۷ پاسخ

چه کاره بودی قبلا عزیزم

شغل اصلی یه زن مادر بودنه افتخار کن چه فایده ای بیشتر و بهتر از این که داری یک انسان رو تربیت میکنی رشد میدی تا وارد جامعه بشه با بهترین ورژن خودش برای مادر بودنت تلاش کن حس خوب داشته باش مادر بودن یه شغل ۲۴ ساعته هست و ما برگزیده شدیم رسالتمون اینه که مادر باشیم پرورش بدیم و ذوق کنیم از لحظه لحظه بزرگ کردن بچه مون هیچ کس هیچ چیز از یه مادر مفید تر نیست برای بشر

با بچه هات کیف کن چه کاری با ارزش تر از مادری کردن؟ هروقت بچه ها یکم بزرگتر شدن دوباره شروع به کار میکنی
منم تازه کارگاه رونق گرفته بود داشتم پولدار میشدم که بچه دار شدم،منم گاهی دلم واسه کارم تنگ میشه اما بچه داری خیلی شیرین تره

وای منم تنها ترسم از بچه داری همینه منم سالهاست شاغلم از یکی دو ماه دیگه باید خونه نشین بشم و به جز شغل حتی خلوتمم از دست میدم

من عاشق تنهایی ام کلا کم حرفم و حوصله رفت و امدو ندارم

ماشالله بچه تون بزرگ شده که
دوباره رفت و آمد بیرون خونه رو شروع کنید

منم همینم حس میکنم مهره هرز شدم😂

سوال های مرتبط

مامان هیراد 🩵 مامان هیراد 🩵 ۲ سالگی
از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن