از وقتی بچه دار شدیم شوهرم حتی جمعه ها هم بیرون می موند و اکثر مواقع میرفت سر قرار😏
دو هفته ای هست که نمیدونم رابطه اش با زنه بهم خورده یا خودش تموم کرده نمیدونم ولی دیگه نمیره مثلا خونه می مونه که دخترمونو ببریم بیرون...وقتی باهاش میرم بیرون حس می کنم کنار یه غریبه نشستم بهم خوش نمیگذره در صورتیکه قبلا حتی یه دور کوچیک میزدیم بهم خوش می گذشت...باهاش راحت نیستم دلم میخواد زودتر برگردم خونه حس خوبی نمی گیرم اصلا نمیدونم من افسرده شدم یا از بودن باهاش اذیت میشم
امشبم حس کردم دلش رابطه میخواد ولی محلش ندادم و خودمو زدم به خواب تمام مدت فکرم پیش چند سالی بود که من تو تنهاییم ضجه میزدم خورد می شدم می شکستم اما اون سرجاش راحت خوابیده بود
تو سخت ترین روزام تنها بودم وقتی محتاجش بودم تنهام گذاشت
حالا بعد چند سال یادش افتاده که منم وجود دارم...هه



پوشک فرزند پروری زایمان نوزاد شیر خشک نان ببلاک طبیعی سزارین

۱۳ پاسخ

اگ میخای بمونی
اگ میخای ادامه بدی
اگ نمیخای طلاق بگیری
دیگ این کارا معنی نداره
برگرد و یک فرصت دیگ بهش بده بخاطر بچت
وگرنه طلاق بگیر اونجوری بچت کمتر ضربه میخوره تا اینکه تو خونه بی مهر و مخیت بزرگ بشه

ولی باید ببخشی انسان جایز الخطاست بایدازیه جایی برگرده باید سرش به سنگ بخوره باید یه اتفاقی تلنگری براش رخ بده که سرش به سنگ بخوره قدر خونه وخونواده‌ رو بدونه شوهرت حتما یه چیزی دیده وفهمیده که که دنبال اون زن رو ول کرده الان که برگشته طبیعی رفتار کن سخته هامیدونم سخته منم مثل خودت بودم شاید تامدتها اذیت شی ولی وقتی خوبیاشو نشونت میده وقتی میبینی بچت با پدرش خوش مگیذرونه و پدر هم وقت میزاره براتون باید اون دوران فراموش بشه البته به شرط اینکه دیگه تکرارنشه واقعا درست شه ودیگه بندش به حروم بازنشه بایدهردو بخاطر بچتون کوتاه بیاین

ببخش بابا بخاطر بچت... من که تصمیم گرفتم گوشی همسرم و خودشو دیگه جک نکنم برای ارامش خودم

خیلی سخته میفهممت کاملا حق داری

چقدرقلبم به درداومد🥲

الاهی نابود بشن همچی مردهای بزار بره گم شه

خب حالا برنامه ات چیه می خوای کنارش بمونی؟؟ میترسم از زنه مریضی ای چیزی گرفته باشه الکی بدبخت ات نکنه این وسط

میسه بپرسم چطوری خیانت کردو چطوری فهمیدی؟

باید حتما حرف بزنید ،با سکوت و کم محلی هبچی درست نمیشه،باید پیش نفر سوم که حتما باید مشاور باشه حرف بزنید و درد دلاتو بگی

عزیزم طبیعیه بنظرم از مشاور کمک بگیر اینجا همه هیجانی راهنماییت میکنن ، ولی وقتی رابطه می‌خواد یا به هر دلیلی بهم زده میاد سمت تو به تظاهر هم شده علاقه نشون بده شاید اون دلش به زندگی گرم شد و سرش خورد به سنگ تو هم کم کم با رفتار جدید و محبت اون یادت میره و کنار میایی با زندگی متاسفانه من چون کینه ای نیستم و مجبورم شوهر منم همین کارایی که شوهر تو میکنه رو میکنه اما مجبورم بسوزم و بسازم و تظاهر کنم به میل داشتن بهش الان مثلا دو هفته اومدم قهر به هوای طلاق از خداشه خودش میگه بهترین کارو کردی هر چی هم بهونه بچه رو میارم که بیا ببرش و ببینش میپیچونه همه یه جور بدبختیم امروز که میخواستم خود کشی کنم نمی‌دونم چیشد از فکر رفت بیرون ولی هر شب اینقدر گریه می‌کنم بالشتم خیس خیس میشه آخرم پنیک میشم میخوابم

عزیزم ازدواجتون سنتی بود؟

چه دلی داشتی که کنارش موندی خیلی سخته

قاضی خدااست
اما من هیچ وقت این کثافتای زندگی خراب کنو درک نکررردم

سوال های مرتبط

مامان آقا نویان مامان آقا نویان ۳ سالگی
سلام مامانای گل. خدا قوت. می دونم نق زدن اذیتتون می کنه ها، ولی واقعا کلافه شدم. پسرم تا خرداد ماه خیلی بهتر بود. حداقل نیم ساعت چهل دقیقه خودش بازی می کرد. از بعد سی ماهگی جونمو به لبم رسونده. روزی سه ساعت چهارساعتم باهاش بازی کنم، باز ولم نمی کنه بره ده دقیقه خودش بازی کنه. یه سره ازم اویزونه. با گریه بیدار می شه. با گریه غذا می خوره. تا از اسفند که شیرشو قطع کرده بودم تازه یه مقدار میل به غذا پیدا کرده بود. از اردیبهشت دیگه نمی ذاشت من بهش غذا بدم. انقد تمیز خودش می خورد کیف می کردم. الان دست به قاشق نمی زنه یک ماه و نیمه. تا سفره بیاد گریه آقا واسه نخوردن شروع می شه. خونه مامانم اینا میام بدتر می کنه. انقد بهشون بداخلاقی می کنه لگد می زنه دلم براشون می سوزه. انقد بهش محبت می کنن. نزدیکش نمی شن که غریبی نکنه. در صورتی که وقتی با اونا بود قبلا، اسم منو نمی آورد. با مامانم بازی می کرد. با بابام بازی می کرد. الان یا به من چسبیده یا در طی روز داره برا باباش گریه می کنه. باباشم که دیر وقت میاد. کلافه م. حتی وقتی دلم گرفته نمی تونم دو دقیقه بشینم گریه کنم. حتی دستشویی. انقد دستشویی نرفتم تنبلی مثانه شدید گرفتم ببخشید اصلا ادرارمو حس نمی کنم. نمی دونم چرا بزرگتر شد بدتر شد. انقدم پرخاشگر شده. اصلا هل دادن بلد نبود. لگد زدن بلد نبود‌ الان تو پارک هل می ده. کسی بخواد زودتر سوار سرسره شه لگد می زنه. پریروز که دستشو گرفتم گفتم چون اینکارو کردی باید بریم خونه. و رفتم از پارک. کتاب دست برا زدن نیست می خونم. داستان می گم که اینکارا خوب نیست. اصلا یه چالش عجیبی شده که تمومی نداره😭😭😭😭😭
مامان جان دلم🍁 مامان جان دلم🍁 ۳ سالگی
وقتی تو شکمم بود خیلیی اذیت بودم از ۸ تا ۴۰ هفته ویار شدید به تمام انواع مواد غذایی و حتی آب و بوی خونه و تمام آدما😐 یکسره بالا میاوردم شدیددددد در حدی که ظرف یک هفته ۴-۵ کیلو وزن کم کردم روزی ۵ تا ضد تهوع می خوردم اثر نداشت🥲 مامانم‌می گفت دنیا بیاد راحت می شی😏 دنیا اومد😁 شب تا صبح جیغ می زد کولیک داشت مامان می گفت ۴۰ روزش بشه خوب می شه راحت می شی😁 ۴۰ روزش شد رفلاکس شروع شد شب تا صبح ترش می کرد هر نیم ساعت بیدار می شد شیر می خورد گفتن غذای کمکی شروع کنی راحت می شی کمکی شروع شد بدغذا شد قابلمه قابلمه غذا درست کردم نخورد ریختم دور. مامانم گفت غذا سفره بخوره خوب می شه😬 خلاصههههه دیگه نگم براتون که اینجا جا نمی شه😭 .... و حالا در آستانه ۳ سالگی به زور می خوابونم به زور بیدار می کنم به زور پوشک می پوشونم به زور عوض می کنم به زور لباس می پوشونم به زور می برم بیرون به زور میارم خونه و....
اگه روز اول کسی بهم می گفت این همه مدت باید تحمل کنی و بازم امیدی به بهبودیش نیست درجا سکته می کردم🥴
حالا جاریم بهم گفته یک سال دیگه تحمل کن از ۴ سالگی خوب می شه😭😭😭
مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 مامان دوقلو ها،🐣🫀🐣 ۳ سالگی
خانم ها چند روزه دیگه عقد خواهر زاده شوهرمه و قرار بریم مراسمش و بعدش شام می دن تو رستوران همسرم میگه بچه ها ببریم من فکرم پیش اون ها میمونه و می خواستم اون نیم روز رو می خواستم بزارم پیش مامانم این ها می گفتم راحت بریم زن و شوهری بچه ها نمی زارن که ما بفهمیم چی شد چی نشد یکیم ما با برادر شوهرم و زنش ۵ ساله که کلا قطع ارتباط هستیم حرف نمی زنیم و من خیلی وقت ندیدمشون و حتی بچه ای اون ها هم شد من ندیدم نمی شناسم و اون ها هم بچه های من رو نمی شناسن من مشکلم اینجاست که اگه ببرم اون خارجه های من رو می بینن من هموزه که نشونشون ندادم هیچی نمی دونن در مورد بچه های من می ترسم چششون بزنن چون زنه برادرشوهرم جادوگره واقعا خیلی موردش حرف هایی شنیدم و از حسودیش با من قطع ارتباط کرد منم زیاد به خاطر اون ها نمی خوام ببرم و یه چیزم هست بچه های اون ها یه سال از بچه های من بزرگ‌تره و مشکلی داره حالا من نمی دونم مادرشوهرم این ها میگن که یا اوتیسمه یا سندروم داره حالا من کاری با بچشون ندارم ولی می ترسم ببرم به زبون بکشن بچه های من رو با بچشون مقایسه کنن و چششون بزنن من آنقدر از چشم نظری می ترسم 😓واقعا موندم چیکار کنم همسرم میگه شام می دن بچه هارو ببریم شام بخورن منم می خوام ببرم ولی چون اون ها قرار بیان نمی خوام ببرم نظرتون چیه ؟؟؟؟؟ شما بودین چیکار می کردین؟