بچه ها میشه وقت بزارید بخونید و بدون سرزنش و شماتت کمکم کنین بفهمم با خودم چند چندم؟ من نمیدونم آیا ادم همیشه طلبکاریم یا شرایطی که توش قرار گرفتم حساسیتم رو زیاد کرده...یه بچه ده ماهه دارم و شیش ماهه باردارم همسرم شهر دیگه ای کار میکنه از موقعی که یچه ام دنیا اومد منتقل شد دقیقا روزایی که اوج نیازم بود همراهم باشه...تو این مدت از خانواده ها کمک گرفتم ولی حالا کم کم خودشونو کشیدن کنار با خودم میگم بلاخره وظیفه اونا نیست اما ای کاش درکم میکردن که خودمم دلم نمیخواد تو زحمت بندازمشون دیگه اونا با کش و قوس اومدن قیافه هاشون و یه سری حرفا معذب ترم نکنن، خیلی جاها از قصد با اینکه سختم بود طلب کمک نکردم و نمیکنم و فشار زیادی تحمل میکنم با درد و کوفتگی به شب میرسونم، بعد از طرف دیگه نگاه میکنم خواهرشوهرم بچه اولشو بارداره اومده کنار خانوادش از همون اول، انقد هواشو دارن جوری که یه بار خواستم برم خرید برای خونم ازشون درخواست کردم یکی بچمو نگه داره دستشون بند بود گفتم فلانی چی نمیتونه نگهش داره یه ساعت برم و بیام گفتن نه، هرچی میشه میگه نمیتونم برا یه سردرد میبرنش بیمارستان اونوقت من چار روز تو تب سوختم یکی‌نیومد به من سر بزنه حالم چطوره... :)💔اگه شرایطش بود فورا میرفتم شهر شوهرم... دیشب به مامانم گفتم چرا به داداشم زنگ زدم منو ببره تا بازار خرید کنم نزاشتی؟ گفت چون میبریش بعد میره ولگردی میکنه نمیاد خونه الویت با این بود که جلو اونو بگیرم، گفتم اون همیشه بیرونه فقط دیوار من کوتاهه برم دستم سنگین باشه بلایی سرم بیاد مهم نیست؟ دعوامون شد پا شد از خونم رفت بیرون باهاش قهر کردم دیوانه شدم ازین وضعیت ای کاش احتیاج به کمک هیچکس نداشتم... بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری

۸ پاسخ

بنظر من طلبکار بودن نیست خانواده وقتی اسم و رنگ و بوی خانواده میگیره که تو سختی دستتو بگیره حالا چه خانواده همسر چه خود آدم وقتی خانواده حساب میشن که سختیت سختیشون باشه اشکال نداره کاری نمیشه کرد نفس عمیق بکش این روزا هم با همه ی سختی هاش میگزره بچه هات یکم بزرگ‌تر میشن انشالله کار همسرت اکی میشه که نزدیک هم باشین تنها راحت همین

ببین عزیزم یکم ک حساس شدی بخاطر نبود همسرت و بارداریت
ولی خب کمک خانواده اگ باشه خیلی عالیه ولی وقتی ام نیست چاره ای نیست و نمیشه توقع کرد
اگ همسرتون شغلش دیگ اونجاست بهترین کار اینه ک بری پیشش وقتی انقد اینجایی ک هستی تنهایی

تنها راه آرامش قانع کردن خودته منم بچم شیر به شیر بود کسی کمک حالم نبود واقعا حستو درک میکنم به خودت بگو من خودم بچه میخواستم حالا باید جورشو بکشم تا دیگه همچین کاری نکنم و هیچکی وظیفه نداره در قبال من
منکه مثل چی پشیمون بودم خدا خودش کمکت کنه تازه اول راهی اوج خوبیته هنوز به دنیا نیومده
یاد اونروزا میفتم فقط یه خاطره غم‌انگیز تو دلمه

به نظر من توقعت از خانوادت بجا بود، وقتی بهشون نیاز داری باید کمکت میکردن، ولی نیستن دیگه، کاری نمیتونی بکنی. متاسفانه خودتی و خودت‌. مجبوری روی پای خودت باشی

عزیزم به نظر من اینکه شوهرت کنارت نیست باعث شده که حساستر بشی و این توقع رو داشته باشی که بقیه همیشه در دسترست باشن و بهت کمک کنن، به نظرم هنوز بچت کوچیک بود و نباید بچه دوم رو باردار میشدی، الان دیگه نمیشه کاری کرد انشاالله بسلامتی بغلش بگیری، ولی سعی کن وقتایی شوهرت میاد یه خرید کلی برات انجام بده که نخواد چیزای سنگین رو بخری خودت، از کسی هم توقع نداشته باش بخدا خودت ارامش بهتری میگیری، کم کم میبینی که چقدر اعصابت ارومتر میشه،درسته باید مامانت هوات رو داشته باشه ولی خوب وظیفه ای نداره به نظر من، یا شوهرت بیاد پیشت یا تو برو شهر شوهرت چون چند ماه دیگه نی نی دوم هم بیاد فکر میکنم بیشتر اذیت بشی دست تنها

اوج بی معرفتی و کم کاری اونا که میرسونه ادم تو این شرایط هیچ وقت کسی که کمک‌ حالش بوده رو یادش نمیره خیلی دارن بی انصافی میکنن
ولی خب مسئولیت اول واخر بچه با ماست اونا که نخواستن این بچه ها دنیا بیان شما خواستی پس باید تمام جوانبشو در نظر میگرفتی و خودتو براش اماده میکردی

آخ الهی درکت میکنم منم چند وقت استراحت مطلق بودم اوایل بارداری هیچ کس کمکم نبود بااینکه ی دختر هستم مامانمم انگار ن انگار زندم یامرده ولی جاریم میومد کارامو میکرد آدم اینجور موقع ها یادش میمونه ک کی کمکش کرده

عزیز دلم درکت میکنم .بعضی اوقات کم لطفی ها به هر دلیلی ادمو اذیت میکنی به خصوص زمانی که بارداری .

سوال های مرتبط

مامان پدرام😍😍 مامان پدرام😍😍 ۴ ماهگی
سلام خانمای که بارداری دوم تون هست و اولی سزارین اجباری شدین بیاین بگین علتش چی بود!؟
اول خودم میگم
من دوماه آخر بارداری همش فکرم این بود اگه درد بگیره بیمارستان ازم یه ساعت دوره چطوری برسم؟ کی بیاد پیشم؟ وخلاصه نگرانی
های دیگه، جایی که من هستم برای زایمان باید بریم یه شهر دیگه بیمارستان،،،، اینجا غریب بودم و کم تجربه....
خلاصه گذشت و رسید به 12 روز قبل تاریخ زایمان یه روز دیدم بچم از صبح تا عصر خیلی کم حرکت بود شاید دوتا اونم بزور شیرینی جات، شبش رفتم بیمارستان یه نوار قلب گرفتن گفتن خوبه برو، روز بعدش به همسرم گفتم میخام برم خونه داداشم بمونم برای زایمان اونم یه شهر دیگه است البته خودشون گفتن بیا اینجا، وقتی رسیدم زن داداشم یه نوبت زنان برام گرفت برم ببینم وضعیت ام چجوریه وقتی نوارقلب رو نشونش دادم گفت خانم برات اشتباه انجام دادن، صدای قلب رو گرفته اما حرکتش رو نگرفته، خلاصه برام سونو نوشت همون روز انجام دادم و گفت جوابش حتما بیار بیمارستان شیفتم تا ببینم، سونو انجام دادم یک ساعت داخل بودم آخرش هم دکتر گفت هیچی معلوم نیست ولی حرکتش خیلی کمه و نامه داد به صورت اورژانسی سزارين شدم....
ببخشید اگه خیلی طولانی شد،،،،
خواستم هم سرگرم باشیم هم اینکه واقعا بگم خواست خدا بود من
متوجه شدم وگرنه اگر خونه خودم میموندم تا روز زایمان شاید
اتفاقات دیگه ای می افتاد
وزن بچم سونو آخر گفت 3800، یه ساعت بعد زایمانم بود با وزن 4200 به دنیا اومد 🥰🥰🥰✅✅✅