزم خیلی این حس عادیهمنوقتی با بچمتنهامیخام باشم استرس میگیرم تنها نیستی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.