دیشب خواستم بخوابم آنقدر استخونم درد میکرد دلم داشت میکرد بند بند تنم خورد بود دخترم میگه شیاف بیارم گفتم نه مامان بخواب حالیم نمیشد مغزم پره یا خالی یه سبکی حس میکردم یه سنگینی گیج بودم بالاخره ساعت ۱شیاف کردم خدام دید حالم بده انگار سر۱دقیقه آرومم کرد فدای خدام بشم که همه رو در جریانه .هر اشکی که از چشمم اومده تاوانشو بده یه چشمش اشک یه چشمش خون
میدونی بدیش چیه همه شوهرتو خیلی خوب میدونن شوهرت حلال مشکل همه هست بزرگ روستا هست بری پیش یکی صحبت کنی کسی هم قبول نمیکنه حرفتو چشمشون از کاسه میزنه بیرون مثل دیروز عمو و زن عموش فهمیدن لال شدن ما اینو قبول داشتیم این چرا اینکارو کرد زن به این قشنگی داره به خونه زندگیش رحم نکرد گفتم آبی که ریخته شد جمع نمیشه دلم در نمیره ذهنم پاک نمیشه .لامصب فراموش کار هم نیستم دیگه دلم سرد شده عجیب مثل سابق نمیشم نمیتونم از صفر شروع کنم حتی بخاطر بچم. چون همه هستن میبینن چقد من زن زندگی بودم و هستم فقط در حال سرویس دهی بهشون بودم بچم ۵ سال شد دریغ از یه بازی کرد کرد باهاش جسمش تو خونه هست روحش و چشماش دنبال اون ۶۰ ساله بود زنده باشم و زجه زدنشو ببینم یا امام حسین هر دو شوم بیان به پام بیافتن حلالیت بده تف بزنم تو صورتشون
خوندم والا
خیلی دلم گرفت
واقعا شرایط دلگیریه 😕😢
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.