۱۴ پاسخ

خداکنه از کاراش پشیمون شده باشع

برعکس اونقدر رابطه برقرار کن تا بمیره تنه لش فکر بقیه نکنه.

عزیزم شوهرته حلالته چ حس بدی اصلا حس بد نذاشته باش سعی کن زندگیت از نو بسازی

والله منم از همون مریضی میترسم
انشاالله که رابطه ای نداشته باشه
امیدوارم یه راه امیدی پیدا شه تو زندگیت

سلام عزیزم میدونم سخته بهش فرصت بدا ولی الان نه بزار بخودش بیاد عذاب بکشه مث خودت بعدا بهش بها بده شوهرت فقط بفکر سکسه

بنظرم ت بخودت برس ب دخترت همش برین شهر بازی پارک،، رستوران دونفره وقتی
شوهرت از لحاظ مالی تامینت میکنه عالی،، گاهی بهش پیام بده پول بده برای دخترم لباس بخرم بیشتر بگیر پس انداز داشته باشـ

تو بردش نیستی ک هروقت تشنه باشه بیاد خودشو خالی کنه بعدش بره.....


بخودت دخترت بها بده همین انشاالله مشکلت زودتر رفع شه🎀❤️‍🩹

از قدیم گفتن از محبت ها خار ها گل می‌شوند
شما بخاطر دخترت موندی پس زندیگتو درست کن یه زن میتونه یه زندگی درست کنه حتی میتونه نابود کنه
اگه شما بهش محبت کنی نیاز هاشو برطرف کنی هیچ وقت سراغ کسی نمیره
کسی واسش مهم نیست
یه مشاوره حتما برید باهم
یه آزمایش هم بدید خیالتون راحت باشه
ولی هم مرد و هم زن از بی محبتی سنگ میشن سرد یکی باید پا پیش بزاره واسه درست شدن رابطه حالا اون اومده جلو یه قدم برداشته شماهم یه قدم بردار
هیچ حس بدی ام نداشته باش هرچی باشه شوهرته حلال هم دیگه هستید
این حس بخاطر اینکه ک خیلی وقت رابطه نداشتید
بعدشم بد به دلت راه نده شاید یه بار خیانت کرده
شاید اصلا رابطه نداشته به چیز های مثبت فکر کن

دکتر برید عزیزم حیف زندگی جونتون یی خودی هدرش نده شما ته بخاطر بچت موندی پس بازم جا نزن
خیانت خیلی بده میدونم ولی حالا که موندی سعی کن زندگیتو درست کنی
باهاش سزد نباش نزار از خونه زندگی فراری باشه انشالله مشکلت به حق همین شب های عزیز حل بشه آرامش برگرده به زنگیتون🙏🏻🤲🏻

چه احساس بدی😭ان شاالله که مریضی نداشته باشه که خدایی نکرده توروهم درگیر کنه.

میشه درخواستمو قبول کنی باهم صحبت کنیم

بخاطره رابژه نداشتنه منم باشوهرم دیر ب دیر هرچندماه یکبار رابطه داریم اصلا دوستندارم باهاش رابطه داشته باشم اگرم رابطه بشه بعدش حس بدی دارم انگار باغریبه رفتم انگار گناه کردم..حالا شوهرمن خیانت نکرده فقط حس جنسبش ضعیفه خیلی

یه ازمایش برو بده

پس چجوری باردار شدی میگی چند سال رابطه نبوده ،شاید خدا میخاسته بهت بفهمونه ب جدای فک نکنی زندگی بسازی تلاش کنی اهلش کنی الان بچه داری خیلی سخته

بعد از اون اتفاق رفتارش چطور شد ه تغییر کرده

کاندوم میذاشتی وقتی بهش شک داری

سوال های مرتبط

مامان دخترم 💖 مامان دخترم 💖 ۲ سالگی
مامان 🪷متینا🪷 مامان 🪷متینا🪷 ۲ سالگی
سلام مامانا
یه مسئله ای هست که من بت شدت درگیرش شدم
اونم اینه که خیلی زود عصبی میشم و از کوره در میرم
خیلی زیاااااد
از صبح با خودم میگم که با بچه دعوا نکن مهم نیست ولش کن ولی از غروب به بعد انگار دیگ نمی تونم حتی یک ثانیه نه کاراشو تحمل کنم نه خودشو
بعد از ظهری یک ساعت و ربع خوابید از یه ربع به یازده اومدیم بخوابیم الان تازه خوابیده!!!!
همش لجبازی و اذیت
پدرم رو درآورده
من و همسرم دو دقیقه نمی تونیم باهم حرف بزین
با هم باشیم
هیچی و هیچی
با این مدل خوابیدنش هم دیگ رابطه درست درمونی هم نداریم
همش یا دارم جیغ میزنم یا دعوا می کنم یا بد بیراه می گم
بگم دلم می خواد ریز ریزش کنم دروغ نگفتم
قبلا اینجوری نبودم
اصلا همچین دیدی نسبت به بچه داری نداشتم
خانواده آرومی هم دارم یعنی تو دعوا و سر و صدا بزرگ نشدم
اصلا واقعا داغونم داغوووووون
همش می ترسم آسیب بزنم بهش
اینم یه لجباز و پرویی که دومی نداره
چنان اعلام استقلال کرده داره منو داغون می کنه
از حموم اومده بیرون چه قدر با من لجبازی که خودم پوشک بپوشم
خوووودم
شام همبرگر داشتیم دلتون نخواد البته
خودم بخورم تو اصلا دست نزن به من
نتیجه اش این شد همش متلاشی شد روی فرش سفید…..
ازین جور کارا الیییی ماشاءالله
از صبح که چشمش رو باز می کنه
هر کاری رو هم چهل بار باید بگی شیرت رو بخور شیرت رو بخور حالا خودش منو کشته که بهم شیر بده
هی انگشت کنه تو سر و صورت من انگشتشو کنه تو دماغم دستمو بکنه دهنش که ناخونمو بجوه….همش اصلا مهم نیست ولی منو داره له می کنه روزی صد بار بهش باید بگم نکن
از کنار دستم جم نمی خوره فقط مامان باید بخوابونه فقط مامان غذا بده که منو از حرص به مرض مالیخولیا برسونه
چی کاااااار کنم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 ۲ سالگی
خانم ها چند روزه دیگه عقد خواهر زاده شوهرمه و قرار بریم مراسمش و بعدش شام می دن تو رستوران همسرم میگه بچه ها ببریم من فکرم پیش اون ها میمونه و می خواستم اون نیم روز رو می خواستم بزارم پیش مامانم این ها می گفتم راحت بریم زن و شوهری بچه ها نمی زارن که ما بفهمیم چی شد چی نشد یکیم ما با برادر شوهرم و زنش ۵ ساله که کلا قطع ارتباط هستیم حرف نمی زنیم و من خیلی وقت ندیدمشون و حتی بچه ای اون ها هم شد من ندیدم نمی شناسم و اون ها هم بچه های من رو نمی شناسن من مشکلم اینجاست که اگه ببرم اون خارجه های من رو می بینن من هموزه که نشونشون ندادم هیچی نمی دونن در مورد بچه های من می ترسم چششون بزنن چون زنه برادرشوهرم جادوگره واقعا خیلی موردش حرف هایی شنیدم و از حسودیش با من قطع ارتباط کرد منم زیاد به خاطر اون ها نمی خوام ببرم و یه چیزم هست بچه های اون ها یه سال از بچه های من بزرگ‌تره و مشکلی داره حالا من نمی دونم مادرشوهرم این ها میگن که یا اوتیسمه یا سندروم داره حالا من کاری با بچشون ندارم ولی می ترسم ببرم به زبون بکشن بچه های من رو با بچشون مقایسه کنن و چششون بزنن من آنقدر از چشم نظری می ترسم 😓واقعا موندم چیکار کنم همسرم میگه شام می دن بچه هارو ببریم شام بخورن منم می خوام ببرم ولی چون اون ها قرار بیان نمی خوام ببرم نظرتون چیه ؟؟؟؟؟ شما بودین چیکار می کردین؟