پارت چهارم .
اره دیگه هی دردم میگرفت بلند میشدم جیغ و گریه و اینا و اب میخواستم و دوباره از حال میرفتم دیگه متوجه نبودم چی میشد ولی مامای بیشعور جدی جدی تا اخر شیفتش اصلا نیومد بالا سرم اون دانشجوهام رفته بودن و تنهای تنها بودم نمیدونم دیگه ساعت چند بود ی مامای دیگه اومد بالا سرم و گفت اگه همکاری نکنی و جیغ و گریه کنی اصلا پیشرفت نمیکنی فقط سعی کن توی این نفس بکشی دیگه وسط حرفاش دوباره از حال رفتم و دردم که برگشت دیدم از این شلنگای سبز که برا اکسیژنه زدن به دماغم و دردام وحشتنتاکه دیگه دیدم نمیشه خیلی جیغ زدم شروع کردم به التماس کردن که توروخدا منو ببرین سزارین من بدنم دیگه توان نداره همچنان از حال میرفتم و برمیگشتم با جیغ میخواستم برم سزارین دوباره ماما جدیده اومد بالا سرم و کیسه ابمو با دست پاره کرد و دوباره همونارو گفت گفت فقط نفس بکش زودتر تموم میشه و واقعا هم همینطوری بود .
معاینه کرد و گعت پنج ساعت منم دیگه بی حال شده بودم گریه کردم بهش گفتم ماماعه بهم اب نداده گفتم شما به من اب نمیدین من چرا همکاری کنم 😂 حالا انگار اون میخواد بزاد😂😂😂

۹ پاسخ

عزیزم باز خداروشکر کہ الان سلامتے

ببخشید عزیزم شما شیاف پروژسترون زدی که تا ۴۰ هفته کشید؟
بعد اینکه ورزش های قبل بارداری داشتی؟
و کوچولو چند کیلو بود؟

کلا دکترا وقتی بببنن یکی خیلی جیغ میزنه زیاد بهش رسیدگی نمیکنن مخصوصا بیمارستان دولتی.
اگه خصوصی بود بخاطر پولی که دادی میمودن کمک میکردن.

عزیزم خب تا چهل هفته هیچ ورزشی نکردی بعدم به خاطر خودت سعی نکردی تنفس داشته باشی قبلشم اموزشی ندیدی از طرفی حتی یه شیشه اب و یه خرما نبردی که انرژیت حفظ بشه از شانست به دکتر بد اخلاقم خوردی خب معلومه کم میاری اخه دختر خوب

وای خدا چه جونی داریم ما زنا بعد زایمان همه چی یادمون می‌ره😢

خببببب بعدش

اہ چیہ این طبیعے انگار داشتن شکنجہ ت میدادن کہ با درد وزجر بمیرے البتہ دور از جونت

بیمارستان دولتی همینه منم زایمان قبلم دولتی بودم رسیدگی و اهمیت صفر
فقط شانس اوردم زودزایمان کردم
کاش ماماهمراه گرفته بودی اینقد عذاب نمیکشیدی

وای چه سخته اگر من میرم بیمارستان سخته زایمان

سوال های مرتبط

مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان لیام ♥️ مامان لیام ♥️ ۱ ماهگی
پارت پنجم .
اونم نامردی کرد بیتربیت یدونه محکم زد پشتم و گفت میخوای بچه ت عقب مونده بشه ؟ به من چه بزار بشه (دور از جونش🥲) انقدرررر جیغ بزن تا بشه الان میرم به شوهرتم میگم تو میخوای بچه تون عقب مونده بشه منم حوصله حرف زدن نداشتم ولی خب اینجوری بودم که چه ربطی دازه 🫤😂 خودمو زدم به سلیطه بازی گفتم برو بگو برو به هررررکی دوست داری بگو برو بهش بگو من میخوام سزارین بشم .
دیگه اون رفت و منم از حال رفتم 🫤 دوباره اومد برام اب اورد و دستمو گرفت و گفت فقط نفس بکش معاینه کرد گفت ۵ رو به ۶ شدی خلاصه با هر بدبختییی که بود من دیگه جیغ نزدم و گفتم من همکاری کنم بهم اب میدین ؟ اونم میگفت اره و اینا ابو داد خوردم و منم واقعا گوش کردم به حرفش و جیغ نزدم اصلا ولی دسته های تختو خیلی فشار داده بودم تمام کف دستام جای ناخنام مونده بود ولی واقعا هم تاثیر داشت و من اصلا ۶و۷ سانت و ندیدم دوباره که اومد معاینه کرد گفت ۸ سانت شدی عالیه تند تند نوار قلب میگرفت و میگفت سعی کن کنترل کنی زودتر فول بشی ضربان بچه افت نکنه هرچی گفت انجام دادم فکر کنم ی ۲۰ دیقه بعدش اومد گفت فول شدی
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۴ ماهگی
پارت چهار 🤰🏻🤱🏻✨

دوباره معاینم کرد گفت چهار سانتی من تو شک با این همه درد ورزش توپ زدن فقط یه سانت پیشرفت کردم
مامام گفت از چهار سانت به بعد زود تر پیشرفت میکنی تا الانم خوب بوده درد معاینه از سه سانت چهار سانت دیگه متوجه نمیشی من هی معاینه میشدم هیچی نمیفهمیدم دیدم دکترم داره وسایلشو آماده میکنه فهمیدم نزدیکم به زاینم پرسیدم چقدر مونده گفت اگه هم کاری کنی ۱ساعت یا ۲ساعت ولی اگه نکنی تا صبح شاید بازم از تخت پایینم آورد تا توپ بزنم هی میرفت بیرون از اتاق من داد میزدم برگرد کمکم کن
دیگه آمد چند تا دیگم ماما باهاش بودن منو بردن رو تخت معاینه کردن باهم حرف میزدن منم دردم غیر قابل تحمل شده بود دیگه جیغ میزدم 😂 شوهرمو مامانمو صدا میزدم
از خدا صبر تحمل میخواستم کمک هی صلوات میفرستادم
از بس جیغ زدم ماما گفت چه خبره انقدر جیع میزنی
معاینم کرد ۶ سانت شده بودم برام یه کپسول اکسیژن آورد گفت وقت درد سه بار فشار بده نفس بکش گفت زیاد استفاده نکن بی هوش میکنه منم از درد انقدر استفاده کرده بودم که بی حال شده بودم 😅🤦🏻‍♀️ ولی جیغ میزدم سرم گیج میرفت یهو گفتم دست شویی دارم بزار برم آمد سری من زور روم آمد گفت صبر کن زور نزن ولی من دست خودم نبود هی جیغ میزدم دست شویی دارم بزار برم میگفت نه بچه هست
یهو کیسه آبم پاره شد منم سرم گیج میرفت ماما سریآمد رو سرم تا کمکم کنه هی زور میزدم باز میگفت نفس بکش
آخراش کم آورده بودم نمیتونستم زور بزنم بچه سرش گیر کرده بود بهم گفتن لگن کوچیکه از پایین جا نداره از بالا جا داره آمدن دو نری رو شکمم فشار میدادن هی میگفتن محکم تر زور بزن یهو بهم گفتن بچه خفه شد زور بزن من کل بدنم سست شد
پارت بعد
مامان لیام ♥️ مامان لیام ♥️ ۱ ماهگی
پارت سوم .
تقریبا فکر کنم دو ساعتی ورزش کردم و اومدن معاینه کردن گفتن هنوز دو سانتی ی ذره خسته شدم چون پیشرفتم کم بود ولی همچنان داشتم ورزشمو میکردم همون ماماعه هی میرفت و میومد سر میزد بهم من ماما همراهم نداشتم .
دیگه تقریبا دردام خیلی داشت زیاد میشد و کم کم تحملش سخت میشد که ناهار اوردن و من بشدت گشنم بود بین دردام دو تا سه تا قاشق به زور خوردمو اونجا دیگه دردام شدتش خیلی بود و موقع غذا خورون گریه م گرفته بود چون خیلی گشنم بود و نمیتونستم بخورم دلم برا خودم میسوخت 😩 بعدش دیدم نه خیلی خیلییی درد دارم اومدن دوباره گفتن برو رو تخت و معاینه کردن و گفتن ۵ سانت شدی دیگه دردام خیلی افتضاح بود و مدام ناله میکردم دیگه نتونستم ورزش کنم و رفتم رو تخت تا ۵ بشم تقریبا فکر کنم ۵.۶ ساعتی طول کشید شایدم بیشتر اتاقم ساعتم نداشت از نور پنجره تشخیص میدادم دیکه ناله هام خود به خود تبدیل به جیغ شده بود و هراز گاهی از درد جیغ میزدم و دوباره ول میکرد میفتادم یکم بعدش برام ی گاز بی حسی اوردن ولی من انقدر دردام بد بود که نمیتونستم توش نفس بکشم با هر زوری بود یکی دوتا کشیدم ولی دیدم یواش یواش از حال میرم جیغ و داد میکرد زیااااااد ماماعه اومد بهم گفت جیغ نزن جیغ برا جیغ برا چی میزنی و من افتضاحححح درد داشتم و اینجوری بودم که برا چی بنظرت ؟ خیلی باهام بداخلاقی کرد و گفت تشنمه خیلی دهنم خشک شده و اینا بهم اب بدین ماماعه گفت چون جیغ میزنی من دیگه نمیام بالا سرت بهم ابم نداد حتی خیلییی وضعیتم افتضاح بود و بین دردام از حال میرفتم
مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۱ ماهگی
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
3#
کیسه آبم که پاره شد خیلی ترسیدم زدم زیر گریه ماما اومده بود ماساژم میداد همزمان دردام خیلی شدید تر شده بود
بعد معاینم کرد گفت هنوز چار سانتی رفتیم ی پنج دقیقه آب گرم گرفت رو دلم و کمرم که دردام یکم بهتر شد
بعدم اومدم رو توپ دیگه همزمان کمرمو ماساژ میداد وقتی دردم میگرفت پایین بالا میرفتم وقتیم درد ول میکرد کمرمو میچرخوندم دردام خیلی بیشتر شده بود اونجا گفتم تورو خدا اپیدورال بزنین برام ولی یهو گفتن دکتر بیهوشی تازه هشت صبح میاد تا وقتی اون بیاد و بخواد بهم اپیدورال بزنه من زایمان میکنم اونجا دیگه واقعا اوج نا امیدیم بود چون کل حاملگی با تصور اپیدورال زدن به خودم دلگرمی داده بودم 😬🥺
خلاصه من واقعا دردام شدید شده بود هرچی ماما میگفت نفس عمیق بکش من نمیتونستم
بعد به جای اپیدورال تو آنژوکتم ی چیز دیگه تزریق کردن که دیگه کم کم خوابم برد
بهوش که اومدم دردای شدیدی داشتم ماما هم ماساژم میداد و نقاط فشاری رو تحریک میکرد و هی میگفت زور بزن
تو همون حال با دست آبای دور جنینم خالی میکرد و من هی از حال میرفتم باز دوباره بهوش میومدم و زور میزدم
بماند که چقد موهامو میکشیدم و خود زنی میکردم اون وسط 😂
بعد به حال اومدم دیدم عه صدای دکترم میاد انگار روحیه گرفته باشم و از ی طرفم فقط دلم میخواست زودتر خلاص شم دیگه همه زورمو جمع کردمو شرو کردم همکاری کردن
بعدش بردنم اتاق زایمان و اونجا چند بار زور زدم هی وسطا از حال میرفتم و چیزی نمیفهمیدم خلاصه دیگه رو تخت زایمان دکترمو و ماما بی حسی زدن و بالا سرم بودن و همش تشویقو اینا میکردن که تو میتونی 😂
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۳ ماهگی
پارت 2
بردنم بالا دیگه کم کم درد هام بیشتر میشد منم فقط نفس عمیق می کشیدم
ساعت10شد امدن دوباره معاینه کردن گفتن خیلی خوب پیشرفت کردی پنج سانت هستی رنگ زدم دکترم گفتم پنج سانتم کیو میفرستی گفت هنوز کسی رو پیدا نکردم همه رفتن مسافرت بزار ببینم چیکار میکنم اونجا نمیدونم جمعه بود یا چی دانشجو ها نیومدن واسه معاینه منم فقط از دانشجوها میترسیدم بقیه شون هم اخلاقشون خوب بود باهام ساعت11 شد دردهام بیشتر میشد هیچکس نبود معاینه اینا بکنه خودم گفتم بیاین معاینه کنید امدن معاینه کردن گفتن خوب پیشرفت کردی 7سانت هستی دیگه دیدم از دکترم هم خبری نشد زنگ زدم گفتم دیگه ماما نمیخوام نفرست 7سانتم دیگه ماما به چه دردم میخوره گفت نه دیگه از ماما گذشته بازم تورو به همکارام میگم بهت رسیدگی کنن دیگه دیدم ماما هم ندارم درخواست بی دردی کردم یه دونه کپسول اوردن گاز بی حسی بود چی بود موقعه درد یه بار فقط گذاشت دهنم به دستم هم سرم وصل بودم نپرسیدم دیگه سرم واسه چی بود یکیو گذاشته بودن اونجا یکسره موند پیشم سرم رو تنظیم میکرد گفت بیا بیشین رو توپ بالا پایین بپر یکم رو توپ بود که دکترا امدن بقیه پارت بعدی
مامان جوجه. مامان جوجه. ۳ ماهگی
پارت پنجم
نگرانیم بیشتر شد چرا اینقدر فاصله اش کم شد به این زودی.. دیگه نتونستم تحمل کنم ساعت ۱۱ رفتم گفتم دردام خیلی فاصله اش کمه. معاینه ام کنین.. ماما معاینه کرد گفت ۷ سانتی .. اینقدر خوشحال شدم به این زودی ۷ سانت رسیدم . کیسه ابمو پاره کرد و زنگ زدن ماما همراهم .. کیسه اب پاره شد دیگه دردام شدتش خیلی زیاد شد ولی بازم سعی میکردم با یاد خدا و صلوات و تنفس خودمو کنترل کنم .. اصن جیغ نمیزدم .. دردا خیلی نزدیک به هم شد هر یک دقیقه.. ۱۱ و ربع حس زور داشتم سریع گفتم چون از قبل میدونستم باید بگی و یعنی زایمان نزدیکه. اومد دوباره معاینه کرد گفت فولی. زور برن سر بچه دیده بشه بریم اتاق زایمان بعدم ماما رفت..ماما همراهم رسید. گفتم من فولم خیلی منتظرتون بودم .. خیلی تعجب کردد گفت به من همین الان گفتن ۷ سانتی چقدر زود شدی فول .. تو یه ربع از ۷ به ۱۰ رسیدی..با اینکه دیر اومد ولی واقعا خوشحال بودم چون. کنارم بود. ماساژم میداد دستمو میگرفت کاملا برعکس مامای زایشگاه که خودم میرفتم به زور میاوردمش منو معاینه کنه
مامان جانا مامان جانا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳


دیگه رسیدم بیمارستان ساعت ۱۲نیم بود اونجا معاینه ام کردن گفتن دهانه رحم بسته هست سر بچه هم توی لگن نیست بالاعه🤦‍♀️ من اینقدراسترس میگرفتم پرستارا میگفتن ما موندیم چرا کیسه آب تو‌پاره شده دیگه شوهرم دلداریم میدادمادرم دلداریم میداد دیگه تا بستری شدم ساعت شد ۲شب اومدن بهم سرم وصل کردن نوار قلب بچه رو گذاشتن بعد نیم ساعت دردام شروع شد میگرفت ول میکردم ولی کاملا قابل تحمل بود دیگه یه دکتر خوش اخلاقم بالا سرم بود همش دلداریم میداد میومد بهم سرمیزد خیلی زن خوبی بود هرموقع دردم کم میشد میخوابیدم دردم که میگرفت بیدارمیشدم شاید سرهم دوساعت خوابیدم ساعت ۶صبح اومد معاینه کرد گفت هنوز یک‌سانته🤦‍♀️
من‌خیلی نگران شدم اومد دوباره سرم زد بهم آمپول زد توسرم این دفعه دردام بیشتر میگرفت و بیشتر درد میکرد
ولی من همش میرفتم تو‌دستشویی آب گرم میریختم پیشه خودم خیلی خوب بود دردم رو کم میکرد ساعت شد ۸صبح اومدن معاینه کردن گفتن دوسانت باز شده ولی نرمه




بقیه پارت بعدی
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۵
همون لحظه با خوشروئی گفت پاتو باز کن همینجور گریه میکردم وقتی که معاینه کرد انگار کل دردای دنیا رو بدنم ریخت بدون کنترل شروع کردم جیغ زدم و اشک ریختن اونقد اشکم زیاد بود که خیسی بالشت زیر سرم رو حس میکردم همش داد میزدم دکتر نههه دکتر این رسمش نبود گوشی که تا قبل از اون تو دستم بود ،ناخودآگاه از دستم افتاد و دیگه نتونستم زنگ بزنم به همسرم دیگه واقعا دردای زایمان شروع شده بود و من تا جایی که نفس داشتم از درد کمر و زیر دل جیغ میکشیدم اصلا جیغ زدنم دست خودم نبود انگار هی میمردم و زنده میشدم..دردای زایمان هی می‌گرفت و ول می‌کرد ولی اون لحظه ای که می‌گرفت تا دم مرگ میرفتم و برمیگشتم لحظه ای که قطع میشد چشمم باز می‌شد و میتونستم نفس بکشم و آروم تر ناله میکردم هرچقد سعی کردم گوشی رو بردارم نتونستم.ماما اومد میگفت یواااش آروم باش میگفتم نمیتونم توروخدا کمکم کن وسط اون دردا التماس میکردم اونم میگفت من کاری از دستم برنمیاد آروم باش نفس عمیق بکش اون درد جوری شدید بود که دیگه پام حتی نمیتونستم تکون بدم این روند همینجوری پیش رفت و دردای من شدید تررر میشد و با جیغ میگفتم بدتر از این نمیشه اما برعکس دردا بدتر میشد ماما میومد منو معاینه می‌کرد تا ببینه چند سانتم اولش ۱ تا دو سانت بودم ولی یهویی شدم ۵ سانت عرق مرگ از سر و صورتم می‌چکید دهنم خشک شده بود و داد میزدم آب میخام پرستار اومد یکم آب ریخت رو صورتم و رفت

زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۷ ماهگی
گفت یه طرف لبه داره هنوز دیگه اون دانشجو اند دست کرد داخلم میچرخوند می‌گرفت دهان رحممو با دوتا دست می‌کشید من دیگه برام نفسی نمونده بود زور میزدم بچه سر میزد دوباره نفس کم میوردم دکترا رفتن همون دانشجو موند تلاش کن انقد درد بدی بود دستامو گاز میگرفتم جیغ میزدمو گریه میکردم چون منکه درد نکشید مادرد نداشتم دهانه رحمم با دستاشو باز کردن بچمم سرش پایین نمیومد دیگه همون دانشجو تنهایی داشت تلاش می‌کرد تا دکترا میان خودش یه کاری بکنه من زایمان کنم گرفت آمپول بی حسی زد بهم بعد برش زو یهو دکتر ماما آمد گفت چرا این کار کردی من همیشه میگم بزارین بچه سر بزنه این هنوز دور دعواش کرد دکتر رفت دوباره دستشو کرد دو چرخوند محکم بهم فشار میداد بعد ماما صدا زد گفت مو بچه رو دیدم ماما کمکم کرد میگفت زور بزن دوباره نفس بکش بچم بد نیا آمد ولی من بی حال بودم گفت نگاش کن چشام باز نمیشد گذاشتش رو شکمم ولی همچنان درد داشتم دانشجو دستش داخل بود گفتم تو رو خدا دیگه بکش بیرون منو گشتی گفت جفت چسپیده به کمرت چون فقط زایمانم نبود که دهانه رحمم رو هم خودشون باز کردن موقع زایمانم ۱۰ نفر آمدن بالا سرم داشتن نگاه میکردن که توشون دوتا مرد هم بود نگاه میکردن دوباره انقد درد کشیدم تا جفت آمد زور زدم سرفه کردم گلوم دیگه از بس گریه جیغ زدم زخم شده همه رفتن بیرون دکتر موند دانشجو بهش گفت اینجوری بخیه بزن گاز گذاشت تو بعد بخیه زد یک ساعت طول کشید بعد گاز در آورد آمد شکمم ماساژ داد فشار داد دوباره ماما آمد فشار داد بعد چند دقیقه یکی دیگه آمد شانی من اون روز خلوت بود همه میومدن رو سر من دیگه داشتم میمردم بچمم خیلی گریه میکرد بردتش دستگاه گفت اکسیژن نداره یه شب دستگاه بود