یه دلنوشته از کسی که خیلی دیر در وجودش حس مادری شکل گرفت👩🏻‍🍼
من اصلا آمادگی مادرشدن نداشتم. فقط فکر میکردم آمادم…
برام خیلی جنسیت فرقی نداشت اما بیشتر پسر دلم میخواست و برای پسرم کلی برنامه داشتم.
خلاصه که بچه‌دار شدم و یه گل دختر ماه به خانوادمون اضافه شد🎀
اصلا تو بیمارستان نمیتونستم بغلش کنم یا حتی دوستش داشته باشم
وقتی اومدم خونه نشستم لب تخت و گریه میکردم که من اینو نمیخوام. اصلا نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
خیلی درد داشتم و خسته بودم.
خونمون شلوغ بود و همه عاشق دخترم بودند(چون تک دختر تو دو تا خانواده هست که عاشق دخترم هستند بیشتر بهش توجه نشون میدادند)
هیچکس نمیدید من چقدر حالم بده🥲
فقط پدرم نگران بیشتر حال جسمی من بود چون بشدت ضعیف شده بودم و تو بارداریم نزدیک چهارده کیلو کم کرده بودم
بعد از ۱۹ روز با همسرم مشکل پیدا کردم و زندگیم جهنم شد🥲
افسردگی بعد از زایمان و همه چیز باهم سرم آوار شد
نمیتونستم با بچم ارتباط بگیرم
همسرمو میزدم در حد کبود شدن
وسایل خونه رو شکستم و حتی به کشتن خودمم فکر کردم…
همسرمو از خونه بیرون کردم و دخترمو خوابوندم
میخواستم خودک-شی کنم که بچه خواهرمو تو حیاط دیدم با لبخند بهم گفت «میخوای خودمون دوتایی بریم بیرون کافیشاپ یکم حالت خوب بشه؟»
همون لحظه نیارا بیدار شد و گریه کرد
صدای خواهرم و همسرمم از پشت در میومد
یکدفعه نمیدونم چی شد که به خودم اومدم و از خودم پرسیدم برای چی و چرا دارم همچین کاری میکنم
رفتم نیارا را بغل کردم و در خونه رو باز کردم…
الان هر هفته میرم مشاوره و دارو استفاده میکنم زیر نظرروانپزشک
یکم بهترم و تازه آروم آروم دارم مادر میشم

تصویر
۵ پاسخ

خوشحالم که حالت داره بهتر میشه🥺

عزیزم خوشحالم برات که داره اوضاع بهتر میشه❤️❤️❤️

درکت میکنم عزیزم خداروشکر بهتری‌

خداروشکر عزیزم از اعماق وجودم درکت میکنم

تازه دارم لذت میبرم از زمانی که با دخترمم
هر چند هنوز هیچ برنامه‌ای براش ندارم هنوز گاهی خیلی خسته میشم اما عاشقشم میخوام براش زندگی کنم🌱
همه واقعا یک زمان خاص مادر نمیشند. بعضیا با مثبت شدن بیبی‌چک یا اواسط بارداری یا بعد از زایمانشون حس مادری درونشون شکل میگیره
بعضیا هم مثل من بعد از گذشت چند ماه آروم آروم مادر میشند👩🏻‍🍼

امروز نیارا را بردم آب بازی چون کلافه بود و داشتم به تمام اینها فکر میکردم🫧
خداراشکر بخاطر همه چیز
بخاطر نیارا🩷

سوال های مرتبط

مامان مهیار مامان مهیار ۹ ماهگی
سلام مامانا خوبین 🫂🫧
اومدم یه چیزیو بگم و برم چرا باید همیشه زندگی رو بچه داری برای ما سخت‌ترین باشه چرا باید وقتی پسر من دندون در میاره دو سه هفته مریض بی‌حال گلاب به روتون اسهال شدید ...
موقع کولیکش که ۶ ماه منو عذاب داد و من شب و روز نداشتم قیافه من ۱۹ ساله شده شبیه یه زن ۲۶ هفت ساله
خیلی تغییر کردم رو زندگیم خیلی تاثیر گذاشته رفت و آمدهامو خیلی کم کردم چون واقعاً نمی‌تونم با بچه به هیچ کاریم برسم بعد ما یه عروسمو داریم.
۱۱ سال بچه‌اش نشد بعد از اینکه ۱۱ سال بچه شد خدا دو تا دختر خوشگل داد بهشت بعد از ۱۱ سال شما فکرشو بکنین خدا اولین دخترشو بهش داد این اصلاً بچه‌شو نگه نمی‌داشت یا خونه مامانش بود بچه‌اش یا خونه خاله‌هاش بود یا خونه عمه‌هاش بود اصلاً بچه‌شو نگه نمی‌داشت همش می‌رفت بهترین رستورانا با شوهرش بهترین آرایشگاه‌ها الانم خدا ۵ ماهه یه دختر دیگه بهش داده و اصلاً بدون اینکه عروسمون بدونه دو تا دندون درآورده بدون گریه و درد 😂😑
نمی‌دونم مشکل از ماست که به بچه‌هامون خیلی اهمیت میدیم زندگی برامون سخت می‌گذره یا کلاً مردم شانس دارن تو همه چیز
😩🥲
نمی‌دونم چرا اینا رو نوشتم فقط از دلم گذشت خیلی حالم بد بود که چرا من انقدر خودمو محدود کردم با یه بچه 💔✨



کولیک رفلاکس سیسمونی نوزاد لباس
مامان دریا مامان دریا ۱۱ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
یکم دردودل
#موقت
وقتی آوین ۳ یا ۴ ماهه خیلی راحتتر از الان میخوابید تقریبا میشه گفت یه بچه مستقل بود برای خوابیدن ولی از وقتی دردا و بیقراریای دندونش شروع شد خیلی وابسته من شده حتی الان تو خواب دنبالم میگرده که بیاد تو بغلم برای خوابیدن هم که حتما باید تو بغلم باشه تا بخوابه.
من قبل به دنیا اومدن آوین حتی قبل بارداریم بخاطر شغلم دستام درد میکرد الان که دیگه کلا وابسته من شده ینی تو بیداریش کلا میگه من پیشش باشم حتی نشسته باشمم باید تو بغلم باشه دستام خیلی بیشتر از قبل درد میکنه دیگه از درد دیسک گردن و کمرم نمیگم ...
ناشکری نمیکنم این روزا دیگه تکرار نمیشه برامون چون بزرگتر میشه و وابستگیش کم میشه ولی واقعا گاهی خسته میشم و میبرم از همه چی از طرفی رابطم با شوهرم داغونه و خودم بشدت خسته و داغونم و بیزارم از کار کردن تو خونه ینی الان وضعیت خونم خیلی بهم ریختس ولی واقعا نه حوصلم میکشه نه اعصابش دارم. بشدت عصبیم و زود جوش میارم.
من آدمی نبودم که بی تفاوت باشم نسبت به خودم یا شوهرم ولی الان ۷ ماهه که بعد زایمانم نرفتم دکتر قلبم که فشارم کنترل بشه و همیشه سردردای بدی دارم و تازگی پامم ورم میکنه تست پاپ اسمیر دادم ولی نبردم پیش دکتر نشون بدم عفونت زنان دارم کلا بیخیال شدم لک افتاده رو صورتم دارو مصرف میکردم ول کردم موهام میریزه به طرزی که کچل شدم ازمایش دادم ولی نرفتم نشون بدم. حالا از شوهرم نمیگم که حالش بد بود و کلا بی تفاوت بودم.
واقعا خستم خودم از حالم نمیدونم دیگه چیکار کنم یکم فقط یکم امیدم به زندگی بیشتر بشه😔😔
مامان آبنبات🍭آریا🍬 مامان آبنبات🍭آریا🍬 ۹ ماهگی
مامانا دوست دارم تجربه زایمان اولمو براتون بزارم که طبیعی بود 38هفته و سه روز بودم که به خودم گفتم حالاک نزدیک زایمانم هس یه کم خونه ارو مرتب کنم بارداری خیلی سختی داشتم که نمیتونستم زیادب خونه بزسم توی بارداریم کرونا گرفتم و ویار های شدید بالاخره بگذریم ....
کلی خونه ارو تمیز کردم مبل ها رو جابه جا کردم شوهرم همش دعوا میکرد که نزدیک زایمانته خطر. داره اما من کار خودمو کردم حدودا ساعت یازده خوابیدم ساعت سه شب از درد زیر شکم بیدار شدم شوهرمو بیدار کردم فورا رفتم دوش گرفتم نوار گذاشتم اومدم بخوابم دیدم نمیشه خوابید خیلی استرس داشتم فک میکردم بخاطر کارای که انجام دادم اینجوری شدم خودمو سرگرم کردم که ببینم دردم کم میشه یا نه کم کم بیشتر میشدگیج خواب میشدم درد میگرفت تو واژنم خیلی وحشتناک از خواب میپریدم میرفتم سرویس دوباره میومدم بخوابم نمیشد کلا جوری بودم گیج خواب بودم رفتم خونه بابام تا ساعت شش عصر تحمل کردم دیدم دیگه نمیشه گفتم میرم زایشگاه وضعیتم مشخص بشه رفتم معاینه کردگفت. موقع زایمانته گفتم میرم خونه میام گفت نمیشه باید بمونی خونمون نزدیک بود نزاشتن برگردم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد معاینه ک میکردن میگفتن عالیععع خیلی خوبه دو سانت دوسانت فول شدم .......ادامه اش تاپیک بعد
مامان یارا مامان یارا ۱۰ ماهگی
چسبندگی آلت
سلام مامانا من پسرمو یه ماهگی ختنه کردم و چون یکم تپلی هست سعی میکردم زمان عوض کردن پوشک کامل آلت رو بیرون بیارم و گاهی چرب کنم که چسبندگی نگیره.تا هفته پیش فک میکردم که کارمو درست انجام دادم و همه چیز عادی و نرماله تا اینکه بصورت اتفاقی یه تاپیک توی گهواره دیدم در مورد چسبندگی و عکسی که اون مامان گذاشته بود رو نگاه کردم
حس کردم مال پسر منم تقریبا اونجوریه
خیلی دقت کردم که بفهمم دارم اشتباه میکنم یا نه ولی هر چی نگاه کردم دیدم آره چسبیده و سرش کامل بیرون نیست .
خلاصه طاقت نیاوردم امروز بردمش پیش یه دکتر اطفال آقا (دکتر خودش خانومه و من فک کردم ممکنه آقایون بهتر این موضوع و متوجه بشن )
خلاصه که دکتر بقیه سوالامو جواب دادو در مورد آلتش گفت کمی چسبندگی داره یه پماد مینویسم بزن اگه باز نشد ببر پیش جراح ببینه .گفتم باشه .گفت یه کار دیگم میتونی بکنی .روبرو پزشک ارولوژی هست نشون بدی ضرر نداره.اومدیم بیرون با همسرم دو دل بودیم ببریم یا نه چون بدون نوبت بود و ....
خلاصه رفتم تو مطب اون دکتر اورولوژی و خلاصه وقت دادنوبتمون شد یارا رو خوابوندیم رو تخت دکتر اومد دید گفت آره چسبندگی داره و همون لحظه با فشار دست چسبندگی رو باز کرد و من تازه فهمیدم که خیییلی داخل بوده و باید خیلی بیشتر بیرون میومد و من نفهمیده بودم اینو .همون لحظه یکم گریه کرد آروم شد .پماد هیدروکورتیزون داد براش.شب که خواستم پوشک عوض کنم و بزنم پمادشو بچم انقد گریه کرد که دلم کباب شد .تا نیم ساعت فقط گریه میکرد نق میزد درد داشت کمی پاراکید دادم تا الان رو پام خوابید بلاخره
چک کنید مامانا