پارت هشتم

بعد از ماساژ رحمی بردنم ریکاوری
گریه میکردم فقط! درد داشتم خیلی!
تو ریکاوری بخاری اوردن که گرم باشم لرز نکنم!
ولی من دوس داشتم‌زودتر برم دخترمو ببینم!
حال خوبی نداشتم کلا
هرچی هم دکمه پمپ درد رو میزدم انگار اثر نمیکرد!
فک کنم حدود ۴۰ دقیقه ای تو‌ ریکاوری بودم
خانوادم بیرون نگران بودن
صدای مادرشوهرمو میشنیدم میگفت حالش خوبه؟(انگار چون‌طول کشیده بود نگران شده بود)
گفتن اره الان میاریمش
اومدن منو بردن سمت خروجی
در باز شد شوهرم و مامانم و مادرشوهرم اومدن‌دورم
گفتن نمیدونی چه دختر نازی بدنیا آوردی!
من ولی گریه میکردم فقط! حالم خوب نبود!
بهشون گفتن برید بیرون الان میاریمش!
در بسته شد گفتن باید ماساژ بدیم
گفتم تورو قران نه! تحمل ندارم!
گفتن اگر نکنیم باید همینجا بمونی!
ولی خدا پدرشو بیامرزه یه ماساژ خیلی خیلی کم‌در حد رفع تکلیف داد منم یکم اه و ناله کردم و تموم شد
از ریکاوری درومدم
بردنم سمت اتاقم
منو جابجا کردن رو تختم
دخترمو اوردن دیدمش
مثل فرشته ها بود
آروم آروم بود

تصویر
۷ پاسخ

هشتاپارت واسه یه زایمان نوشتی لامصب مگه رمانه😳همش یه زایمان مثل بقیست چه حوصله ای دارین

واقعا هم مثل فرشته هاست😍😍
خدا حفظش کنه و چشم بد دور باشه ازش

چ نازه😍😍😍😍

دکترات خوب نبودن فکر کنم من همون داخل اتاق عمل ماساژ رحمی انجام داد بعدش هم اومد تو ریکاوری یه ماساژ کوچیک انجام داد گفت رحمت کاملا جمع شده و عالی هست نیاز به ماساژ خاصی نداری و خونریزیت هم خیلی کمه دکتر قشنگ کاری کرده هم رحمت جمع شده هم خونریزی کم بود کلا

چ نااازه ماااشالاااا😍😍😍😍

خوش قدم باشه الهی

کاش تو که تجربه بدی داشتی اصلا نمیذاشتی...من خودم سزارین دومم بخدا از ترس نشستم دارم گریه میکنم در صورتی که اولی راحت بیحس شده بودم😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان ILMAH مامان ILMAH ۹ ماهگی
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان هایلین مامان هایلین ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت 3
بعد از تموم شدن عمل منو بردن ریکاوری نمیدونم چرا میلرزیدم انگار از هیجان بود از ی طرفم سردم شده بود پرستار اومد یه لوله گذاشت زیر پتوم که گرما میداد و بهترشدم یکی دو ساعتی تو ریکاوری بودم که بعدش ک اومدن ببرنم بخش پرستار اومد و ماساژ رحمی داد که اصلا درد نداشتم چون هنوز بی حس بودم اصلا از ماساژ رحمی نترسین واقعا هیچی نبود راستی اینم بگم ک من پمپ درد هم گرفتم اولش نمیخواستم بگیرم ولی دکتر پیشنهاد داد ک بگیری بهتره منم پمپ درد گرفتم اما با وجود پمپ درد هم ی کوچولو درد داشتم ک قابل تحمل بود حالا نمیدونم اگر پمپ درد نمیگرفتم دیگ چه حد دردی داشتم.بعد از ماساژ رحمی منو بردن بخش و دخترمم اوردن پیشم دیگ اون لحظه هیچی از خدا نمیخواستم چون خدا بزرگ ترین نعمتشو بهم داد و من فقط دعای روی لبم اینه ک خدا ب همه چشم انتظارا این لحظه رو هدیه کنه و توی اتاق عملم این دعارو کردم.اینم از تجربه ی من از زایمان سزارین ک کاملا راضی بودم و تا اینجا راضی هستم اگر سوالی دارین درخدمتم شاید نکته هایی باشه ک من جا انداخته باشم بپرس ازم
مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 ۵ ماهگی
•تجربه سزارین ، پارت 3🩵💉
-
بچه رو آوردن گذاشتن رو صورتم و تماس پوست با پوست دادن🥲منم فقط داشتم گریه میکردم و نگاش میکردم🥺🤍بعدش بردنش بخش و من هنوز موندم تا بخیه اینامو بزنن ، خیلی خیلی میلرزیدم ، سردم نبود ، ولی شدیدا لرز داشتم و کنترلم دست خودم نبود
کار بخیه هام ک تموم شد برم داشتن گذاشتن رو تخت ریکاوری ، یکی از پرسنل برام ماساژ انجام داد ، با اینکه بی حس بودم ولی انقد محکم فشار داد تقریبا دردشو فهمیدم ،اونجا توصیه های لازمم کردن و بردنم اتاق ریکاوری ، همچنان لرز داشتم و بی حسیمم داشت باز میشد ، دردش در حد پریودی شدید بود قبل اینکه منتقلم کنن ب بخش هم یبار دیگه ماساژ رحمی انجام دادن ، واقعا دردناک بود😑(بجز اون تو بخش هم هربار با تعویض شیفت باز هم برام ماساژ انجام میدادن)
یکم بعد بردنم بخش ، یه حالی داشتم ، هم دردام داشت شروع میشد هم اینکه گفته بود اصلا تکون نخور و صحبت نکن داشت خفم میکرد ، دلهره ی شدید داشتم و میگفتم خدایا چجوری قراره ۸ ساعت این وضعو تحمل کنم اصلا نمیتونم و هر لحظس خفه بشم ، واقعا بدترین لحظه بود برام خیلی حس بدی بود و ب معنای واقعی کلمه میگفتم غلط کردم...
مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 ۲ ماهگی
پارت هفتم

یه ظرف اوردن کنار سرم گفتن اگر خواستی بالا بیاری این تو‌ بیار! 😐😐
حس میکردم دارم میمیرم!
حال خیلی بدی داشتم!
انگار همزمان فشارمم داشت بالا پایین میشد(نفهمیدم بالا رفت یا پایین)
دکترم برا بار چندم به بیهوشی گفت دکتر جنرال کن! اینجوری نمیشه ادامه بدم!
منم گفتم بکنید حالم اصلا خوب نیس!
دیگه بقیه اش رو تو خواب رفتم ولی خواب بدی بود همش گیج بودم!
بیدار شدم تمرکز نداشتم یه جا رو ببینم
همه چی دور سرم میچرخید
گفتم دخترم بدنیا اومد؟
یه خانمی اومد کنارم گفت اره نمیدونی چقدر قشنگ بود
چه مژه هایی داشت!
من فقط خندیدم 🥰
ولی نگم از حالم که اصلا خوب نبود
چون بیحسیم نصفه بود یه دردایی حس میکردم!
گفتم بچم خوب بود؟ چند کیلو بود؟ گفتن اره خوب بود اینجا وزن نمیکنن بردنش لیبر!
داشتن بخیه هامو میزدن! تموم که شد شروع کردن ماساژ رحمی
نگم از دردش!!!
دستام که بسته بود کاری ازم برنمیومد
فقط داد میزدم زجه میزدم بسههه نکنید! دارم میمیرم!!! توروخداااا!!
ولی اونا کار خودشونو میکردن!
مامان الآرا مامان الآرا ۷ ماهگی
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۸ ماهگی
مامان مهدا مامان مهدا ۲ ماهگی
تجربه سزارین ۲

سوند رو که میخواستن بزنن گفتن باید پاهاتو کامل باز کنی خیلی زود زدن ولی اولاش یکم سوزش و احساس نشت داشتم که گفتن طبیعیه
بعد نیم ساعت رفتم اتاق عمل
آمپول بی حسی خیلی درد نداره ولی برای من تزریق نمیشد چهار پنج بار هی زدن که واقعا اذیت شدم
تا تزریق شد گفتن سریع بخواب
یکی دو دقیقه طول کشید تا بی حس بشم حس گرما رو تو پاهام خیلی دوس داشتم
قسمت بد ماجرا این بود که آدم کامل لخت بود و اتاق عمل پر از مرد بود
دخترم هی از این طرف شکم میرفت اون طرف و نمیتونستن در بیارنش هی فشار میاوردن گاهی واقعا حس میکردم الان از رو تخت میوفتم تا دو روز بعد از زایمان دنده و قفسه سینم بخاطر فشار ها درد میکرد
دخترم دنیا اومد که اصن از حس و حالش نگم
بعد حدود ۲۰ دقیقه طول کشید تا بخیه زدن
بعد انتقالم دادن ریکاوری
قبلا فک میکردم ریکاوری آدم اذیت میشه ولی واقعا آدم نیاز داره به ریکاوری
حدودا چهل دقیقه ریکاوری بودم دخترمو آوردن شیرش دادم
بعد رفتیم اتاقم
من اینجاها یکم احساس گیجی. داشتم
رسیدگیشون واقعا عالی بود یعنی آدم واقعا همراه نمی‌خواست
پمپ درد داشتم
دردش واقعا قابل تحمله
بلند شدن از تخت اصلا سخت نبود من بدون کمک بلند شدم
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۷ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود