پارت سوم🙈
درازم کشیدمو
دیگ دکترم اومد و پر انرژی اومد پیشم باهام کلی حرف زدیم
ولی من هر ضربان قلبم بالا بود هم هم فشارم چون خیلی استرس داشتم
شکممو ضد عفونی ک میکرد دکترم من ب حد مرگ رسیدم از استرس فکر میکردم داره شکممو پاره میکنه🤣
نفس تنگی گرفتم بهشون گفتم گفت اگ بیشتر شد خبرم کن کلا بالا سرم ایستاده بود حرف میزد
دکترمم حین عمل باهام حرف میزد (دکتر غواص)
دیگ همینجوری ک حالم خوب نبود یهو انگار بیحال شدم استرسم ریخت میدیدم اطرافمو متوجه هم بودم ولی انگار تو این عالم نبودم دیگ میگن برات ارامبخشی چیزی زدن
دیگ دخترم دنیا اومد همون خانمه ک اسمش سولماز بود اورد دخترمو کنار لپم بعدم سینمو گذاشت دهنش کمی بهش شیر داد😍
و دکترم بخیه میزد دیگ گفت یکم شکمت بزرگ شده بوده باز شده بوده برات بخیه میزنم ک برگرده جمع شه 😁ولی از روز ۱۴هم گن هم ببند
کارم تموم شد دکترم اومد دستمو گرفت بهم گفت عملت عالی بوده و اینجور چیزا
دیگ منو بردن تو ریکاور خیلی لرز داشتم ولی خاب میرفتم چشام میرفت خاب میرفتم دخترمم پیشم بود
ی

۲ پاسخ

دکتر غواص عشقهههههههه

چقد منی🤣🤣
زایمان دوم منم همینجوری بود

سوال های مرتبط

مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۴ ماهگی
پارت چهارم
تجربه سزارین سوم من
قبلش یه موضوع بگم من ازدواج دومم هست و دوتا بچه قبلیم از ازدواج قبلی و این بچم انگار اولین بچه منو شوهرم میشه
دکتر بی حسی سریع پشتم بتادین زد و یکی سرم خم کرد گفت تکون نخور میدونستم درد نداده چون قبلی هام سزارین بودم همین ک آمپول زد دیدم پاهام داره گرم میشه یعنی تا بیان درازم کنن دیگ بی حس شده بودم گفت یکم برو بالا نتونستم دیگ خودشون کشیدن بالا باهاشون حرف میردم هر سوالی داشتم قشنگ جواب میدادن اینجا منو ترسونده بودن گقتن تیغ متوجه میشی گفتم میشه یه کاری کنی متوجه نشم گفت باشه ولی متوجه نمیشی دکترم دیدم اومد پرده کشیدن جلوم گفتن الآن بتادین میزنیم متوجه میشی ک من یکم سردم شد خلاصه هی ک می‌گذشت بی حسی انگار بیشتر می‌شد دیگ انگار پا ندارم ده دقیقه نشد پرستار
روسرم برام توضیح می‌داد گفتم چیشد برش دادن گفت آره الآن شکمت فشار میدن بچه بیاد نترسی خیلی دنده هام فشار داد صدام در اومد ناله میکردم از درد ک صدای دخترم اومد همونجا هی میگفتم جان دخترم بمیرم برات کل استرسم تموم شد رفت با شنیدن صداش دکترم تبریک گفت بهم نشون داد از بالا بعد گفت الآن میاریم پیش صورتت پنچ دقیق بعد آوردن کلی بوسش کردم هی میپرسیدم حالش خوبه سالمه همه گفتن اره بابا مگه نمیبینی خیلی کوچولو بود همیشه هم ترس داشتم ولی بازم سه کیلو میشد ریزه میزه بود شکمم هی فشار میدادن تکون میخوردم به دکترم گفتم چسبندگی دارم یانه گفت یکم داری ولی باردار میتونی بشی هیچ مشکلی نداره 🤕دیگ خیالم راحت شد ک نمیمیرم 🤣🤣
مامان مامان هدیه خدا مامان مامان هدیه خدا روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲
دیگ رسیدیم بیمارستان معاینم کرد گفت یک فینگری ولی چون کیسه آبت پاره شده مجبوریم بستریت کنیم
دیگ بستریم کردن ساعتای هشت اینا من همینطور منتظر تا ببینم چی میشه دردم داشتم ولی فقط کمرم تیر میکشید و آب میریخت ازم همش
دبگ ساعتای ۱۱ دکترم گفت فرص فشار بهم بدن زیر زبونی برام گذاشتن یکذره دردم زیاد تر شد ولی کلا قابل تحمل بود
دوباره کم میشد انقباضم ک کلا بک ذره داشتم آن اس تی میگرفتن همش ازم چیزی نشون نمیداد
دبگ ساعتای سه چهار بود دوباره یکم دیگ زیر زبونی قرص بهم دادن یک ذره دردام بیشتر شد ولی بارم قابل تحمل بود صبح معاینم کردن ۲ نیم سانت سه بودم منم خوشحال ک بلاخره داره جواب میده بدنم زودتر بگذره اصلا نمیگذشت اخه اونجا
دیگ صبح شد بهم سرم زدن دوباره تو سرمه ام فک کنم یکم آمپول فشار تزریق کردن دردام زیاد شد یکم از درد پریودی زیاد تر معاینم کردن سه نیم چهار سانت بودم گفت ورزش کن
دیگ هم ورزش مبکردم هم درد میکشیدم از اونورم آب ازم میریخت بچم تو خشکی بود
دیگ مامانم اومد تو زایشگاه گفت با ماما همراهت حرف زدم با دکترت حرف زده گفتن یک میبریمت برای سزارین ساعتم ۹ صبح بود
دیگ چشم انتظار بودم تا بگذره اپیدورال هم زدن بهم کلا سر شده بود بدنم خیلی سخت گذشت دیگ دکترم زنگ زد به زایشگاه ک ساعت دوازده میبریمش برای سزارین
دیگ خداروشکر ساعت ۱۲ شد ب
مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 ۳ ماهگی
خب سلام من اومدم از تجربه زایمانم بگم
زایمان طبیعی:
من ۳۹ هفته ۵ روز بودم ک کم بیش درد داشتم ولی زیاد نبود
۴۰ هفته ک شدم دکترم نامه داده بود ک برم بستری شم و رفتم ک بستری بشم معاینه کرد همون ۱ سانت بودم دیگ هیچی پرستار گفت لباساتو در بیار و برو تو بخش ساعت ۸ صب رفتم تو بخش رگ گرفتن و....
شروع کردن ب امپول فشار زدن و کم کم دردام داشت زباد میشود دکترم اومد بالا سرم گفت ۲ سانته ماما همراه داشتم ولی گفت تا ۴ سانت نمیام ب دکترم گفتم ترو خدا ب مامام زنگ بزنید زنگش زدن و ساعت ۲ اومد گفت برو تو دسشویی بشین رفتم نشستم اومد شکممو ماساژ میداد و هر وقت انقباظ داشتم شکموو میگرفت بالا ک سر بچه بره تو لگن هی خلاصه این کارو تکرار کرد باز دوباره معاینه کردن همون ۲ سانت بودم کلی درد داشتم 🥺 جیغ میزدم گوخوردم 😂😂😂 من دارم میمیرم نمیتونم زایمان کنم برم سزارین کنید بعد اتاقش واقعا سرد بود کمرم خیلی درد میگرفت ب دکتره گفتم ترو خدا کمر منو گرم نگه دار دوباره بردم تو دسشویی گفتم کمرمو ماساژ بده مااساژ داد همونجا شدم ۳ سانت من میدونستم کمرم گرم بشه دهانه رحمم باز میشه چون همیشه پریود هم ک میشدم کمرم گرم میشد ساکت بود دردش دیگه بعدش گفت برو رو تخت سجده شو گفتم خیلی سردمه سجده شدم و کمرمو ماساژ داد گفت هر انقباظ ک داشتی بیا عقب دیگ تکرار کردم دکترم ساعت ۰۳:۱۰ دیقه بوو ک دکترم اومد بالا سرم و معاینه کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی
ادامه پارت بعدی
#بارداری
مامان بردیا مامان بردیا ۵ ماهگی
❌️تجربه زایمان سزارین پارت ۲❌️
ساعت یک ربع به یک گفتن اتاق عمل آمادست دکترتم اومده بشین رو ویلچر بریم سمت اتاق عمل و همسرمم رفت ساک و لباسای بچرو آورد منم به کمک مامانم و پرستار نشستم رو ویلچر و به محض نشستن رو ویلچر دوباره گریم گرفت و اصلا اروم نمیشدم همسرم باهام هرچقدر حرف میزد اشکام بند نمیومد و رفتم داخل اتاق عمل دکترم و کادر اتاق عمل باهام صحبت کردن یکم اروم شدم و گریه هام بند اومد و نشستم رو تخت دکترم ازم فیلم گرفت بعد متخصص بیهوشی اومد کمرمو آمپول بزنه که اصلا درد نداشت حتی دردش از آنژیوکتم کمتر بود ، سریع خابوندنم و پردرو کشیدن چون استرس داشتم بهم آرامبخش زدن گریه هام بند اومد و کلا ریلکس شدم ولی احساس تهوع میکردم و هی میخاستم عق بزنم بهشون گفتم و پرستاری که کنارم بود سرمو برد لبه تخت و چرخوند و گفت میتونی بالا بیاری مشکلی نیست منم دو سه بار عوق زدم ولی چیزی جز اسید معده بالا نیاوردم بعد ماسک اکسیژن اورد برام گفت نفس بکشی حالت بهتر میشه که همینطورم شد و بعدشم دکتر بیهوشیم ازم سوال میپرسید که پامو میتونم بالا بیارم یا نه و شکممو چند بار تست کردن که مطمعن شن کامل بیحسم دکترم اومد بالا سرم ولی من متوجه نشدم عملمو شروع کرده چون یه خانمی که کنارم بود دائم باهام حرف میزد و سوال درمورد بچه و همسرم میپرسید فقط تکونای شکممو احساس میکردم
مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۴ ماهگی
مامان آیهان👶🏻🩵 مامان آیهان👶🏻🩵 ۲ ماهگی
۲ تجربه زایمان....
اونا رفتن و من ی رب منتظر بودم ک دکتر بیاد و شروع کنن وای وجودمو ترس و لرز گرفته بود ایت الکرسی خوندم کلی صلوات فرستادم هی ماماها وپرستارا اومدن باهام حرف زدن و کلی از عمل گفتن دکتر اومد و دکتر بیهوشیم اومد منو گذاشتن رو تخت و خودم میخاستم بیهوش بشم ولی دختر خالم پرسنل بیمارستانه و با دکتر بیهوشی و اونجا اشنا بود دکترم قبول کرد ک بیهوشم کنه اما دکتر خودم گف بچتو همین لحظه میاریم شیر میدیم و کلی بهتره وتا بیادبی حسیت بره دردای اصلیتم میره منم گفتم هرجور صلاحمه دیگ دکتراکلی هواموداشتن و امپولو زدب کمرم درد نداشت مثل ی شوک بودبعددیگ خابیدموپاهام داغ داغ شده بود وسنگین دیگ پرده زدن جلوم همینجوری داشتن حرف میزدن باهام ک خوبی اسم پسرت چیه دکترم میگف پاهاتو بیار بالادارم چکت میکنم تااینو گفت نگو دارن گولم میزنن ایناعملو شرو کرده بودن فهمیدما فقط تکون میخوردم وی سوزش ریز اولش حس کردم تادکتر گف یهوصدای بچم اومد گف خب این صداش یهو اوردش کنارم گف اینم تصویرش ی پسرعین خودت اوردی برامون بعد بلافاصله اوردن گذاشتن کنار لپم وکلی بوسش کردم و قربون صدقش رفتم بخدا ک اون لحظه کل دردای زندگی و وجودم یادم رفت فقط چشمم دنبال بچم بودگریه ک میکرد انرژی میگرفتم و میمیردم براش بعددیگ بردن تمیزش کردن با ی ملافه اوردنش سینمو فشار دادن یکم اغوز اومد دادن بهش خورد و گذاشتنش تو جاش و نگهش داشتن کنارم تا عمل تموم بشه حین عمل ب شدت تنگی نفس گرفتم و حالم بد شد برام اکسیژن گذاشتن و ماما دستمو گرفت و کلی گف خوبی و اینا هرچیت بود بگو گفتم باشه ولی حس میکردم الان از تنگی نفس میمیرم دیگ رفتم ریکاوری خابیدم سرما داشتم میمیردم ی چیزی گذاشتن بالای سرم گرما داشت خیلی خوب بود .ادامش تایپیک بعد😍
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت (۴) زایمان سزارین






آمپولو زد اصلام درد نداشت من هیچی نفهمیدم اون طور ک میگن درد داره نداشت
اون سرمی ک میزنن دست آدم بیشتر درد داره .....
آمپولو زد گفت دراز بکش من اصلا نتونستم پامو تکون بدم ولی داغ بود پام انگار داغیشو حس میکردم ولی نمیتونستم تکون بدم خیلی بد بود اون حس ک میخای پاتو تکون بدی ولی نمیشه ی پرستار اومد پامو باز کرد اصلا نفهمیدم انگار ن انگار اون پای منه خلاصه پامو باز کرد سم وصل کرد بهم اومدن پرده رو زدن چراغ های بالایی سرمو روشن کرد اونم شیش ای قشنگ داشتم میدیدم اونجامو😂 ولی بعدش درست کرد
دکترم اومد با ی همراه دیگ یکیش اینورم یکیش اونورم دستامو بستن شروع کرد من هی تکون میخوردم همه چیو قشنگ حس میکردم ک دارن ی چی در میارن ازم دکترم هی زور می‌زد خیلیییی حس بدی بود قشنگ همه چیو میفهمه آدم ولی دردی نداره ی زنه دیگ هی باهام حرف می‌زد سرم می‌زد تند تند



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان فندق🥹♥️ مامان فندق🥹♥️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت«۵»
اخر
رفتیم تو اتاق زایمان دردام بیشتر و بیشتر میشد سرم زدن برام ساعت هشت شده بود دیگه،با هر درد و انقباض فقط تند تند نفس میکشیدم خدارو صدا میزدم اولاش چاره بود ولی رفته رفته طاقت فرسا میشد دردام هی با هر دردم معاینم میکردن و همش امیدوارم میکردن ک خوب داری پیش میری افرین،همش چشمام ب دهنشون بود ک ببینم چی میگن چن سانتم و کی تمومم،ی چشمم ب ساعت
خلاصه جونم براتون بگه دردا ک ول میشدن انقدر ضعف داشتم از بی خوابی و بالا اوردن زیاد همش چشمام میرفت،دیگ ساعت شد نه و رب دردام خیلی فاصلشون کمتر شده بود،شده بودم هشت سانت،ب حس مدفوع داشتم همینطور پیش رفت تا ساعت شد نزدیک ده اینا گفتن فول شدی دکترم از هشت سانت اومد خودش بالا سرم بود وسیلهاشون آماده کردن همش میپرسیدم کی تمومه میگفتن اخرشی هر وقت گفتیم زود بزن با دردات و همون کارم کردم خیلی خوب پیشترفت دیگ دکتر بالا سرم بود یکی از ماما ها با دست کمک میکرد سر بچه بچرخه یکی شکممو فشار میداد منم زور میزدم فقط و واقعا تا حد مرگگگگ درد داشتم نا نداشتم زرد شده بودم و صدامم در نمیومد اشک ازم سرازیر بود دیگ حس کردم دکتر برشم زد و گف زور اخر رو بزن و بلاخره نیتی اومد سر و شونش ک اومد انگاز دنیا بهم دادن خیلی سبک شدم و یهو همه دردام ناپدید شدن باورم نمیشد نینی رو گذاشتن رو شکمم فقط اشک شوق میریخت از چشمام،بعدم بردنش لباش تنش کنن،دکتر گف دو تا سرفه کن و فوت کن جفتت هم بیاد بیرون اونم اومدو شکمم کامل خالی شد ماما شکممو ماساژ داد یعنی دیگع نایی نداشتم و از ساعت ده و نیم تا یازده و ربع اینجاها بود دکتر داشت بخیم میزد قشنگ حس میکردم ولی س تا بی حسی هم برام زد ک دردم نیاد خلاصه بخیه ها هم تموم شدن
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۶ ماهگی
پارت ۳ _زایمان طبیعی
هرچی از ماماهمراهم بگم کم گفتم بشدت صبور مهربون و همراه بودن و واقعا حرفه ای دیگ از لحظه ای ک اومدن شروع کردن طب فشاری برام انجام دادن و از ۴ سانت شدم ۵ و درخاست اپیدورال کردم اومدن برام اپیدورال زدن و واقعا دردام هیچ شد فقط حس فشار داشتم ک حسش مث وقتیه ک ادم میخاد مدفوع کنه دیگ با کمکای ماماهمراهم در عرض ۲ ساعت فول شدم و ساعت ۸ رفتم اتاق زایمان و با چند تا زور قوی دخترم ساعت ۸:۲۰صبح بدنیا اومد ک وااااس نگم از لحظه ای ک بدن داغشو گذاشتن تو بغلم بهترین حس دنیا رو داشتم گریع میکردم و میبوسیدمش خیلی حس شیرین و نابی بود
دیگ دکتر شرو کرد ب بخیه زدن ک اصلا درد نداشت حتی وقتیم برش زدن اصلا دردناک نبود کل پرسه زایمان من راحت بود ولی موقع زور دادن یکم اذیت شدم ک واقعا ارزش داشت تو کل زمان زور دادن ماماهمراهم با حرفاش بهم انرژی میداد و دستامو محکم گرفته بود حتی زمان بخیه زدن رف بچه رو اورد پیشم ک سرم گرم باشه دکترم با این ک دکتر شیفت بودن خیلی حرفه ای بودن و با حوصله برام بخیه زدن دیگ تقریبا ی نیم ساعتی طول کشید بخیع زدن و شکمم فشار دادن ک دردش قابل تحمل بود ماماها اومدن کمکم کردن و نشستم رو ویلچر و بردنم همون جایی ک اول بودم ماماهمراهم بهم خرما و ابمیوه داد یکی از دانشجوهایی ک بالا سرم بود از اول تا اخر پیشم بود هرکاری داشتم برام انجام میداد باهام حرف میزد دیگ نیم ساعتیم تو زایشگاه بودم و ماماهمراهمم ی زایمان دیگ داشت تو همون بیمارستان ولی گف تا زمانی ک ببرنت بخش پیشت میمونم و موند دیگ وقتی اومدن چکم کردن و شکمم دوبارع فشار دادن دیدن مشکلی نیس گفتن میتونم برم بخش دیگ اونجا از ماماهمراهم خدافظی کردم و رفتم بخش ..
مامان فندوق مامان فندوق روزهای ابتدایی تولد
پارت ۴
ولی فک کنم داشت کاره خودشا میکرد بعد فقط حس میکردم انگار شکمم دار کش میاد و یکی میکشه داخل شکممو من کلی داد بیداد کردم وای دلم من میفهمم من اصلا دردی حس نمیکردم فقط حس میکردم و از،استرس بود دارن ب شکمت ور میرن منم چون استرس دردا داشتم هی داد و بیداد میکردم 🤣🤣دکترم فک کنم از قصد من اروم بشم میگفت بیهوشش کنید یه چیزی مثه بخار گرفتن دم بینیم نمیدونم چی بود ولی ۵ دقیقه از عمل نگذشته بود که پسر قشنگم اورد کنارم گفت ببین اینم نینیت بعدش موقعه بخیه کردن هیچی حس نمیکردم به دکترم گفتم دکتر من خیلی تعریف بخیه کردنا شما را شنیدما و خندیدم دکتر بیهوشی گفت بیا داره هندونه زیر بغلت میزاره و خندیدیم ادامه بخیه هم تموم شد کل عملم حدود ۱۵ دقیقه شد خیلی خوب بود ماساژ شکمی هم واسم انگار بعد بخیه کردن انجام دادن اصلا چیزی متوجه نشدم (یادم رفت بگم سوندم گفتم واسم تو بی حسی بزنید اون موقعه زدن اصلا چیزی نفهمیدم ) دیگ اینقدر بیحس بودم که دستم رو پام بود نمیدوستم پامه بعد دستمو تکون داد گفتم این چیه من دست گذاشتم روش سرد و سنگین بود بعد فهمیدم پامه ادامه ....
مامان محمدطاها مامان محمدطاها ۱ ماهگی
پارت پنجم
دیگ گفتم خداروشکر تموم شد ولی نههه..
باز گفتن چرا جفت نمیاد هرچی فشار میدادن جفت بیرون نمیومد
یعنی دیگ هردفعه میگفتم بالاخره تموم شدم یه بلا روسرم نازل میشد
باز رفتن همکاراشونو برداشتن اوردن ک جفت نمیاد اینم باز دستشو برد برا معاینه و جفتو کند ولی باز دستشو دوباره برد و رحمو میچرخوند میگفت ک معاینه رحمیه یعنیییی دیگه پاشیدم از هم ول کنم نبودن
باز این تموم شد رفتن سراغ بخیه امپول بی حسی زدن و شروع ب بخیه درد نداشت قسمت بخیه ها ولی چون خسته شده بودم دیگ نا نداشتم بچم ساعت پنج بعدازظهر بدنیا اومد دقیق من ۱۷ ساعت درد کشیدم بخیه ها ک تموم شدن باز اومد خودشو وزنشو کااامل انداخت رو شکمم خیییییلی درد داشتم ولی دیگ ول کن نبودن
بعد اینا تموم شد باز گفتن برو ادرار کن ک بفرستیمت بخش
حالا اصلا انقدر دستکاریم کرده بودن نمیتونستم ادرار کنم با اینکه دستشویی هم داشتم
نتونستم ادرار کنم باز اومدن بهم سرم زدن و هر چند دقیقه یکی میومد شکممو فشار میداد
بعد سرم ادرار کردم و اوردنم بخش
بلافاصله تا رسیدم باز پرستارای اینجا گفتن میخاین چک کنیم خونریزیتو
باز اون شکممو فشار داد و رفت
فعلنم ک توبخشم خدا کنه دیگ نیان شکممو فشار بدن ک دیگ واقعن توانایی نمونده برام دعام کنین فردا مرخصم کنن برم