۲۱ روزه که دیگه تو وجودم نیست و توبغلمه
درست سه هفته گذشته و من هرروز غرق در لذت و تجربه های جدیدم...


از احساسم بخوام بگم؟
خوشحالم،
عشق همه ی وجودم و میگیره وقتی بهش فکر میکنم یا نگاهش میکنم،
وقتی بهش دقیق میشم گریه ام میگیره قطعا که اشک شوق و لذت از داشتن همچین موجود دوست داشتنی و تو دل برویی هست،
وقتی نمیبینمش دکتر باید برم یا آرایشگاه یا حتی وقتی خوابه دلم براش یه ذررررره میشه،
نفسم به نفسش بنده،
قلبممممم یه طور عجیبی میتپه وقتی میبینمش و حس میکنم این فرشته ی کوچولو رو من به دنیا آوردم و تنها پناهگاه امنش در حال حاضر منم،
احساسم بهش انقدر زیاده که تاحالا هیچچچچچ کس و انقدر دوست نداشت، مامانم بهش میگه "عمر شیرین" و عمیقا معتقدم درست میگه و چه اصطلاح قشنگی
پسرم عمر شیرین منه یعنی زندگیم با اومدنش شیرین شده تازه، انگار تمام عمرم هیچ لذتی نبرده بودم و شیرینی حس نکرده بودم تا قبل اینکه این کوچولوی دوست داشتنی رو بغل بگیرم...

تصویر
۳ پاسخ

خدا برات حفظش کنه عزیزم 🥹ممنون از تجربه ای که برامون گفتی

در آخر خدا برام حفظت کنه مامانی
ماشاالله
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ

الحمدالله برای وجودت
الحمدالله علی کل حال❤️

اما در عین حال سردرگمم،
کلافه و خستم،
با کوچکترین حرفی گریه میکنم و بهم میریزم،
احساس تنهایی میکنم و حس میکنم کسی من و حرفام و متوجه نمیشه،
روحم مچاله است و جسمم دردهای قابل توجهی داره از درد کتف و معده بگیر تا مچ دست و‌‌‌...،
نیاز به تنهایی دارم ولی دلم بهم اجازه نمیده که بچه رو تنها بزارم و توی این کشمکش مغزم یه وقتایی داغ میکنه،
توانم کمه و متوجه نمیشم از جسم خسته است یا روح خسته و باعث کلافگیم میشه...

بله افسردگی بعد زایمان سخته ولی قابل حله...
میشه با کمک حلش کرد...
امیدوارم که کمک داشته باشید اگر که خدایی نکرده به افسردگی بعد زایمان دچار شدید، اطرافیان من طول کشید تا قبول کنند من افسردگی گرفتم هرچند با درصد کم و قابل حله ولی روح آدم و خسته میکنه
و خب الحمدالله خداروشکر بعدش همکاریشون بیشتر شد...
من در عین حال که خسته ام و نیاز به کمک دارم برای بچه داری و همیشه فکر میکردم بعد زایمان از همه کمک میگیرم برای بزرگ شدن کوچولوم
ولی الان متاسفانه یا خوشبختانه به کسی اعتماد ندارم و خیلی سخت میتونم قبول کنم جز خودم کسی بچه رو نگه داره،البته جز مامانم و همسرم که حس میکنم اگر ازشون کمک نگیرم خودم تموم میشم...

در نهایت بگم لذت بودنش تو زندگیم انقدرررررر زیاده که تمام سختی ها رو بخاطرش تحمل میکنم
و از بودنش لذت میبرم هرچند سخت ولی نمیتونم منکر این بشم که حضورش چقدر برای این روزهای سختم دل گرمی عه...

نفس مادر من بعد دنیا اومدنت فهمیدم اینکه میگن قلبم بیرون تنم میزنه یعنی چی...
دوست دارم محمد حِسانم❤️
الهی که این حس شیرین قسمت تمام آرزومندها بشه و دامن همه ی چشم انتظارها سبز بشه به برکت وجود این فرشته کوچولوهای دوست داشتنی به حق مادرسادات...❤️ ان شاالله

سوال های مرتبط

مامان آروشا 🩷🎀 مامان آروشا 🩷🎀 ۴ ماهگی
#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻