۳ پاسخ

اللهی آمین

وای منم بچم ۷ ماهش بود سه شب بیمارستان بستری بود کیسه صفرامو دراوردم
شیر خودمو می‌خورد انقد گریه میکرد میاوردنش تو محوطه بیمارستان من اخرشبا فقط بهش شیرمیدادم که خوابش ببره انقد گریه میکرد خدا نیاره اون روزا رو

خیلی سخته🥲 منم بچه ام ۵۰ روزه بود دو شب ازش دور بودم. شیرخواره... تا اخر عمرم اون دو شب بدترین شب های زندگیمه. ۲۷-۲۸ خرداده نفرین شده اس برام...

سوال های مرتبط

مامان یارا مامان یارا ۲ سالگی
یه چیزی تعریف کنم بخندید.

پریروز یارا رو مامتنم برد با خودش خوپه خاله م (یارا اونارو خیبی دوس داره) ما هم با مادذشوهرم رفتیم براش موبابل نو خریدیم برگشتنی یارا رو برداریم ک بچه خودشو کشن هلاک کرد که نمیام و‌شبو مونده خونه مادرم.

دیروز ظهر هم یارا رو‌ خواستیم برگردونیم خونه ک باز گریه و جیغ خودشو هلاک کرد ک نمیام. راستش دلم شکست و ناراحت شدم اول خواستم الکی ادای گیه دربیارم واقعا گریه‌م گرفت و گریه کردم.

مادرشوهرم بیرون بود بعدا اومد چشمای قرمز منو دید هی اصرار ک چی شده. هرچی منو و شوهرم گفتیم بخاطر گریه یارا گریه کردم باورش نشد.
اول فکر کردم ناراحته ک منو یارا گریه کردیم؛
که چند دیقه بعد منو کشیده تو آشپزخونه میگه تورو خدا اینجور وقتا گریه نکن بچه م (همسرم) فک میکنه دستش اونجوری شده تو گریه میکنی

من 😐
دستش😐
شوهرم 😐
یارا 🖕

😂😂😂
کدومتون به چیزی ک تو ذهن مادرشوهرم بود فمر کرده بودید؟





نتیجه : الهی مادر آدم تا آخر عمرمون زنده بمونه که هیشکی مارو اندازه مادرمون دوست نداره...🥺
مامان مهتا کوچولو🌙🐣 مامان مهتا کوچولو🌙🐣 ۲ سالگی
چرا هرچی میریم جلو این بچه داری سخت‌تر و پرچالشتر میشه🤐 😪
مهتا نمیدونم ترسیده یا بخاطر چیه خونه هیچچچکس بند نمیشه تو هیچ جمعی نمیاد جایی میریم میچسبه بهم و گریه میکنه میگه بریم ظهر رفتیم باغ پدرشوهرم کس غریبه هم نبوده فقط میگف بغلم کن و گریه میکرد دیشبم خونشون رفتیم همینطور یه سره گریه کرد مجبور شدم برگشتم..
ناگفته نمونه مادرشوهرم فیبروز ابرو کرده یکم پهن شده ابروش خارشوورم شب اول که اومده به مهتا نشون داده گفته ببین چجوری شده مامان جون اینم خیلی نگاه کرده یهو گریه کرده خیلی که شوهرم آوردش خونه
ولی خب مهتا قبلا هم یه مدته خونه کس دیگم میرفتیم میچسبید بهم ولی انقد گریه و اذیت نمیکرد
خونه مامانمم اومدم ببرمش از ماشین پیاده نمیشد و گریه میکرد که بریم خونه💔 😢

ظهر اومدم خونه انقد فشار بود روم کلی گریه کردم، مهتام افتاده بود رو لج و یه سره گریههه سر هر چیزی منم باید غذا میپختم اینم نمیذاشت پریودم هستم.. گرفتم زدمش و انقد داااد زدم صدام درنمیاد
دفه اولی بود که انقد خشمگین شدم تو عمرم نمیتونم این وضع رو تحمل کنم نمیدونم چیکار باید بکنم من از اول بیرون زیاد بردمش وقتی بچه یا کسی میدیدم جلو مهتا باهاش خیلی حرف میزنم که ببینه ارتباط گرفتنو و...
الان هم پشیمونم هم حس بد دارم هم سردرگمم و... 🤦🏻‍♀️ 😮‍💨