۱۹ پاسخ

عزیزم حالتو کاملا درک میکنم ، افسردگی نیست خستگی کارای مادر شدنه . خستگی که به آدم فشار میاره اینطوری میشی. منم هستم گاهی روزا انقد خستم و دست تنهام کسی کمکم نمیکنه که اینطوری میشم گریه میکنم داد میزنم ولی وقتی بچمو نگاه میکنم میگم خاک تو سرم این فرشته ی بی گناه تقصیر نداره.کاملا حق با شماست مادربودن خیلی کار سختیه ولی درعین حال مادر قوی بودن فقط از خودت برمیاد عزیزم ، قوی باش تو میتونی

چقدر ما مامانا گناه داریم
پیامتو خوندم دوست داشتم پیشت بودم بغلت میکردم انقد ک حالم گرفت برات
منم بعضی وقتا اینجوری میشم ولی بازم ب دخترم نگاه میکنم کلی انرژی میگیرم
بخاطر بچتم شده خوب شو

من از بعد زایمانم نمیتونم رابطه داشته باشم حس میکنم اون ناحیه داره پاره میشه درد دارم دیگه روم نمیشه برم دکتر
زایمان طبیعی کردم و زایمان اولم بود و خیلی بخیه خوردم نمیدونم زیادی دوخته اون قسمت رو یا نه
کسی تجربه مشابه نداشته ؟ توروخدا راهنماییم کنید
۷ ماه از زایمانم گذشته هنوز نتونستم درست کنم خودمو حس بی مصرف بودن میکنم همسرمم تا حالا خیلب مدارا کرده ولی میگه مشکلت ذهنیه به خدااینطور نیست

همه اینا بخاطر خستگی و بی خوابیه
یکم از بقیه کمک بگیر بالاخره یه نفر پیدا میشه یه ساعت باهاش بازی کنه تو بخواب.
اینکارو انجام بده بببن چقد حالت عوض میشه

همه اینا بخاطر خستگی و بی خوابیه
یکم از بقیه کمک بگیر بالاخره یه نفر پیدا میشه یه ساعت باهاش بازی کنه تو بخواب.
اینکارو انجام بده بببن چقد حالت عوض میشه

«Avin toye»


https://ble.ir/Avintoye
سلام مامان مهربون تو این کانال دست خالی نمیری کلی اسباب بازی،بازی فکری و کتاب مخصوص کوچولوهاست😍😍😍😍

من دیگه اینجوری باشه دار فانی را وداع گفتم🤣🤣🤣 وضع من دیگه بدترررر

منم همینم با اینکه تقریبا بیشتر روزا همه چی اکیه ولی من حالم خرابه،از ۳۰ روز ماه شاید سرجمع یه هفته خوب باشم و شکر گذار بقیش و همش دارم خودخوری میکنم و تو ذهنم با خودم و همه و همه چی درگیرم،دقت کردم من روزایی که دخترم حالش خوبه و خووووب میخوابه و نق نق نمیکنه من اون روز عالیم،حتی اگه دنیا رو سرم خراب شده باشه،انگار حوصله نق نق و صدای اضافی رو ندارم،اون روزا پر انرژی ام کوه و جابجا میکنم،اما بقیه تایما همش به گذشته فکر میکنم،دلم ارامش و سکوت و ازادی اون روزارو میخواد،یا اینکه این دوران و بزنم بره جلو یه ۳ سال.که خودش کمی مستقل شه،والا الان نه میشه بیرون رفت نه کسی میاد بخاطر خواب سبکش،نه میشه یه شب برنامه ریزی کنی با شوهرت وقت بگذرونی،خسته ی خستم،به هر کیم میگی میگن ناشکری میکنی قدر این روزاش و بدون،عاشقشم ولی اخه این چیه؟عین ربات شدم ۶ ماهه همش همون کارای تکراری رو میکنم از صبح که پامیشم😭😭😭😭

منم دیشب درحال فروپاشی روانی بودم تا ۴صبحذگریه کرد همش میخواست سینغ ام تو دهنش باشه یک ساعت هرکاری کردم بدون سینه نخوابید کدنخوابید منم گذاشتمش زمین گریه کرد آخر دلم نیومد بازم شیرش دادم خوابید😭😭
آخه بخدا از اول هم شیر دادمش ولی به محض اینکه سینه ام از دهنش در میاد یامیذاشتمش زمین گریه میکرد تا از ۱۲تا ۳ نیم ساعت نیم ساعت شیر میخورد وبازم گریه میکرد
دلم میخواست کاش از اول شیرخودمو نمی‌دادم بهش خودش هم خواب راحت ندارع😔

از خستگی و کم خوابیه منم یه روزایی همینم بچه منم خیلی بدخوابه

شیر خودت میدی

قرص چی داد دکتربهتون

منم اعصاب ندارم

همه ی مادرا نیاز دارن حتی شده یکساعتی مال خودشون باشن نه کاری نه بچه ای نه چیزی با بچه همچی تغییر میکنه کاملا وقتتو میگیره هیچ وقتی حتی برای غذا شستن و اینا نداری

و بنظرم وظیفه باباها هست کمک بدن تا کمی مادر هم برا خودش باشه

اگه کمکی داشته باشی صددرصد اینجور نمیشی از خستگیه بیشتر اینجور شدی

منم اینطورم درکت میکنم
ما زنا چقد زجر میکشیم چقد عذاب میکشیم بخدا نمیدونم کی قراره همه چی خوب بشه 😔🫠

من الان چند ماهه دارم قرص میخورم کمی بهترم ،اوایل که وحشتناک افسردگی گرفته بودم

اره گلم منم مثل شما شده بودم
گاهی زیاد گریه میکرد بچه رو میزدم🤦🏻‍♀️🫠
رفتم دکتر اعصاب ۲ تا قرص داده شکر خدا خیلیییییی بهتر شدم
به پسرم نگاه میکنم عشق میکنم
بازی می‌کنیم خیلی فرق کرده رفتارم

منم اینجوری شدم ،چیزی نشده ها ولی مدام تو فکر هستم و ذهنم آشوبه
بخاطر خستگی و بار مسئولیت های زیاده که اینجور میشیم
کم میاریم بعضی وقتا

افسرده شدی

سوال های مرتبط

مامان فندق🌰🤎 مامان فندق🌰🤎 ۱۱ ماهگی
دیشب یه اتفاقی افتاد که از دیشب تا الان دارم فقط گریه میکنم و خودم رو سرزنش میکنم، یعنی فقط خدا رحم کرد که چیزی نشد وگرنه خودمو نمیبخشیدم هیچوقت 😭
همیشه از همون بچگی هروقت میخوام آرایش کنم پسرم رو با خودم میبرم سمت میز آرایش و با نظارت کامل خودم با بعضی چیزا مثل شونه یا پِنس هام بازی میکنه ، همیشه هم حواسم بهش بوده کاملا
دیشبم مثل همیشه گذاشتمش روی پام و داشتم به صورتم کرم میزدم ، یه لحظه حواسم پرت شد و یهو شوهرم که کنارمون نشسته بود رو تخت ، داد زد تیغغغغ ،تیغغغغ....
نفهمیدم چجوری دسته تیغ رو پیدا کرده بود بچه و گرفته بود دستش، دیگه با آرامش و سریع ازش گرفتم کا یه وقت به جاییش نخوره ، خداروشکر چیزی هم نشد واقعا ولی بعدش چنان حالم بد شد که تا ساعت ۳ نصف شب خوابم نمی‌برد
فقط گریه کردم و خودم رو لعنت کردم که چرا حواسم پرت شد ، هنوزم از عذاب وجدان دارم خود خوری میکنم ، یعنی فقط خدا رحم کرد تو اون لحظات اتفاقی نیفتاد وگرنه خودمو میکشتم بخدا...



فرزند پروری، شیرخشک آپتامیل پپتی ۲ و حساسیت به پروتئین گاوی