۲ پاسخ

منتظر پارت ۴ هستم

الان همرو میزاری عزیزم یا بخوابم 😂⚘️

سوال های مرتبط

مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت پنج🍶🍫🍯

دیگه ماما ازم ان اس تی گرفت و شیفتش تموم شد رفت دیگه بعد کلی استرس گفتم یه نفس راحت بکشم که دیدم مامای شیفت جدید اومد خیلی بداخلاق معاینه کرد و دوباره دستگاه ان اس تی رو آورد که نوار بگیره😐🥲
مامانم بهش گفت الان تازه نوار گرفتن گفت من کاری به کسی ندارم و کار خودمو میکنم الان شیفت منه و من باید خودم نوار بگیرم خلاصه همین که نوار رو گذاشت صدای بوق دستگاه بلند شد و ضربان قلب بچه هم خیلی تند میزد ماما بهم گفت چیزی خوردی گفتم آره اخه تازه شام و بعدش آبمیوه خورده بودم گفت پس بلند شو برو سرویس منم رفتم سرویس و اومدم خوابیدم دوباره همین که نوار رو وصل کرد باز اونجوری شد ماما گفت چرا کامل تخلیه نکردی دستشویی تو گفتم چرا کامل تخلیه شده و دیگه دستشویی ندارم ولی ماما اصرار داشت که من کامل تخلیه نشدم یهو رفت بیرون و دیدم اومد داخل اتاق میخواست بهم سوند بزنه من هر چی خواهش کردم از سوند میترسم برام نزاره و هر هرچی میگفتم مثانه ام خالیه باور نمی‌کرد و بزور برام سوند رو گذاشت خیلی دردم اومد چون خودمم جمع کرده بودم بیشتر درد داشت ولی خب به هر حال چیزی داخل کیسه سوند نیومد چون واقعا مثانه ام خالی بود دیدم یهو ماما رفت بیرون و با یه دکتر خیلی بد اخلاق اومد داخل ( همین دکتر که میگم یه خانمه اتاق بغلی بود داشت بچش بدنیا میومد جیغ زد این دکتر هم سیلی زد توی گوشش بهش گفت داد نزن زور بزن)🥲
بعد من تا دکتر رو دیدم رنگم پرید مامانم ترس توی وجوده منو فهمید به دکتره گفت برای چکاری اومد دکتره گفت اومدم کیسه ابشو بزنم
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان محمد مصطفی🐣 مامان محمد مصطفی🐣 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان مامان اولی 1
سلام خوشگلا
دیگه امروز یکم حالم بهتره گفتم بیام اینجا از چیزی که تجربه کردم بگم اینجوری هم ممکنه به درد کسی بخوره هم خودم یکم آروم بشم 😀
من زایمانم بیمارستان نجمیه بود و به دکتر مبلغی داده بودم که سزارین بشم
چوم بشدت از طبیعی میترسیدم یعنی جوری که تپش قلب میگرفتم از ترس دردش
وقتی بخش زایمان رفتم کسی که کارای پذیرش انجام می‌داد با اینکه نامه دکتر دید گفت اصلا اجازه نمیدیم سزارین بشی بچه اول باید طبیعی باشه خلاصه من از استرس روح از بدنم جدا شد 😀
زنگ‌زد به دکترم اونم گفت ببرید بلوک زایمان بخش طبیعی یکم بمونه بعد بگید عدم پیش رفت داره بفرستید اتاق عمل
منو بردن اتاقی که معاینه میشد برا خودم نشسته بودم که یه مامای واقعا بی شخصیت اومد داخل گفت نه باید معاینه کنم بعد شنیدیم میگفت اینا به دکتر پول میدن چرا پولش یکی دیگه فقط بگیره الان حالشو میگیرم
و انقدر شعور نداشت که من باردارم اومد داخل گفت نه باید معاینه بشی حالا من حالم خراب اینم همش بالا سرم الکی استرس میداد بهم
که آره اجازه نمیدن باید طبیعی بیاری میگم من اصلا دهانه رحمم باز نیست میگفت من بازش میکنم یعنی کاری باهام کرد تو معاینه که ضربان قلبم رفت به شدت بالا از طرفی ضربان قلب بچه اومد پایین دیگه دکترم رسید گفت چرا زنگ میزنم نمیارید بالا بیمار رو دید من مثل مرده افتادم که کلب سرو صدا که این شرایط نداشت چرا اینجوری کردید حالا تو اون شرایط من ماما میگفت شانس آوردی دکتر اومد وگرنه می‌افتادم به جونت بچه می‌آوردم بیرون تا اینجوری فیلم نیای
مامان تیام مامان تیام ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
یهو بعد دوساعت‌ دیدم دکتر اومد دوباره معاینه کرد به ماما گفت هنوز یک سانت پیشرفتی نکرده ماما ازم پرسید درد داری اومدم بگم اره میگیره ول می‌کنه دیدم دکتر با ابرو اشاره کرد که بگو نه
گفتم نه دردی ندارم گفت باشه سروم رو تا آخر کم کرد رفتن و یک ساعت بعد دوباره ماما اومد گفت درد داری الکی گفتم نه هنوز اومد معاینه کرد و دستشو در آورد دیدم خونیه گفتم چرا خونه گفت معاینه تحریکی انجام دادم گفتم خب پس اگر واقعانم دهانه رحمم باز نشده بود از الان دیگه سریع باز میشه
ازش پرسیدم اینجا اپیدورال میزنن برا زایمان گفتم حداقل باز اگر طبیعی زاییدم یخوردع دردامو کم کنه یهو گفت نه کسی اپیدورال بخواد اینجا باید از قبل بره پیش دکتر بیهوشی و اینا تا موقع زایمان بزنن براش هیچی دیگه دنیا انگار رو سر من خراب شده بود
ماما رفت و غصه دنیا انگار تو دل من بود یهو بعد بیست دقیقه اومد گفت آماده شو برای سزارین من هم شوکه شدم هم یک استرس عجیب و خوشحالی اومد سراغم برا اینکه مثلاً سوتی ندم گفتم چی چرا گفت خانم دکتر گفته دهانه رحمت پیشرفت نداشته بفرستیمت سزارین گفتم وای نه من سزارین نمی‌خوام طبیعی می‌خوام یهو گفت خب پس بخواب به خانم دکتر میگم اگر خودت میخوای بمون تا شاید دهانه رحمت باز بشه😂پیش خودم گفتم چ زری بود زدم
گفتم نه خانم دکتر حتما بهتر می‌دونه میترسم هم درد طبیعی بکشم هم سزارین همون سزارین کنیم دیگه
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۶ ماهگی
خب ادامه داستان زایمانم
پسرمو بردن از کنارم گفتن دو سه ساعت اکسیژن میگیره و ساکشن میکنیم ترشحات رو میاریمش اما هنوز نیاوردنش😭حالش خوبه اما حتی نراشتن بهش شیر بدم اکسیژن و هیچی هم بهش وصل نیست به شوهرم میگم شاید بیمارستان خصوصیه میخوان پول بیشتری بگیرن
ماما هم اومد برام بخیه زد خیلی زود تموم شد یه لحظه گفت فکر کنم بقایا جفت داری دستشو کرد یه کمشو درآورد گفت بقیشو نمیشه باید بری اتاق عمل منم شروع کردم گریه کردن گفتم توروخدا اتاق عمل نبرینم خلاصه زنگ زد به دکتر احمقم که رفته بود و اون راهنماییش کرد دارو برام تزریق کرد و قرص زیرزبونم. گذاشت و با دستش تلاش کرد درشون بیاره و گفت که درشون آورده شستشو داد و من خداروشکر کردم تموم شده که همون موقع ماما شیفت لعنتی اومد شکممو فشار داد گفت نه این مریض خونریزی داره هرچی ماما خودم بهش گفت دارو زدم و الان اوکی میشه نداد فوری رفت دکتر شیفت رو پیج کرد اونم اومد مثل عزراییل دستشو تا آرنج کرد تو بدنم اونجا بود که من فقط جیغ میزدم از زایمانم بیشتر درد داشتم هرچی ماما توضیح میداد اصلااا گوش نمیداد شکممو دونفر از بالا فشار میدادن اونم از پایین همش هم غر میزد که لباسم خونی شد و کفشم خونی شد خدا ازش نگذره که لباسش مهم بود نه جون من..
ادامه داره
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان آیلین مامان آیلین ۶ ماهگی
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۵ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان پسرسوم مامان پسرسوم ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی #شش

خلاصه یه مامای دیگه اومد گفت عزیزم اگه بی دردی میخوای بهم بگو همینجاست برات میذارم. یکم فکر کردم گفتم نه نمیخوام. بعد رفت پیش سرپرستارش انگاری بهش گفت ببین شاهد باش تخت ۶ گفتم بیدردی میخوای گفت نه. سرپرستاره ازم پرسید عزیزم اگه میخوای اسپاینال برات بزنیم از کمر. گفتم نه نه اصلا نمیخوام. با اینکه گفته بود اینجا بی دردی رایگانه. مامای مسئول خودم اومد با دانشجوها فشارمو گرفتن ضربان قلبو چک کردن و ماما معاینه کرد گفت هر وقت فشار اومد به مقعدت خبرم کن (دیگه توی این دردای شدید معاینه ها واقعا دردناک بود، منم میدونستم بیشتر دهانه رحمو تحریک میکنه که زودتر زایمان کنم)
این وسط هم به دانشجوها میگفت هرطور شده قبل ۱۲ اینو بزائونین وگرنه من زایمانشو براتون نمیگیرم.(که اینام ببینن یادبگیرن) دیگه باز دانشجوها آمدن حسابی ماساژ و ورزش دادن همونطوری گهواره میرفتم. که توی اخرین درد دیدم داره فشار میاد به مقعدم. به دانشجو ها گفتم. ماما اومد معاینه کرد گفت بخواب هروقت درد داشتی یه زور خوب بده که بعدش بریم روی تخت زایمان. دردم که شروع شد بهش گفتم. اونم گفت یه زور بده. دستشم برد داخل منم زور دادم حس کردم سر جنین یکم اومد جلو تر.
مامان هانا خانم مامان هانا خانم ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان ۱
هفته ۳۸ و ۵ روز رفتم برای معاینه دکتر گفت اصلا سر بچه تو لگن نیومده و هنوز بالاس منم با کلی استرس ورزش و پیاده روی رو زیاد تر کردم
دو شب بعدش یه شیاف گل مغربی گذاشتم خوابیدم نصف شب یه سر رفتم دستشویی اومدم دیدم یکم دلم درد می‌کنه، ساعت شیش صبح دوباره پاشدم برم دستشویی دیدم یکم شلوارم خیس شد تو دسوییی همینجور آب ازم اومد پایین و لکه خون اومد
رفتم حموم آماده شدم رفتم سمت بیمارستان
منو بستری کردن دکتر ساعت هشت اومد بالا سرم معاینه کرد گفت یک سانت بازی ولی انقباضات خیلی خوب داره پیش می‌ره همینجور فعلا ادامه می‌دیم
گذشت تا ساعت ۱۲ دیدم دل دردام داره بیشتر میشه ولی قابل تحمل بود دکتر گفت یکم دیگ میام معاینه کنم ببینم چقدر باز شدی یک ساعت گذشت دیدم خبری از دکتر نشد، ماما اومد معاینه کنه گفتن دکتر گفته خودم میام گفت مادر دکتر فوت شده ول کرد رفت ، اونجا بود که استرس به دردممم اضافه شد ، ساعت دو بود ک باز معاینه کردن گفت ۴ سانت باز شدی نگران نباش دکتر انکال میاد بالا سرت
منم دردام داشت بیشتر و بیشتر میشد
زنک به دکتر انکال زدن گفت براش آمپول فشار بزنید که زودتر انجام بشه
از یه جایی به بعد دیگ نفهمیدم کجام و چیکار میکنم فقط خواهش و التماس که مسکن بزنید من آروم بشم
ماما معاینه کرد گفت هشت سانت باز شدی خیلی خوبه یکم دیگ تحمل کنی بچه به دنیا میاد
زنک به دکتر زدن دکتر گفت باید بیام معاینه کنم
اومد معاینه کرد گفت موقعیت حنین بده باید فوری ببرین اتاق عمل اورژانسی سزارین بشه
اونجا بود که کلی گریه کردم و گفتم من این همه درد کشیدم که الان سزارین بشم
اینقدر جیغ زدم که نفهمیدم چ جوری تا اتاق عمل منو بردن
آمپول بی حسی رو زدن به کمرم دیک اونجا بود که هیچ دردی نفهمیدم