هیچ اتفاق خاصی نیفتاده...
ولی دلم گریه میخاد...نمیدونم چرا دلم گرفته...
چشم باز کردم دارم میبینم ۷ساله زنه یه مردشدم و یک سال و نیمه مادرشدم...حس میکنم خودمو یادم رفته...ازبس فقط به خوشحالی و حال خوبشون فکر کردم...اصلانم بهم سخت نگرفتن...ولی مسیولیت سنگینیه هردوش...اینکه حوصله خودتم نداری ولی تاشب باید به بچت محبت کنی ،برای شوهرت زنِ زندگی باشی و به بچش برسی...
نمیگم اون مسولیتی نذاره ها ...نه...
ولی من دلم برا روزای تو حال خودم تنگ شده...دلم میخاد روزی یک ساعت به این فکر نکنم که بچم گرسنشه یا خرابکاری کرده یا شوهرم الان از کار میاد ناهارمیخاد...!همش اینا نیستا...
در کل بگم ،من دلم برا بچگی و فکرای بچگیم...برا تابستونای بدون درس،برا اسباب بازیا و کوچیکی خواهرم تنگ شده😭
چه روزای قشنگی بودن....
کاش بچگی...می اومد مرحله آخر زندگیمون...
ناشکری نمیکنم...فقط دلتنگم♥️





#پوشک#شیرخشک#شیر#زایمان#طبیعی#سزارین#فرزندپروری

۱۰ پاسخ

بدتراز اینم هست اینکه ناخواسته بخوای مادر بشی

عزیزم احتمالا نزدیک پریودت نیست ؟
خداروشکر کن
من علاوه بر تمام این دغدغه هایی ک داری دغدغه سلامتی بچه مو دارم دغدغه کمکا ی در حق بچه بزرگمو دارم
انننققققدر دلمشغولی دارم گاعی شب نمیفهمم کی خوابم میبره
اما گاهی همین طوری مث شما دلم میگیره
اخساس میکنم زورم ب هیچی نمیرسه حوصله داشته باشم وصو میگیرن میشینم رو سجاده
گاهی هم پسر کوچیکم نمیذاره و مجبپرم تو آشپزخونه
همزمان با اشپزی گریه میکنمو با خدا درد و دل میکنم ی دل سیییییییر اگر پسر بزرگم خونه نباشه ک چ بهتر با صدای بلند گریه میکنم . کاااااامل تخلیه میشم
عزیرم روح ادم نیاز ب تخلیه داره
ماه محرم داره میاد سعب کن هفته ای یبار تو روضه ها شرکت کنی عجیب تراپی مفیدیه انققققدر سبک میشی
گریه کن عین روزا هم میگذره بچه ات از اب و گل در میاد مستقل میشع و تو دلت برا همین خود گم کردگی تنگ میشه

وااای منمممممم همش ازین فکرا میکنم و دلم برای بچگی هام و با خواهرم ک بازی میکردیم خیلی تنگ شده🥲

وااای من همش دلتنگ مجردیمم

با پوست و استخوونم میفهممت
منم همینطور عزیزم
منم همینطور....

منم همین فکر و حس میاد سراغم

تو پی ام اسی وقتی پریود شی میفهمی خخخ

یه تایمایی بچه برو بزار پیش باباش برو برا خودت.خیلی اثر دارع

تو تنها نیستی 🥲

اره واقعا

سوال های مرتبط

مامان حسین مامان حسین ۲ سالگی
دو هفته‌ست که از شیر گرفتمش…
و هر روز که می‌گذره، دلم بیشتر برا اون لحظه‌هایی که فقط من و اون بودیم تنگ می‌شه.
لحظه‌هایی که دستای کوچیکش دورم بود، صدای نفس‌هاش کنار قلبم، و اون نگاهِ مطمئنش که انگار می‌گفت «مامان، اینجا امنه».

حالا که تموم شده، گریه می‌کنه، بغلم می‌کنه و دستاشو محکم به من می‌چسبونه. دلم می‌خواد زمان وایسه و دوباره اون لحظه‌های آرام و شیرین رو داشته باشم.
اما می‌دونم، این فقط یه فصل بود و ما همچنان با همیم، فقط شکل عشق‌مون عوض شده…
هر بغلی که بهم می‌کنه، هر گریه‌ای که می‌ریزه، یادم میاره که عشق واقعی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه 💫یه جایی از مسیر مادری، باید دل بکَنی از شیر دادن…
نه چون دیگه نمی‌خوایش،
نه چون خسته‌ای،
فقط چون وقتشه که بزرگ‌تر بشی، هم تو، هم اون کوچولوی دلبندت.

چند شبه بغلش می‌کنم، گریه می‌کنه،
دستاشو می‌ذاره روی قلبم، دلم می‌لرزه…
دلم براش خونه، برا اون لحظه‌های آرومی که فقط من و اون بودیم.

می‌دونم تموم شده،
ولی این عشق، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه —
فقط شکلش عوض می‌شه 💫