۸ پاسخ

عزیزم بچه چند هفتگی به دنیا اومد ؟؟ میشه یکی چرا زود دنیا اومده

تو هم بگو برعکس بچه هایی ک تو نوزادی وزنشون کم هست هم سریع بزرگ میشن هم چاق میشن

اصلن چرا همسایه ها رو راه بدین منکه هیچکسی رو راه ندادم و نمیدم

اصلا توجه نکن عزیزم بعدشم بچه نارس نزار انقد دیدنش بیان😗

من بچه دومم نارس بود .۱۲۵۰ . به منم زیاد از این چیزا میگفتن منم‌میگفتم‌بچه نارس بیشتر از این باشه باید ترسید . الان بچم ۳سال و نیمشه ماشاءالله وزن و قدش خیلی هم‌عالیه. توام‌توجه نکن عزیزم خودت اذیت میشی بعد میبینی بچه بزرگ شده و از بزرگ شدنش لذت نبردی فقط حرص و جوش خوردی.

ببخشید دهن سگو با ی استخون میتونی ببیندی اما دهن مردم با هیچی بسته نمیشه برات مهم نباشع

اخه واقعا چ اهمیتی داره بچه بزرگ میشع نم نم جون میگیره دیگع😒 من نمیدونم خودشون تاحالا بچه نداشتن بفهمن حرفاشون چقد رو مخه

توجه نکن عزیزم ی گوشتو بکن در یکیش دروازه

سوال های مرتبط

مامان محمد طاها مامان محمد طاها ۱ ماهگی
هعییی بابام و مامانم از وقتی محمد طاها بدنیا اومد خونه من بودن تا همین دو روز پیش که اومدن خونشون و ما هم اومدیم 🙂
تا اونجا بودیم همچی اوکی بود 🥲 یکم فقط سر گرم نگه داشتن بچه من جوش میزدم...
بابام هم اوکی بود بچه رو بیشتر از مامانم نگه می‌داشت ☹️
الان ک اومدیم اینجا تا امروز خوب بود بعد رفتیم آزمایشگاه زردیشو بگیریم از ۸ اومده بود رو ۹ من خیلی ناراحت شدم چون بابام همش اصرار داره بچه جاش باید گرم باشه و با منم همش دعوا ک بچه ست اسباب بازی نیست ...
خلاصه ما اومدیم ازونجا من یه سرهمی نازک پوشوندم انداختم زمین هی نق میزد بابام اومد گفت چرا گریه می‌کنه تازه سشوار گذاشته بودم براش گفتم آروم شد
رفت ازون موقع ن بغلش می‌کنه ن حرف میزنه باهاش
یکسره باهاش درحال بازی و حرف زدن بود 😭😭
شوهرمم از سرکار اومد بهش محل نداد
بعد مامانم برد گذاشت پیشش برش داره برنداشت با اینکه داشت گریه میکرد .
منم ناراحت شدم بنظرتون برم فردا خونمون ؟
مامانم میگه زشته یهفته بمون الان میگن دو روز نشده رفت
نظر بدید لطفا
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۸ ماهگی
پارت شیش زایمان طبیعی

مامانم اینا که میرن پیش دکتر مامانم به دکتر میگه اقای دکتر دست چپ بچه کم تحرک تره چرا
دکتر سریع سرشونشو معاینه میکنه میگه زایمان طبیعی بوده؟مامان اینا که تایید کردن گفت استخوان ترقوه بچه رو موقع بیرون کشیدن شکستن برید عکس بگیرید
رفتن از بچه عکس بگیرن حالا من انقد دلم شور افتاده بود هی زنگ میزدم میگفتم چی شد اونا میگفتن هیچی من هی پیش خواهرم هم میگم نمیدونم چی شده اینا نمیگم مامانم به خواهرم میگه ولی اونم پیشم چیزی نمیگه
من غروب که مرخص میشم شوهرم زنگ میزنه میگه رفتی خونه زیاد لباس بچرو عوض نکن من میگم الکی که عوض نمیکنم اگه جیش و بزنه یا شیر بریزه عوض میکنم دیگه
خونه که میرم میبینم پسرم تشک گذاشته پاشو با روسری بسته من یه ذره باهاش بازی میکنم میگم پات چی شده میگه شکسته مامانم اینا میخندن من که میچرخم دخترمو ببینم میبینم یه چیزی دور شونه و دستش بسته میگم چیه مامانم میگه کتف بچه شکسته
من حالا انقد گریه میکنم که نگو😭