۸ پاسخ

منم بچه اولمو اینجوری بار اوردم خودمم که داغون شدم تو پر قو به معنای واقعی بزرگش کردم جسم و روح خودم داغون شد هیچ الان بزرگم شده خیلی لوسو ناز نازی شده اکثر کاراشو میندازه گردن من تا تقی به توقی میخوره گریه قهر
به نظرم بچه باید سختیم بکشه واسه اینده اش بهتر بار میاد این یکیو قول دادم به خودم که اینجوری نکنم تمام مسولیتشو نندازم گردن خودم از دیگران کمک میگیریم انقد حساس نباشم روش خودمم مهمم باید جونی برام بمونه مراقبشون باشم

منم تنهام کسی نیست بخوام بچمو پیشش بذارم به مادرشوهرمم اطمینان ندارم چون هرچی هست و نیست میکنه تو دهن بچه منم خیلی روزا کم اوردم ولی گفتم زهرا بسه دیگ گریه کرد ؟؟بذار یه کم گریه کنه چه عیبی داره بچس دیگ غذا نخورد؟؟خب عیب نداره اشتها نداشته شیر ک خورد به جاش حساسیتاتو یه کم کمتر کن ذهن خودتم اروم میشه

منم مثل توام
تو ۶ماهگی واقعا بریدمممممممم
دلم میخواد یک هفته تمام هیچ مسئولیتی نداشته باشم
هیچ کاری نکنم
صدای گریه نشنوم
واقعا مغز و روحم خستست
جسمم که نابود شده
دیگه نمیکشم

زیاد عادتش دادی ب خودت برا همین

اینکه نذاری گریه کنه یا نذاری سختی ببینه بعدا خیلی برات دردسر میشه دلسوزی بیش از حد فقط آینده بچتو خراب میکنه
همین که بچه خودش از پس کاراش و حل کردن مشکلاتش حتی تو ۸ ماهگی بربیاد بعدا برا خودش بهتره اما اگه شما همش حواست باشه که اذیت نشه هیچی یاد نمیگیره و کلا ایندش از بین میره
یکم از کتاب یا چت gpt کمک بگیر برای تربیتش

عزیزم همه همینجورن
هرمادری از نظرش بچه ش همه چی تمومه..و خیلیا مثل شما تموم انرژیشو واسه بچه میذاره..من خودمم دقیقا مثل شمام🫠

ولی اگه بتونیم کم کم حساسیت هارو کم کنیم و بچه رو به بقیه بسپاریم که کمک کنن تو نگهداریش فکر میکنم بد نباشه..خودم خیلی سعی کردم الان فعلا دست باباش زیاد میدم..تا به بقیه برسه🥲

من یه روز گذاشتمش خونه مادرشوهرم، (مادر شوهرم خییییلی مراقبشه و تلاش میکنه خوب ازش نگهداری کنه، هر چند هیچکس مثل مادر قلق بچه را نمیشناسع) و کل خونه را تمیز کردم، میتونستم کمکی بگیرم ولط دلم میخواست خودم انجام بدم، بعدم یه دوش و فیلم و پادکست
و شب با انرژی رفتم دنبالش
من به خودم گفتم بس کن ،ازین که فکر میکنی هیچکس مثل تو نمیتونه مراقبش باشه
البته روز قبلش از چکاپ اومدیم و خیلی از خودم راضی بودم که انقد ب دخترم رسیدم
برا همین گفتم برای یک روز اتفاقی نمیفته
توام همینکارو بکن اگر کسی رو داری

عههه هم اسمیم که😍😍

سوال های مرتبط

مامان دلین مامان دلین ۲ سالگی
چند روزه متوجه شدیم عروس خالم پسرش ۲ ساله نشده ۴ ماهه بارداره
البته جسه و هیکل درشت داره از منم یه ۳ یا ۴ سالی کوچیکتره از وقتی همه فهمیدن مامانمو شوهرم میگن دختر توام بزرکتر شد یکی دیگه بیار تفاوت سنیشون کمتر باشه هردوتاشونو باهم بزرگ کن قبل به دنیااومدن دلین دلم میخواس ۴ تا بچه داشته باشم ولی اینقدر ک دلین اذیتم کرده هرکی بم میگه میگم همین یکی بسه شوهرم هر گلی میخواد بزنه به سره همین یکی بزنه هرچی داره و‌نداره برا دلین باشه دلم بچه دیگه میخواد چون بچم تنهاس وقتی از صب تا شب با منه باباش ک میاد خونه یه عالم‌ذوق میکنه بااینکه همش من باهاش بازی میکنم شعر میخونم یا مامان بابام میان خونمون کلی ذوق میکنه دست میزنه دلبری میکنه براشون ولی فکرشو ک میکنم دلم میخواد بشینم گریه کنم این مدت هم یکسره خونه مامانم بودم چون تنهایی نمیتونسم از پس دلین بربیام غیر از اون صدای جیغ دلینا میاد عصبی میشم باهمه بد حرف میزنم حتی از وقتی دلین به دنیااومده فاصله رابطه نزدیکی کردنم و حسیم به شوهرم خیلی بد شده حسی به شوهرم دیگه ندارم و حتی ازش بدم اومده بااینکه خیلی کمک حالم بوده تو این مدت خونه تکونی کرده برام هرکاری ک خوشحالم کرده انجام داده با اون خستگیش هرکار گفتم انجام داده از خودش و شکمش میزنه بخاطر من خیلی کارا کرده برا ارامشم ولی دست خودم نیس خیلی وقتا باهاش بد رفتاری کردم دلم براش میسوزه اما چیکا کنم هر دفه میاد سمتم خودمو با یه چی دیگه سرگرم میکنم یا میاد بغلم میکنه حس بد دارم بش جوری ک دلم میخواد خودمو از بغلش بکشم تا میبینه دلین خوابه میگه بیا بغلم من هی میگم خستم و واقعا هم خستم حوصله ندارم دلم میخواد تنها باشم بدون دلینو شوهرم
دلم میخواد برم تور برم سفر با دوستام