۲ تجربه زایمان....
اونا رفتن و من ی رب منتظر بودم ک دکتر بیاد و شروع کنن وای وجودمو ترس و لرز گرفته بود ایت الکرسی خوندم کلی صلوات فرستادم هی ماماها وپرستارا اومدن باهام حرف زدن و کلی از عمل گفتن دکتر اومد و دکتر بیهوشیم اومد منو گذاشتن رو تخت و خودم میخاستم بیهوش بشم ولی دختر خالم پرسنل بیمارستانه و با دکتر بیهوشی و اونجا اشنا بود دکترم قبول کرد ک بیهوشم کنه اما دکتر خودم گف بچتو همین لحظه میاریم شیر میدیم و کلی بهتره وتا بیادبی حسیت بره دردای اصلیتم میره منم گفتم هرجور صلاحمه دیگ دکتراکلی هواموداشتن و امپولو زدب کمرم درد نداشت مثل ی شوک بودبعددیگ خابیدموپاهام داغ داغ شده بود وسنگین دیگ پرده زدن جلوم همینجوری داشتن حرف میزدن باهام ک خوبی اسم پسرت چیه دکترم میگف پاهاتو بیار بالادارم چکت میکنم تااینو گفت نگو دارن گولم میزنن ایناعملو شرو کرده بودن فهمیدما فقط تکون میخوردم وی سوزش ریز اولش حس کردم تادکتر گف یهوصدای بچم اومد گف خب این صداش یهو اوردش کنارم گف اینم تصویرش ی پسرعین خودت اوردی برامون بعد بلافاصله اوردن گذاشتن کنار لپم وکلی بوسش کردم و قربون صدقش رفتم بخدا ک اون لحظه کل دردای زندگی و وجودم یادم رفت فقط چشمم دنبال بچم بودگریه ک میکرد انرژی میگرفتم و میمیردم براش بعددیگ بردن تمیزش کردن با ی ملافه اوردنش سینمو فشار دادن یکم اغوز اومد دادن بهش خورد و گذاشتنش تو جاش و نگهش داشتن کنارم تا عمل تموم بشه حین عمل ب شدت تنگی نفس گرفتم و حالم بد شد برام اکسیژن گذاشتن و ماما دستمو گرفت و کلی گف خوبی و اینا هرچیت بود بگو گفتم باشه ولی حس میکردم الان از تنگی نفس میمیرم دیگ رفتم ریکاوری خابیدم سرما داشتم میمیردم ی چیزی گذاشتن بالای سرم گرما داشت خیلی خوب بود .ادامش تایپیک بعد😍

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۳ ماهگی
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان دلوینکم🧸🩷 مامان دلوینکم🧸🩷 ۲ ماهگی
پارت سوم🙈
درازم کشیدمو
دیگ دکترم اومد و پر انرژی اومد پیشم باهام کلی حرف زدیم
ولی من هر ضربان قلبم بالا بود هم هم فشارم چون خیلی استرس داشتم
شکممو ضد عفونی ک میکرد دکترم من ب حد مرگ رسیدم از استرس فکر میکردم داره شکممو پاره میکنه🤣
نفس تنگی گرفتم بهشون گفتم گفت اگ بیشتر شد خبرم کن کلا بالا سرم ایستاده بود حرف میزد
دکترمم حین عمل باهام حرف میزد (دکتر غواص)
دیگ همینجوری ک حالم خوب نبود یهو انگار بیحال شدم استرسم ریخت میدیدم اطرافمو متوجه هم بودم ولی انگار تو این عالم نبودم دیگ میگن برات ارامبخشی چیزی زدن
دیگ دخترم دنیا اومد همون خانمه ک اسمش سولماز بود اورد دخترمو کنار لپم بعدم سینمو گذاشت دهنش کمی بهش شیر داد😍
و دکترم بخیه میزد دیگ گفت یکم شکمت بزرگ شده بوده باز شده بوده برات بخیه میزنم ک برگرده جمع شه 😁ولی از روز ۱۴هم گن هم ببند
کارم تموم شد دکترم اومد دستمو گرفت بهم گفت عملت عالی بوده و اینجور چیزا
دیگ منو بردن تو ریکاور خیلی لرز داشتم ولی خاب میرفتم چشام میرفت خاب میرفتم دخترمم پیشم بود
ی
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۱۲ ماهگی
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۶ ماهگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۶ ماهگی
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان پارسا و آرتا مامان پارسا و آرتا ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت۳:رفتم داخل لباس پوشیدم بهم سرم وصل کردن سوند زدن خیلی استرس داشتم صلوات میفرستادم دعامیکردم زایمانم به خوبی تموم بشه ازاونطرف دل تنگ پارساشده بودم بغض عجیبی داشتم.ساعت۵:۳۰ی اقایی اومد بردم اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بود.دکتر بیهوشی اومد گف خانوم پاهات دراز کن دستات روزانو سرت پاین داش سوزن میزد من اصلا حس نکردم ی خانمی برااتاق عمل بود اومد چنان اومد دستش انداخت پشت گردنم سرم برد پایین پشمام ریخته بود😂بعد یواش یواش خوابیدم اومد جلوم پرده کشید دکترم اومد بتادین زد به کل شکم پاهام.دکترم حین عمل باهام صحبت میکرد خیلی بهم ارامش داد.موقع اذان مغرب صدا بچم اومد دکترم گف مهگل بچت ببینا ازبالاپرده بهم نشون داد ی پسر سفید بور خوشگل🥺گف تمیزش کنید زود ببرینش پیش مادر مامابچم اورد پیشم فقط اشک ریختمممم چه حس خوبی بود اولین تجربه بود برا پارسا بیهوشی کامل بودم.بخیه زدن تموم شد پرسنل من ازتخت اتاق عمل به اون یکی تخت انتقال دادن بردنم سمت ریکاوری
مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۴ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۳ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان پسرم مامان پسرم ۱۴ ماهگی
پارت۵
ی خانومه از اتلیه اومد بالا ک حین عمل فیلم بگیره من نمیخواستم اما دکترم گف ک اگه اجازه میدی بگیره و منم گفتم باشه بگیره و بعد بهم گف ک آروم باش میخام شروع کنم و مرحله ب مرحله باهام حرف میزد و مشاور بیهوشی بالاسرم وایساده بود و فقط بهم میگفت نفس عمیق بکش ک من حالم از تهوع بدشد ومشاور بیهوشیه کمکم کرد و بعد دستامو بستن ب تخت و دکترم میگف آروم باش و سعی کن بالانیاری چون دارم تیغ میزنم نیوفته رو صورت و بدنش.واقعا حس بدی داشتم استرس و تهوع وشوقو ذوق وهمه چی باهم قاطی شده بود سعی میکردم ایت الکرسی بخونم یادم میرف صلوات میفرستادم اصلا ی وضعی داشتما وباز حالم بدشد و ی دیقه بعدش صدای بچه اومد ی لحظه فقط فکر این بودم ک نره دستگاه فقط تواون وضع بریده بریده ب دکترم میگفتم ک دستگاه نمیره و اونم میگف چرا باید بره نگران نباش سفید برفی ب دنیااوردی و داشت آرومم می‌کرد بچرو بردن داخل ی تخت نوزاد گذاشتن و پرستاره داشت باهاش کارای مربوطه رو انجام میداد ومن فقط دلم میخواست ک ببینمش وبعد آوردنش سمتم و اتلیه ام اومد و بعد تماس پوستی ازمون عکس انداختن و دادنش دکترم بااونم عکس انداختیم و بعد دکترم رفت سمت شکمم برای ادامه ی عمل ک من بهش گفتم فقط بخیه هام تمیز و قشنگ باشه و اونم داشت باهام صحبت می‌کرد ک من دیگه کلا از حال رفتم و چیزی یادم نیس تا ساعت ۱:۵۰ک تو ریکاوری بهوش اومدم ساعتم رو ب روم بود ...
مامان کاریان و کایلی مامان کاریان و کایلی ۳ ماهگی
سلام ب روی مامانای گل
گفته بودم میام تجربم از سزارین دومم میگم و اینکه حالم بد شد

پارت یک:
روز ۸ اردبیهشت قرار شد من سزارین بشم
دکترم گف ۵بعدظهر عملت میکنم تو ۴ بیمارستان باش.

شب قبلش رفتم خونه پدرم
چون شوهرم ۵صب میرفت سرکار و۴ونیم بعدظهر میومد
هرکار کرد بهش مرخصی ندادن
پسرم ک تا ۵ صب نذاشت بخابم همش بغضمیکرد گریه میکرد ک منم میام باهات،کی برمیگردی،چن روز اونجایی.

خلاصه بعدظهر راه افتادیم سمت بیمارستان ی شوق عجیبی داشتم
رسیدیم تو بیمارستان رفتم زایشگاه ماما اومد گفتم اومدم برا سزارین
کارای لازم انجام داد لباس پوشیدم گفتن دکتر تو اتاق عمل منتظره
سریع بردنم اتاق عمل. دکتر طبق معمول با خنده و خوشرویی سلام احوال پرسی کرد
گف میخای بیهوش بشی یا بی حسی گفتم بی هوشی ولی ب داروی بیهوشی حساسیت دارم خندید گف پس چیکارت کنم ک بیهوش شی باچوب بزنم تو سرت🤣🤣
خلاصه گفتم ن هرچی بشه بیهوشی میخام
داشتم نگا ساعت میکردم دیدم یربع ب ۵ گفتم وای دارم بیهوش میشم و دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی یکم هوشیار شدم فهمیدم تو ریکاوریم کلی دکتر و پرستار دورم بودن
فهمیدم نمیتونم درست نفس بکشم هرچی تلاش میکردم نمیشد ک نمیشد
صدا دکترا و پرستارا میشنیدم هی میپرسیدن خوبی و من نمیتونستم جوابشون بدم
فهمیدم ی مشکلی پیش اومده هرچی سعی میکردم نفس بکشم انگار ی سنگ رو سینم بود نمیذاشت نفس بکشم دکتر بیهوشی اومد ب مانیتور نگا کرد گف اینکه اکسیژنشم ۱۰۰ پس چشه ک نمیتونه . دکتر ریه اوردن بالا سرم اونم ازم پرسید آسم داشتی با ابرو گفتم ن گف تنگی نفس داری گفتم ن گف سرما خورده بودی گفتم ن .دیدم گف اسپری بزنید براش کلی اسپری زدن ی دستگاه اکسیژن ی چیز دیگه بود بخار با فشار بود گذاشتن برام
بازم بی فایده بود
مامان yamin🧿nikan مامان yamin🧿nikan ۸ ماهگی
سلام مامانا میخوام از زایمانم بگم تاریخ زایمانم ۳۰ ابان زده بودن من ۲۴ رفتم گفتم اخرین سونو بدم وقتی رفتم گفتن بچه درشته چهارکیلو نیم هس اب دور جنین هم ۵ و ۶ هس گف زودی برو بیمارستان خلاصه خیلی ترسیدم نمیدونم چرا بغض داشتم میخواستم گریه کنم زودی رفتم خونه ی دوش گرفتم وسایلارو برداشتم با مامانم اینا رفتیم بیمارستان اونجا بستریم کردن ب دکتر گفتم با این اوضاع سزاربن میشم؟گف ن طبیعی میاری مشکلی نیس خلاصه با کلی ترسو لرز لباسامو عوض کردم رفتم روتخت تو زایشگاه انقد جیغ میزدن من هی استرسم بیشتر بیشتر میشد خلاصه ی پرستار خوش اخلاق اومد ی ازمایش گرف ازم بش گفتم من نمیخوام طبیعی زایمان کنم گفتم هزینشو میدم سزارین بشم گف بذا با دکتر هماهنگ بشم بعد گفت نباید کسی بدونه خلاصه رف اومد گف دکتر قبول کرده ی شماره کارت داد گف بزن ببریم عمل گوشیم همرام بود ب همسرم گفتم پولو زد منو بردن اینم بگم اونجا ی خانوم خیلی سخت زایمان کرد خیلی سخت دلیلشم وزن زیاد بچه بود خلاصه دیگ منو بردن سوند و امپول بی حسی اصلا درد نداشت تو اتاق عمل هم اصلا ن حرف زدم ن سرمو تکون دادم ک بعدا سردرد نشم اتاق عمل عالی بود ماساژ شکمی هم تو بی حسی انجام دادن برام واقعا خوب بود ولی بعد اینکه بی حسی رف دردام شروع شد با امپول اینا بزور کنترل میشد و اینم بگم تنا چیزی ک خیلی خیلی برام سخت بود وقتی فردای عمل ک گفتن پاشو راه برو واقعا سختو وحشتناک بود قشنگ گریه میکردم دکتر ک اومد بالاسرم بش گفتم چرا انقد بدحالم نسبت ب این مریضای سزارینی گفت تو شکمت بزرگه برای همین....راسی اینم بگم پسرم با وزن ۳کیلو ۲۵۰ گرم بدنیا اومد سونو کلا اشتباه گفته بود بقول دکترم میگف لابد حکمتی بوده خلاصه شکر خدا تموم شد
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت هفتم
آنژوکت و خیلی مثل گاو فرو کرد تو دستم دردش خیلی بی نهایت زیاد بود همون موقع یکی از خدمه های زایشگاه اومد خدا خیرش بده با خوش اخلاقی باهام‌حرف زد ک ارومم کنه ماما خواست سوند و بزاره اون خانوم مهربونه گف نه بزار من براش بزارم‌گناه داره خیلی ترسیده ماما یه اخمی کرد و گف باش دیگ سوند و برام گذاشتن و راهی اتاق عمل شدم استرسم خیلیییی بالا بود در حدی ک پاهام‌میلرزید نمینونستم سرپا باشم و اشکامم میومد خلاصه رسیدم به اتاق عمل اونجا بر خلاف زایشگاه همه خنده رو مهربون بودن و کلی ادم از استرسش کم میشد روی تخت نشستم تا سوزن بی حسی و بزنن بهش گفتم خیلی میترسم میشه بی هوشم کنید برام توضیح داد بی هوشی خوب نیست و اینا ولی گف یکم داروی خواب اور میریزم که گیج وویج بشی متوجه هیچی نشی دوتا از پرسنل اتاق عمل دستامو گرفتن و باهام حرف زدن ک اروم باش و چیزی نیست یکی شونه هامو گرف اروم ماساژ دادن یهو حس کردم سوزن و گذاشت رو کمرم ولی هیچ دردی حس نکردم فقط یکم بعدش حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ بی حسی تمام بودم دراز کشیدم و دکترم اومد با روی خوش باهام حرف زد و عمل شروع شد دیگ سرم‌گیج بود متوجه هیچی نشدم تا چند دیقه بعد دیدم صدای گریه دخترم میاد اوردن گذاشتن کنار صورتم و بهترین حس دنیا مال من بود