سلام مامانا خوبین 🫂🫧
اومدم یه چیزیو بگم و برم چرا باید همیشه زندگی رو بچه داری برای ما سخت‌ترین باشه چرا باید وقتی پسر من دندون در میاره دو سه هفته مریض بی‌حال گلاب به روتون اسهال شدید ...
موقع کولیکش که ۶ ماه منو عذاب داد و من شب و روز نداشتم قیافه من ۱۹ ساله شده شبیه یه زن ۲۶ هفت ساله
خیلی تغییر کردم رو زندگیم خیلی تاثیر گذاشته رفت و آمدهامو خیلی کم کردم چون واقعاً نمی‌تونم با بچه به هیچ کاریم برسم بعد ما یه عروسمو داریم.
۱۱ سال بچه‌اش نشد بعد از اینکه ۱۱ سال بچه شد خدا دو تا دختر خوشگل داد بهشت بعد از ۱۱ سال شما فکرشو بکنین خدا اولین دخترشو بهش داد این اصلاً بچه‌شو نگه نمی‌داشت یا خونه مامانش بود بچه‌اش یا خونه خاله‌هاش بود یا خونه عمه‌هاش بود اصلاً بچه‌شو نگه نمی‌داشت همش می‌رفت بهترین رستورانا با شوهرش بهترین آرایشگاه‌ها الانم خدا ۵ ماهه یه دختر دیگه بهش داده و اصلاً بدون اینکه عروسمون بدونه دو تا دندون درآورده بدون گریه و درد 😂😑
نمی‌دونم مشکل از ماست که به بچه‌هامون خیلی اهمیت میدیم زندگی برامون سخت می‌گذره یا کلاً مردم شانس دارن تو همه چیز
😩🥲
نمی‌دونم چرا اینا رو نوشتم فقط از دلم گذشت خیلی حالم بد بود که چرا من انقدر خودمو محدود کردم با یه بچه 💔✨



کولیک رفلاکس سیسمونی نوزاد لباس

تصویر
۶ پاسخ

اونا چشمشونو باز کردن یه شوهر درست حسابی پیدا کردن مثل من کور نشدن موقع ازدواج یکیو انتخاب کنن که از بابا و شوهر بودن فقط اسم شناسنامه تو شناسنامه باشه
ماهم بلدیم این کارارو وبی شوهراموندبلد نیستن پس کنسله😏
البته من اصلا ناراحت نیستم که خیلی واسه دخترم وقت میذارم اتفاقا خیلیم خوشحالم وقتی واسه دخترم کاری میکنم و زحمت میکشم حالم خوبه
اما اینکه دربرابر شوهرم احمق بودم عذابم میده

هم بچه‌ها متفاوتن هم خودمون به خودمون سخت میگیریم. پسر من ۳ماه اولش کابوس بود. همش درحال گریه بود اصلا خواب نداشت مخصوصا ۱۱شب تا ۷صبح فقط جیغ میزد. کولیکش که آروم شد تا ۶ماهگی دردسر رفلاکسش بود ولی بعد ۶ماه روی روال افتاد. البته الان فهمیدم اون روال بوده وگرنه اون زمان واقعا سخت میکردم همه چی رو. هیچ جا نمیرفتم همش تو خونه بودم درحالی که الان برگردم به گذشته گاهی دوتایی میزدیم بیرون. الان فهمیدم اون‌قدرا هم سخت نبود که فکر میکردم. خیلی چیزای دیگه...
این یه طرف قضیه‌ست از یه جهت دیگه هم امثال ما به خاطر احساس مسئولیتی که داریم ریزترین حرکات و تغییرات بچه زیر نظرمونه. بچمون رو دست کسی نمیدیم از شدت نگرانی. همینه که نسبت به کسایی که خونسردترن بیشتر اذیت میشیم. منم میشناسم از اینجور ادما. طرف بچه چندماهش تو ماشین خواب بود ولش کرده‌بود همونجا اومده بود مهمونی😢 یا یکی دیگه، بچه ۳ساله رو از صبح تا ظهر تنها میذاشت میرفت تو مغازه کار میکرد. میگفت یه کم اب و غذا میذارم کنارش بیدار میشه میخوره بازی میکنه تلوزیون میبینه تا بیام. تازه وضعشونم خوب بود واسه سرگرمی میرفت

کلا مردم شانس دارن تو همه چیز این شانس گند ماست

ما حتی از بچه داری شانس نیوردیم منم ۱۹ سالمه تو سن کم ازدواج و بچه دار شدم
ولی به هر حال خداروشکر

نه عزیزم بچه هامتفاوتن من دوتا پسر دارم اولی یه بلاهایی سرم آورد دیسک کمرو گردن گرفتم بدغذا کولیک رفلاکسی😭دومی ولی کاملابرعکسه ماشاالله آروم خوش اشتها نه کولیک نه رفلاکسی
هیچ چیز این شرایط پیش اومده تقصیر شما نیست مامان عزیز

عروس عموم ...

سوال های مرتبط

مامان دریا مامان دریا ۱۱ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
خدا خیلی باید آدمو دوست داشته باشه که یکیو بیاره تو زندگیش که هم اسم دخترامون هم قیافه‌هامون هم قیافه بچه هامون هم سلیقه‌هامون هم خاطرات زندگیمون و تقریباً سرنوشتمون شبیه هم باشه و به آدم نشون بده که دوستای خوبم میشه تو این زمونه پیدا کرد من از زمان بارداری از زمانی که ۲۰ هفتم بود با مامان نفس آشنا شدم چون اسم دختر اونم نفس بود و از اون موقع یه روزم نشده که با همدیگه حرف نزنیم شده رازدارم دوستم همدمم همیشه نظراتمون مثل هم بوده همیشه به هم کمک کردیم همیشه همو آروم کردیم حتی وقتی که آنلاین شاپ زدم اولین نفری که ازم خرید کرد و حمایت کرد هم مامان نفس بود خدا یه جوری همه چیو با هم جور کرد بالاخره برای اولین بار با همدیگه چندین ساعت بودیم بچه‌هامون با هم خیلی خوب بازی کردن با اینکه نفس اصلاً با بچه‌ها خوب کنار نمیاد و همیشه گریه می‌کنه
درسته خواهرم الکی چ بدون دلیل خواهرشو بلاک کرد و بیخیالش شد ولی در عوضش خدا یه فاطی بهم داد ک مثل خواهرمه و من برای اولین بار خاله شدم
۱۰ مهر
مامان سید علی💚 مامان سید علی💚 ۱۲ ماهگی
مامان حبه قند مامان حبه قند ۹ ماهگی
یه دلنوشته از کسی که خیلی دیر در وجودش حس مادری شکل گرفت👩🏻‍🍼
من اصلا آمادگی مادرشدن نداشتم. فقط فکر میکردم آمادم…
برام خیلی جنسیت فرقی نداشت اما بیشتر پسر دلم میخواست و برای پسرم کلی برنامه داشتم.
خلاصه که بچه‌دار شدم و یه گل دختر ماه به خانوادمون اضافه شد🎀
اصلا تو بیمارستان نمیتونستم بغلش کنم یا حتی دوستش داشته باشم
وقتی اومدم خونه نشستم لب تخت و گریه میکردم که من اینو نمیخوام. اصلا نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
خیلی درد داشتم و خسته بودم.
خونمون شلوغ بود و همه عاشق دخترم بودند(چون تک دختر تو دو تا خانواده هست که عاشق دخترم هستند بیشتر بهش توجه نشون میدادند)
هیچکس نمیدید من چقدر حالم بده🥲
فقط پدرم نگران بیشتر حال جسمی من بود چون بشدت ضعیف شده بودم و تو بارداریم نزدیک چهارده کیلو کم کرده بودم
بعد از ۱۹ روز با همسرم مشکل پیدا کردم و زندگیم جهنم شد🥲
افسردگی بعد از زایمان و همه چیز باهم سرم آوار شد
نمیتونستم با بچم ارتباط بگیرم
همسرمو میزدم در حد کبود شدن
وسایل خونه رو شکستم و حتی به کشتن خودمم فکر کردم…
همسرمو از خونه بیرون کردم و دخترمو خوابوندم
میخواستم خودک-شی کنم که بچه خواهرمو تو حیاط دیدم با لبخند بهم گفت «میخوای خودمون دوتایی بریم بیرون کافیشاپ یکم حالت خوب بشه؟»
همون لحظه نیارا بیدار شد و گریه کرد
صدای خواهرم و همسرمم از پشت در میومد
یکدفعه نمیدونم چی شد که به خودم اومدم و از خودم پرسیدم برای چی و چرا دارم همچین کاری میکنم
رفتم نیارا را بغل کردم و در خونه رو باز کردم…
الان هر هفته میرم مشاوره و دارو استفاده میکنم زیر نظرروانپزشک
یکم بهترم و تازه آروم آروم دارم مادر میشم
مامان پارسا مامان پارسا ۸ ماهگی
داستان زایمان پارت ۱
من و همسرم تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم که اینجا فقط یه بیمارستان دولتی داره
۶ سال از ازدواج مون می‌گذشت که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم سن مون هم دیگه کم نبود من ۳۰ سالم بود و همسرم ۳۵
با سومین اقدام پریود من عقب افتاد وقتی بی بی چک زدم با اینکه دو روز از موعدم میگذشت سریع دوتا خط پررنگ افتاد باورم نمیشد خنده و گریه قاطی شده بود دو روز بعد رفتم آزمایش و بتا خیلی بالا بود میگفتن ممکنه دو قلو باشه یا خدایی نکرده مشکلی باشه خلاصه اولین سونو رو ۶ هفته رفتم اما فقط ساک و کیسه زرده بود و گفتن جنین نیس دو هفته بعد بیا دفعه دوم که رفتم هم جنین تشکیل شده بود هم قلبش میزد اما من حالم خوب نبود احساس میکردم حس خاصی به بچم ندارم و این منو میترسوند حالت تهوع شدیدم داشتم و همش گریه میکردم اما یه مدت که گذشت حالت تهوع تموم شد و حال روحیمم خیلی بهتر شد و دوران خوش حاملگی واسه من شروع شد وقتی تکون هاشو حس میکردم قند تو دلم آب میشد.....
مامان علی مامان علی ۱۰ ماهگی
دیشب مهمان محترمی داشتیم. صحبت کشید به تک فرزندی و چند فرزندی. از مهمان محترم اصرااااار که نذار پسرت تنها بمونه اقدام کن بچه بیار بذار با هم بزرگ شن. از من هم انکار که اصلااااا. هرچقدر توضیح میدادم که از نظر روحی و جسمی توان ندارم ، هی میگفت به بچه ات فکر کن . و من به این فکر میکردم که چرا یه زن وقتی بچه دار میشه دیگه نباااید به خودش فکر کنه . وقتی میدونم که هیچ کمکی ایی ندارم ، توان روحی ، جسمی و مالی اش رو ندارم چرا باید بچه دیگه ای بیارم. چرا همه از یک مادر انتظار دارن که دیگه خودش رو نبینه . دیگه به خودش اهمیت نده. من برای آینده ام برنامه ریزی کردم. میخوام پسرم که دوساله شد بذارمش مهد دوباره برگردم سرکار . هفده سال کار کردم . دلم نمیخواد خونه بمونم. دوران سخت بارداری رو دوباره تجربه کنم اونم دقیقا وقتی که پسرم یک سال و خورده ای میشه و دلش یه مامان همراه میخواد . من چهل سالمه . سنم هم جوری نیست که بذارم وقتی بچه ام هفت هشت ساله شد یکی دیگه بیارم. پس قیدش رو زدم و با توجه به شناختی که از خودم داشتم تصمیم گرفتم مادر شاد و پر توان یک بچه باشم تا مادر خسته و افسرده و بدون توان دو تا بچه .
من در مورد شرایط خودم صحبت کردم . وگرنه مادرهای بسیاری هستن که چندین بچه دارن و حسابی هم خوشحال و پر انرژی هستن