پارت ششم زایمان طبیعی من



من در حال هوار زدن اون خانم در حال توضیح به اونا،اصن انگار من داشتم به دیوار میگفتم فشارمیاد بهم،آنقدر دست خالمو چنگ زدم بازوشو فشار دادم که بعداً دیدم بازوش کبود شده،آقا در همین حین یهو یه فشار وحشتناکی بهم اومد منم زور زدم با تموم جونم زور زدم یهو حس کردم الان پاره میشم،دیدم همه اون خانما که داشتن خرفای ماماعه رو گوش میدادن جیغ زدن که بچه اومد بچه اومد سر بچه اومد دکتر دکتر همه فرار کردن بیرون دنبال دکتره،من دیگه چیزی نفهمیدم فقط داشتم زور میزدم،دیگه نفهمیدم دکترها کی اومد اصن با من چیکار کردن فقط بعد یک دقیقه بچه رو کشیدن بیرون،گزاشتن رو سینم ،دیگه داشتم از حال میرفتم فقط چون بچه اولم وقتی دنیااومد گریه نکرد و احیای تنفسی شد فقط میخواستم ببینم این یکی گریه می‌کنه یا نه،که خداروهزارمرتبه شکر گریه کرد و راحت تونستم بقلش کنم🥹
پارت بعدی تا چند دقیقه دیگه می‌زارم🫠❤️

۱۲ پاسخ

چه گاوایی بودن اونا دیگ

منم دولتی رفتم همینقد ظالم بودن🥺

عزیزم برو از اون ماماعه شکایت کن

درد کشیدی ولی خارج شدن بچه خیلی زود برات اتفاق افتاده
بیمارستان دولتی بود
زایشگاه بود؟

برررررررگام

باز خداروشکر خودت هم سالمی بچه هات سالمن

عزیزم این که میگی بچه اولت گریه نکرد احیای تنفسی شد یعنی چی خطرناکه واسه بچه ای که گریه نمیکنه یعنی تنفسش به مشکل خورده میشه واسم بگین

یعنی تو همون اتاق جلوی خالت اینا بچه به دنبا اومد یا سریع بردنت اتاق زایمان؟؟

اگر من تجربه زایمانم رو بزارم هرگز کسایی که تو این برنامه هستن دیگه طبیعی زایمان نمی کنند

یا خدااااا😕
ماما رو پارش نکردی؟

مگه میشههههههههه ،چقدر بی مسئولیت و غیر حرفه ای

عزیزم قدم نو رسیده مبارک واقعا چ دکترای بی فرهنگ هستن تف بهشون

سوال های مرتبط

مامان آیلین کوچولو🎀 مامان آیلین کوچولو🎀 ۱۲ ماهگی
همون موقع ماما همراهمم اومد انگار به جون به جونام اضافه شد خانم حاجی زاده از مرکز مادرانه دیگه اومد کمکم گفت بیا ورزش گفتم اصلا نمیتونم گاز و دادن دستم که نفس بکشم ولی انگار هیچ تاثیری نداشت فقط یه ذره بعد به ربع بیست دقیقه خیلی کم درد و کم کرد ولی بلافاصله برمیگشت فقط حالت گیجی و بی حالی میداد تو حال خودم نبودم انقد درد داشتم زمین و زمان و چنگ میزدم دیگه گفتن وقتشه هرموقع درد داشتی زور بزن من با هر درد تا جایی که میشد زور میزدم ولی انقد فشار رو پایین تنم بود حس میکردم الان میخواد پاره بشه زور زدنا همینجور ادامه داشت تا دیدم اومد بی حس کنه برش بزنه آمپول زدن موقع برش قشنگ فهمیدن با قیچی برید ولی درد نداشت و بازم زور میزدم تا اینکه دیدم خیلی فشار میاد یه دفعه دیدم کله بچه تو دست ماماعه یه زور دیگه زدم و بدنش اومد، گذاشتن رو سینم اصلا تو حال خودم نبودم نمی‌دونستم چیکار کنم باورم نمیشد من یه بچه به دنیا آوردم😭بعد بچه رو بردن اونور و گفت یکم دیگه زور بزن جفتت بیاد اونم اومد و تموم شد و نوبت رسید به فشار شکم خیلی درد داشت مردم و زنده شدم🥲بعد بخیه زد که اونم خیلی درد داشت بعضی جاها که بی حس نمیشد قشنگ جیغ میزدم و خوب همش تموم شد و از دردا خلاص شدم یک دفعه و حس کردم بدنم یکم جون گرفته بعد دیگه کارا تموم شد وبچه رو شیر دادم و پاشدم خودمو شستم و لباسارو عوض کردم که بریم بخش...
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 ۶ ماهگی
پارت سه
من چون با دکتر هماهنگ کرده بودم که دکتر زایمان من رو دست بگیره ماما ها با دکتر هماهنگ کردن و دکتر ساعت ۸ و ۳۰ اومد بالا سرم ..
حالا دیگه با هر انقباض حس فشار و مدفوع داشتم
دکتر معاینه کرد گفت ۹ سانت شدم و دیگه آخراشه باید با هر انقباض زور بزنم ولی مگه با اون همه درد آدم می‌تونه زور بزنه
بهم گاز اکسیژن رو وصل کردن
دکتر گفت تخت و اینا رو آماده کردن لباس مخصوصش رو پوشید وسایل زایمان رو مهیا کرد..
دکتر رو قسم میدادم تروخدا عملم کن .. تو بهم گفتی منو می‌بری سزارین اگه دیدی من نمیتونم منو ببر.. اونا هم میگفتن سر بچه اومده پایین ده سانت فولی نمی‌تونیم سزارین کنیم🚶
از بس تو حین درد ها دستمو تکون میدادم و بی قرار بودم انژیوکتم در اومده بود و سرمم تزریق نمیشد
حالا من انقباض دارم باید زور بزنم ماما ها دارن رگ جدید میگیرن از ی دست دیگه ام و از اون دستم که آنژیوکت ام در اومده بود مثل چی داره خون می‌ریزه و دونفر دارن اون خون رو بند میارن‌.
خلاصه دکتر گفت با دستات زیر رون پاهات رو بگیر و با انقباض ها زور بزن من از بس بی جون بودم زور زدن یادم نبود دیگه... تو گلو زور میزدم ..اینا هی میگفتن خوب زور بزن بچه داره میاد من میگفتم نمیشه نمیتونمممم .
ی ماما اومد رو تخت همزمان اون شکمم رو فشار میداد من باید زور میزدم ولی وقتی لامصب این فشار می‌آورد رو شکمم اصن دیگه زور زدنم نمیومد ‌‌...
میگفتن چرا زور نمی‌زنی چرا همکاری نمیکنی با گریه میگفتم این وقتی فشار میاره دردم میاد زور ام میرههه تروخدا بهش بگین فشار نده.
دیگه دکتر بی حسی زد برام برش داد منو
دوباره انقباض اومد من زور زدم زور زدم زور زدم بدون نفس کشیدن حدود دو دقیقه از ته‌ وجودم زور زدم
مامان آیهان🩵✨ مامان آیهان🩵✨ ۱۰ ماهگی
پارت ۸

هربار من زور میزدم بچه میومد و برمیگشت تا اینکه دکتر درخواست بی حسی کرد
بی حس کردن و برش زدن باز انقباض و زور بچه اومد برگشت
دیگه واقعا فکر نمیکردم به دنیا بیاد تا اینکه با اخرین انقباض و زور زیاد بچه ی من اومد پایین و اینبار با وکیوم گرفتنش و سرشو کشیدن بیرون و بالاخره ساعت ۵:۱۵ عصر ۲ آبان ماه پسر من به دنیا اومد😍 الهی قسمت همه چشم انتظارا ولی با زایمان راحت😂
من منتظرم بودم بچمو بذارن رو صورتم ولی بردنش صدا گریشو نشنیدم
صدا گریه مامانم از پشت در بلند شد
من ترسیدم پرسیدم چی شد چرا پسرم گریه نمیکنه که گفتن همه چی خوبه چیزی نیست و صدا گریشم شنیدم خیالم راحت شد
شروع کردن بخیه زدن حدودا یک ساعت و نیم داشتن بخیه میزدن وااااقعا طاقت فرسا بود شکممو فشار میدادن و جیغم میرفت هوا
همش داشتم گریه میکردم
پرستاد میگفت الان دیگه چرا گریه میکنی خودت سالمی بچت سالمه میگفتم خیلی سخت بود نزدیک بود بمیرم. بالاخره تموم شد و همه چیزو مرتب کردن و مامانمو صدا زدم اومد پیشم وقتی مامانم اومد دیگه بهم گفتن چی شده بوده
سه دور بند نافت دور گردن پسرم بوده
هی میخواست به دنیا بیاد نمیشد و برمیگشت بالا که مجبور میشن با وکیوم میکشنش بیرون سرش خربزه ای شده بود😢 دکتر گفت بعد یکی دوهفته بهتر میشه
الان خداروشکر خیلی بهتره
مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها ۷ ماهگی
ادامه "تجربه زایمان سوم_پارت پنجم"
قشنگ حس میکردم استخونای لگنم داره میشکنه😵‍💫متوجه شدم هرچی بچه درشت تر باشه این مرحله سختتره چون بچه اولم که ۳۵۰۰ بود تو این مرحله فقط حس زور داشتم نه احساس درد، ولی سر بچه دوم و سومم تو این مرحله درد عجیییبی داشتم، هنوز باورم نمیشد دارم زایمان میکنم و انقدر ناامید بودم که حس میکردم دور از جون یا بچه‌م چیزیش میشه یا خودم از حال میرم🥲 دیگه ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه بود که شروع کردم به زور زدن و بعد از ۲۰ دقیقه بچه اومد بیرون ولی چه بیرون اومدنی🥶 تا حس کردم سرش اومد بیرون دکتر گفت بیاین کمک و ماماها افتادن روشکمم و فشار دادن و دکتر به سختی بچه رو کشید بیرون(علتشو تو چند تاپیک قبلتر گفتم😅) وقتی دکتر همینطور که داشت اذان میگفت بچه رو داد بغلم فقط گریه میکردم باورم نمیشد بالاخره به دنیا اومده و حال جفتمون خوبه😭
راستی خداااروشکر برحلاف تصورم بخیه فقط یه دونه کوچیک خوردم
اینجوری بود که ۴۰۴/۱۱/۱ سومین میوه دلم اومد بغلم، الهی همه مامانای باردار به سلامتی و راحتی زایمان کنن❤️
مامان ویهان* مامان ویهان* ۹ ماهگی
پارت نهمو جا انداخته بودم
زایمان طبیعی
پارت نهم: خلاصه من توی سرویس فرنگی دو بار اجازه دادم بین زور اومدنام پرستارم دست ببره تو و کمکم کنه بعد دوباره پرستارم گفت فقط یبار دیگه مونده بعد میبرما روی تخت و صدا میزنم بیاین که دیگه زایمان کنی میگفتم واقعا راست میگی؟؟؟؟ باورم نمیشد قول داد بهم و من آخرین زورو زدم قشنگگگ کله بچه اومدپایین اونقدر که وقتی مسیر سرویس تا روی تختو داشتم راه میرفتم کله‌شو حس کردم سریع اومدک آماده کردن و دکتر جدید اومد و آمپول زد و بی حسی زد زور که میومد بهم اون پرستارم از بالا شکممو فشار میدادم و دکترمم واژنو با دستش باز میکرد و بالاخره برش زدن من سه چهارتا زور زدم کله بچه اومد بیرون و دو نفری از بالای شکمم فشار میدادن و دکتر هم از پایین داشت بچه رو بیرون میاورد‌. دیگه آخرین زوری که زدم خیلییییی خوب بود بچه اومد بیرون و تمووووم شد اما انقدر قفسه‌ی سینه‌م و شکمم و معده‌م تحت فشار بودن واقعاااااا یه لحظه حس کردم دیگه مردم. وقتی بچه اومد بغلش کردم ولی بچه تو راه بیرون اومدن مدفوع خورده بود دیگه زیاد نذاشتن بغلم همسرمو صدا زدن که بند نافو ببره و سریع بردن شست شوی معده. بعدشم منم انقدررر برش خورده بودم یه رب فقط طول کشید دکتر منو بدوزه. دوختن به غیر از دو سه تا بخیه دردی حس نکردم‌. آخرسرم دیگه بی‌حال برای خودم افتاده بودم رو تخت همسرم اومد یکم چایی و نون و عسل داد بهم و چشمام باز شد.
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۴ ماهگی