۳ پاسخ

درود و صد درودددد بر سزارین🤌🙌😂

منم تا ۴۰ هفته کامل درد نداشتم آخرشم دهانه رحم باز نشد

من صلوات حضرت زهرارو می‌فرستادم چه لحظه ی غمگینی هست بهش فکر میکنم غمم میگیره زن بودن واقعا سخته

سوال های مرتبط

مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۶ ماهگی
تو تمام طول بارداری از وقتی که فهمیدم باردارم از تمام حس هام و اتفاقات برای پسرم نوشتم
اما مهمترین اتفاق که روز زایمان و احساسات بعدش و ... رو ننوشتم
همش میگم این هفته مینویسم اما ۸ ماه شد و ننوشتم
میترسم جزئیات فراموشم بشه اینقدر که دست دست میکنم
خیلی تنبل شدم
روز زایمان خیلی روز خوبی بود برام هر چند فکر نمیکردم زایمان طبیعی اینقدر درد داشته باشه🥴
اما باز خوب از پسش براومدم😀
اما نمیدونم اون افسردگی زایمان چی بود که بعدش بهش دچار شدم و ی ماهی با خودم هی تو مبارزه بودم و احساسات متفاوتی رو تجربه کردم و یادآوری اونا باعث میشه احساس ضعیف بودن کنم اما میخوام برم ی دفتر بگیرم مثل ۹ ماه بارداریم
این ۸ ماه رو هم وقایع مهم و ... رو براش بنویسم
این عکس رو بلافاصله بعد اینکه منو آوردن تو اتاق و گوشی اومد دستم گرفتم انگار نه انگار که قبلش چه دردی رو تحمل کردم
ذوق داشتم سریع با پسرم اولین سلفیمون رو بگیرم😆
کیا خاطرات زایمان و بارداریشون رو نوشتن؟
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
پارت نهم
منی که برای زایمان طبیعی برنامه ریخته بودم تو ی بیمارستان خوب حالا مجبور بودم سزارین کنم چون بچه نمیتونست طبیعی بدنیا بیاد تو کانال زایمان گیرمیکرد وبرای هردوتامون خطرناک بود
مث چی از سزارین میترسیدم دیگع حوصله سیسمونی چیدن نداشتم چقدر برنامه داشتم اتاق پسرمو تزیین کنم ولی همش میگفتم بچم میمیره چرا تزیین کنم پسرکم اروم شده بود تکوناش مث قبل نبود البته بود انگار ولی من متوجه نمیشدم هرکی میشنید چخبره برام دعا میکرد
و من تماما میگفتم خداهست حواسشه نمیزاره دلم بشکنه،روزی که کمد و تخت پسرم اومد خیلی بی هیجان چیزاشو چیدیم گاها میرفتم تو اتاقش براش توضیح میدادم چیزاش چ شکلیه میخواستم اگر نموند بدونه دوستش داشتیم براش خرید کردیم میگفتم مامان تو دعا کن خدا ببخشتت ب من ساکشو بستم شاید معجزه شد و سالم موند و شد ۳۸هفته و ۳روز وقت زایمانم
از معجزلت عجیب اینکه اب ذور جنین زیاد بالانرفت درحد متوسط موند و این خیلی امید بخش بود
خیلی تحقیق کردم فهمیدم مشکل پسرم باجراحی حل میشه ی سری مشکلات قلبیشم همینطور ولی دعا میکردم سندروم داون نباشه دیگع اونو نمیدونسم چ کنم
تو سونوهای اخیرش ی عکس ازش داشتم ک دستش زیر لپش بود چو من عاشقش بودم
روز زایمانم خیلی استرس داشتم عمیشه دلم میخواس موقع زایمان دورم شلوغ باشه حالام همه عزیزام بودن ولی نه با خوشحالی مامانم و همسرم مثل ابر یهارگریه میکردندو من پرانرژی برای اینکه حالشون بدنشه خودمو قوی نشون میدادم و امید میدادم