۷ پاسخ

عزیزم سختی های خودشوداره امادرکنارسختی لذت بخش..همینک میدونی یتیک ازوجودت توبغلته داره میخنده توروت یدنیامی ارزه تمام سختی هارومیشوره میبره❤️

ومنی که به یه مادردلداری دادم کلی بدوبیراه بهم گفت اون موقع بچه نداشتم گفت بزاربچه داربشی بعدمیفهمی الان بچه نداری اینجوری میگی😕

من بارداری اولم خیلی دخترم گریه میکرد ولی وقتی لبخندمیزد انگاردنیاروبهم میدادن الانم به شوق همون خنده ها و کارهایی که کم کم جلومیرم ازنی نی نازم میبینم بچه دارشدم هرروز که نگاهش میکنم خداروشکرمیکنم آخه سال قبل یه سقط به خاطرناقص بودن بچه در۱۸هفتگی داشتم.آدم قدرچیزهای خوب رو بایدبدونه

فقط اینو بدون درسته هر سنی سختی خودش رو داره،ولی بچه که بزرگ میشه ،خیای شرایط بهتر میشه،روزای خیلی خوبی سراغت میاد،بچه راه میره مستقل میشه،با بچه اتفاقا اگه آدم کمکی داشته باشه،میتونه به کاراش برسه،بچه هم جزیی از زندگی آدم میشه،بهت صبوری،مهربونی رو یادآوری میکنه

من از وقتی دختر نازم دنیا اومده مچ دستام از درد فلج شدن با بدبختی بچمو بغل میکنم بگذره که تو بارداری چه روزای سختیو گذروندم ولی همین که دخترمو بغل میکنم برام میخنده بهش شیر میدم ارزشش هزاران هزار برابره نمیدونم چه حسیه این مادر بودن که حاضری مریضیو دردو به جون بخری ولی یه تار موش کم نشه هر چی هم بزرگتر میشن ماشاالله خوشمزه تر آدم امیدس به دنیا بیشتر میشه 🥰😍🤩

عزیزم مرتب تو خونه موزیک بزار برقص سابلیمینال گوش بده دفتر شکرگزاری بخر روزانه از داشته هات سپاسگزاری کن اینقدر زود نی نی بزرگ میشه من اینو تجربه کردم و سرگرم دوستاشون و درس و فضای مجازی میشن این روزا برات خاطره میشن

منم اوایل فکر میکردم همه خوشی هام تموم شدن
با وجود بچه یه لذت های جدید دیگه ای اومده تو زندگیمون
بعدش هم واقعا به مرور اوضاع بهتره
وقتی یاد شبای اول بچه داری میوفتم

سوال های مرتبط

مامان پرنسا‌‌🎀 مامان پرنسا‌‌🎀 ۶ ماهگی
موجودی به نام زن
خدایا زن چقد بدبخت میشه مخصوصا وقتی که مادر میشی کلی مسئولیت بهت اضافه میشه هی به بچه شیر بده جاشو عوض کن شام نهار بزارم ظرفارو بشور خونه رو تمیز کن دوباره بیا پیش بچت با اون بازی کنی خونه رو جم کنی هیچ وقت نشه به خودت یکم برسی حتی باید التماس بکیو کنی بچت و نگه داره بری حموم بعد اخرشم میگن مگ ت چیکار میکنی همه کار با زن خونست بشور بیای بپز.خونه و جم کن بچه رو تمیز کن بچه رو بغل کن عوارض زایمان این کمر درد کوفتی هم یه طرف خدایا نمی‌دونم من کی انقد بزرگ شدم زن شدم مادر شدم با این همه مسئولیت منی که خونه بابامم‌ یه لیوان و نمیزاشتم رو اپن زن خیلی بدبخت میشه خیلی ۹ ما تو شکم نگه دار دو سال از جونت بگزری‌ بهش شیر بدی هرچقد بزرگ تر میشه مسئولیت هاش بیشتر میشه درس بخونه نخونه به خدا انقد خسته شدم دیگ نمیکشم به خدا از این همه کار خدایا😭😭😭😭کفر نمیکنم ولی سنم کمه دیگ جونی برام نمونده از وقتی هم زایمان کردم زیر سینم درد شدید میگیره کمر درد هم ک نگم خدایا فقط بهم صبررررررررررررررررر طولانییییی و انرژی بده 💔






پوشک
بی قراری
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۲ ماهگی
چقدر مادر شدن آدمو عوض میکنه منی که خونه بابام دست به سیاه و سفید نمیزدم خونه خودم یه روز کار میکردم یه روز نه
اصلا حوصله بچه نداشتم جایی میرفتیم بچه کوچیک داشتن یکم گریه میکرد یا نمیخابید عصبی میشدم زودی میزدم بیرون یا میگفتم چه صبری دارن تحمل میکنن
حالا خودم با ۱۸ سال سن از پس همشون بر اومدم یه جورایی به خودم افتخار میکنم که تونستم از پس زندگی و شوهر و بچه بر بیام میدونم هنوز اولشه و سختی ها بیشتر میشه ولی پسر من شبا نمیخابید و شیرشو نمیخورد ولی الان همش حل شده و از پس همشون بر اومدم
روزمرگی های چند وقته اخیرم شیر بده پوشک عوض کن آروق بگیر خونه تمیز کن شام و ناهار درست کن شب بیداری بکش درسته سخته ولی شیرینه
و‌اینجاس که میگن بهشت زیر پای مادراس با درد و سوزش بخیه هایی که عفونت کرده از دل جون کارای پسرمو و شوهرمو خونمو انجام میدم اونم منی که پریود میشدم اعصاب همرو بهم میریختم و کاری انجام نمیدادم تا چند روز

مرسی ازت پسرم که اومدی به زندگی منو بابایی❤️👼
الانم روتین پسرمو انجام دادم خوابیده پاشم به کارای خونه برسم🥰
مامان فندوق مامان فندوق ۶ ماهگی
پارت۳
بعد هر معاینه کلی امیدواری میدادند که نه خیلی خوب داری پیشرفت میکنی ورزش کن و من با تمام حال بدم گریه میکردم و ورزش میکردم. بعد از معاینه اخر یکی از همراهام از روبروی ایستگاه پرستاری رد شده بود و شنیده بود که دارند میگند دهانه رحم هنوز ۶ تا ۷ و رحم ورم کرده تا اینو شنیده بود شروع کرده بود با دکتر و ماما به بحث کردن که چرا دروغ گفتید که دهانه رحم ۸ شده و دعواشون شد که چرا نمیبرید سزارین.
تو این موقعیت به خاطر ورم دهانه رحم سر بچه هم چرخید و تو کانال سمت راست گیر کرد و مجبور شدند با اطاق عمل هماهنگ کنند برای سزارین.
با وجود اون همه دردی که کشیده بودم آمپول بی حسی برام دردی نداشت دیگه.
چند روز بعد از زایمانم با مامایی که باهاش کلاس داشتم صحبت کردم و شرایط بیمارستان و خودم و ورزشارو بهش گفتم گفت اصلا یه سری ورزش اشتباه به تو دادند که باعث ورم رحم شده.
پیش یه دکتر دیگه هم چند روز پیش رفتم برای معاینه که گفت لگن تو اصلا شرایط زایمان طبیعی نداشته.
همه ی اینا دست به دست هم داد که الان تا یاد اونروز میفتم اشکم سرازیر میشه و هنوز کلی کمردرد و لگن‌درد دارم.