تو ریکاوری همه چی چک شد و یکیار نافمو محکم فشار دادن و منو راهی بخش کردن.
جلو در شوهرمو صدا زدن ک بیاد کمک کنه. شوهرم با خانم پرستار منو بردن اتاق و همسرم با کمک بهیار منو گذاشتن رو تخت،همسرم منو تو چه وضعی دیده بود رفته به مادرش گفته بود وای چقدر ازش خون میره🙄
خوبیه اون بیمارستان این بود تو تک تک مراحل همسرت کنارته و این خودش قوت قلبه❤️😍بعدش زنگ زدن مامانم و یاسین اومدن.
تایم ملاقات بود ک پسرم اومد و تا منو دید کمی شوک شد مامانم دراز کشوند کنارم و پسرم از جاش تکون نمیخورد و دوست داشت بغلم باشه بمیرم براش ۳روز منو ندیده بود و غصه داشت.تو همین حین شوهرم هی میرفت به دخترم سر میزد و میومد به من توضیح میداد شرایطو.
هر چی از خوشحالی همسرم بگم کم گفتم😅از خوشحالی به همه پرستارا و بهیار پول داده بود به عنوان شیرینی😅😹
تو تایم ملاقات بودیم ک بهیار اومد گفت پتو بچه بدید میاد پیش خودت و خداروشکر نیاز به ان ای سیو نیست.
تو سالن بخش چون اتاقا شلوغ بود داشتن لباس تنش میکردن.و دخترم اولین اغوشی ک لمس کرده اغوش داداش گلش بوده🥰
بهیاره دیده داداشش کوچولوه ایسان و اول داده بغل یاسین🥰

تصویر
۵ پاسخ

😍😍😍❤️❤️❤️

آخه عزیزم ❤️ داداشی چقدر بانمکه

ای جان عزیززززم دوتانی نی خوشگل و مامانی 😘😘😘😘

ای جووونم چه صحنه قشنگی 😍😍

ای جووونم چ صحنه قشنکی😍😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان پناه💞 مامان پناه💞 ۶ ماهگی
سزارین پارت ۴
منو بردن سمت ریکاوری دیدم پناهم گذاشتن اونجا از صداش شناختم این بچه منه🥹 پرسیدم این دختر منه گفت بله امروز تو تاریخ رند اولین سزارینی ما هست این دختر خانوم ..خلاصه من داشتم عین چی میلرزیدم از سرما دوتا پتو‌ روم انداختن آقاهه اومد گفت اگه گرم نیستی یه بخاری برات بزارم زیر پتو گفتم آره خیلی سردمه .آورد بخاری از این برقی حالا زد به برق یه چیزی عین لوله بود گذاشت زیر پتوم از اون گرما میومد منم قشنگ گرمم شد🥹 یکم اونجا بودم که یه خانومه اومد گفت باید شیر بدی سینمو در اومد بچه رو گذاشت رو سینم و داشت شیر میداد به بچه و راجب این که چجوری شیر بدم و شیر دادن باید چجوری باشه داشت باهام حرف میزد بد اینکه تموم شد گفتن باید من برم بخش 😍 منو بردن سمت در بیرونی اتاق که همسرم مادرم پشت در منتظر منو پناه بودن
پناهو اوردن گذاشتم روی تخت پایین پاهای من و منو از سالن بردن بیرون همسرم مادرم منو پناه دیدن داشتن از خوشحالی بال در می‌آورند و همچنان نگران منم بودن .همسرم همش میگفت حالت خوبه چقد بی‌حالی لپمو میکشید و ناراحت بود که من تو اون حال بودم مادرمم کع همش در حال دعا کردن بود معلوم بود چقد نگرانه.. منو با آسانسور بردن سمت بخش و مادر همسرم هم پشت سرم اومدن منو بردن داخل اتاق و روی تخت اتاق گذاشتن منو که دوتا خانوم اومدن لباس هامو عوض کردن و شیاف برام ۳ تا گذاشتن و کلی ام سروم وصل کردن که تند تند میومدن سروم ها رو تعویض میکردن سروم بعدی رو میزدن.. هیچی خلاصه من بستری تو بخش بودم پناه مامان و شوهرمم پیشم بودن حال میکردن
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۷ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۴.وقتی منو به ریکاوری بردن بدنم داشت میلرزید و اشکام سرازیر بود.چشام داشت میسوخت و کل بدنم درد میکرد.اونجا هم حالمو چک میکردن و شرح حال مینوشتن.ساعت ۲ بود که ریکاوری بودم ولی چون اونجا منتظر موندم و وقت ملاقات شد منو منتظر گذاشتن و به بخش ندادن تا وقت ملاقات تموم بشه.یکی از پرستارا گفتش که اینو بدین برن ملاقاتی زیادی داره که همشون منتظرن ولی گفتن نمیشه اونجا فهمیدم همه اومدن و منو هم بردن جلوی ورودی بخش عمل که از اونجا دیدم نمیدونم چرا حس گریه بهم دست داد و به زور خودمو نگهداشتم.در که باز شد خاله همسرم اومد و لباسای بچه هارو دادم و با خودش برد.از پشت ورودی داشتن نگاه میکردن که در باز شد و همسرم،مامانم،بابام،مادرشوهرم اومدن داخل و من گریه کردم ولی دست خودم نبود اوناهم گریه کردن همسرمم داشت دلداریم میداد که گریه نکن منم گریه میکنم تو گریه کنی من میمیرم که با حرفش بیشتر گریه ام گرفت که پرستار بیرونشون کرد و گفت فشارش بالا میره.بعد چند دقیقه بود که پرستار شکممو فشار داد و منم با درد گریه ام گرفت و بیرون دادن منو بازم تا وقتی که منو تا اتاق بخش ببرن گریه کردم و همه هم دلداریم میدادن و میگفتن اشکال نداره حال بچه ها خوبه ولی من نمیدونم چه حسی بود که نمیشد گریه نکرد ولی همسرم تو هر حالی پیشم بود و باهام همراهی میکرد.ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به خش منتقل شدم.
مامان کارن مامان کارن ۶ ماهگی
دیگه نوار قلب گرفتن سرم وصل کردن سوند ک وصل کردن اون لحظه دردش قابل تحمل بود ولی بعدش برام عذاب بود درد داشت تکون میخوردم یکم یه جوری میشدم ساعت ۱۱:۷ گفتن آماده شو بریم اتاق عمل اون لحظه فقط به همسرم زنگ زدن ک بیاد قبل اتاق عمل منو ببینه منو که بردن تموم تنم سرد شده بود استرسم بیشتر شده بود داخل اتاق عمل تموم تلاش میکردن ک جو عوض کنن منو حرف گرفتن فقط گفتن شونه هات شل باشه به چندثانیه نکشید تو پام انگار وزنه گذشتن گفتن دراز بکش من نمیدونستم شده بودم سنگ فقط چشمام باز بود جلو پرده کشیدن دکترم با من حرف می‌زد شکم داشتن برش میزدن یه حسی داری درد اینا نیس ک بگی من همه چیو میفهمم ۱۰ دقیقه نشد بچم دنیا اومد بهم نشونش دادن دیگه بردنش مستقیم تو دستگاه تا چند روز بچم تو دستگاه بوده منو فکر کنم ۱۲ یا ۱۲ نیم بود آوردن اتاق ریکاوری آنقدر سردم بود میلرزیدم بهم گرمایش وصل کردن ماساژ رحمی ک دادن اون دوباری ک تو بیهوشی بودم دردش زیاد حس نکردم بخاطر اینکه اون روز تخت جا نداشتن زیاد چون اون ترخیص های ک باید میرفتن اتاق تمیز میکردن تا بعدی بیاد طول می‌کشید من ساعت ۱۱ رفتم اتاق عمل قرار بود تا ۱۲ نیم بیام تو بخش چون جا نبود منو ساعت ۴ اوردن تو فقط من نبودم اون روزا ۱۵ تا سزا بودم همینجور بود خانوادم نگران شده بودن ترسیدن با اونا ک بحث کردن منو فرستادن تو بخش وگرنه باز معلوم نبود کی میاوردن بیرون
مامان هیرمان مامان هیرمان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان آریشاه مامان آریشاه ۶ ماهگی
#پارت ۴

میخوام بمیرم و این اخرین باره میبینمش کلی بوسیدمش و بو کردمش چند تا پرستار اومدن و منو گذاشتن رو تخت دیگه از همون اتاق لرزم شروع شد و ازشون پتو خواستم منو بردن به بخش ریکاوری و سرم بهم وصل کردن یه پرستاری اومد و به فاصله ده دیقه چند دفعه شکمم و فشار داد ولی من چیزی حس نکردم و بچمو اورد بهش شیر داد و برد از ترس هی میپرسیدم بچم کجاست خوبه کی میریم بخش ببینمش اونام
میگفتن آروم باش یکم دیگه میریم باهم بعد از حدود نیم ساعت یه آقا و خانم اومدن که منو ببرن به سمت بخش و تخت و جابجا کنم که همین موقع همسرم و مادرم دویدن سمت منو جویا حالم شدن اینموقع بود خدارو بابت داشتنشون شکر کردم همسرم به همراه اون اقا تخت و برام جابجا کردن و منو به بخش بردن تا اون موقع هنوز همسرم و مادرم نرفتن سمت بچه بعد اینکه به بخش اومدن بچمو گذاشتن کنارم سرم و برام وصل کردن و پمپ دردم وصل کردن هنوز بی حسی تو پاهام بود ولی درد نداشتم یه خانم پرستاری اومد شکمم و دوباره ماساژ داد و برام شیاف گذاشت هنوز سوند بهم وصل بود و بهش عادت کرده بودم حدود هشت ساعت باید ناشتا میبودم و چیزی نمیخوردم بالشت زیر سرم نبود ولی من کلی سرمو تکون دادم و‌صحبت کردم بالاخره ساعت ها گذشت و مادرم و مادرشوهرم هی بچه رو‌ میاوردن و سعی میکردن بهش شیر بدن بعد هشت ساعت بهم گفتن شروع کنم به خوردن مایعات منم کمپوت انجیر اناناس و گلابی خوردم و کمی بخاطر گشنگی شیرینی خامه ای خوردم حدود ساعت ۱۱ شب بود پدر شوهرم مونده بود که بهم کمک کنن راه برم پرستار اومد و سوند و در اورد و بهم گفت بلند بشو راه برو نگممممم واقعا وحشتناک بود برای بلند شدنم دست به دامن خدا شدم انقد سوزش شدید داشتم
مامان یزدان مامان یزدان ۸ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۱۱ ماهگی
ادامه تحربه سزارین:

دوتا خانم اومدن و یه تخت آوردن کنارم و با یه چیزی که مث تخت بود منو روش گذاشتن و سُر خوردم رو تخت کناری برام پوشک گذاشتن و.. بعد منو بردن ریکاوری
خیلی سردم بود و دندونام از شدت سرما بهم میخورد از پرستار خواستم یه دارویی بهم بزنه یا بهم پتو بده ولی نداد و گفت تو اتاق عمل مخدر زیادی بهت زدن و الان نمیتونیم بازم بهت دارو بدیم
تا روشن شدنه هوا میلرزیدم ساعت 7شیفت پرستارا عوض شد پرستار جدیده اومد چکم کنه دوباره گفتم بنده خدا دوتا پتو آورد و دارو تو سرمم زد و آروم شدم
(از همون موقع دندونام فاصله گرفتن ، لق شدن و درد میکنن منی که کل عمرم یکبار دندون درد نشدم الان دائم فک و دندونام درد دارن اینقد که به هم خوردن و لرزیدم)
از 5ربع تا 8 تو ریکاوری بودم و پرستار بچمو آورد که شیر بدم نمیدونم شیر داشتم یا نه تو حاملگیم که چیزی نبود احتمالا یکم آغوز بوده
تماس گرفتن که ببرنم بخش
پسرمم چسبیده بود به سینه م و ول نمیکرد آخر به زور جداش کردن و بردن
منم بردن تو بخش و به کمک همسرم و پرستار رو تخت بخش گذاشتنم و پوشک و.. عوض کردن و روم ملافه تمیز کشیدن و گفتن هروقت احساس درد کردی این دکمه (پمپ درد)فشار بده
مامان مهرسام مامان مهرسام ۴ ماهگی
خلاصه دکتر بیهوشی اومد بالا سرم گفت نخوابی تا اثر بیحسی و بیهوشی بره تا یکساعت دیگه میفرستت بالا بعد یکساعت منو بردن بالا شوهرم تو راهرو دیدم گریه میکرد دوید تا به تختم رسید کنارم راه می‌رفت مامانم که بدتر تر همین جوری گریه میکردن منو بردن تو اتاق سه تخته پرده هارو کشیدن به شوهرم گفتن بیا کمک کن بیمار رو تخت بزاریم منو با کمک پرستار گذاشت رو تخت بچه رو گذاشتن رو تخت کودک رفتن شوهرمم بیرون کردن مامانم بود دوستمم اومد منو دید رفت پرستارگفت تا ۵صبح نباید چیزی بخوری حالا منم گشنه بچه ام شیر میخواست بهم سرم زدن هنوز سوند بهم وصل بودمنم نگاه مامانم میکردم همچنان گریه میکرد بابا ول کن بالا سرمریض انگار شمشیر خوردم روحیه ام انقدر ضعیف شده بود باز مامان منم هی گریه میکرد بخدا خسته شدم بهش دلداری دادم باز گریه اش شدید تر میشد روز بعد اومدن شنوایی سنجی انجام دادن برای بچه واکسن زدن و.....بهم گفتن میتونی مایعات شروع کنی بخوری بعد راه بری کم کم بری دستشویی منم بلند شدم با کمک مامانم یهو دیدم طرف سمت چپ صورتم داره باد میکنه کناری هامو دوتا دوتا میدیدم به مامانم گفتم زد تو صورتش داد میزد خانم پرستار بچه ام سکته کرده صورتش باد کرده خلاصه همه ریختن تو اتاق از دختر گرفته تا پرستار بخش دستگاه فشار آوردن پرده هارو کشیدن مامانم میزد تو صورتش دوتا مریض کناری طبیعی زایمان کردن راحت بودن شیر میدادن میخوردن و می‌خوابیدن حتی شیر خودشون به بچهدمیدادن به من گفتن اصلا سرتو تکون نده تا فردا چیزیم نخور تخت کناری به مامانش گفت برو مواظب بچه اونا باش من مواظب بچه هستم گناه داره مامانش داره خودشو میزنه
مامان آراز کوچولو مامان آراز کوچولو ۱۶ ماهگی
ادامه تاپیک قبلی
سمت راست دقیق موازی با صورتم تخت بچه رو گذاشته بودن و یه خانومی پسرمو تمیز میکرد و وزن و قدش رو محاسبه میکرد منم تو اون لحظه ها نفس های سنگینی می‌کشیدم با کمک ماسک تنفس و اشکم میومد و پسرمو تماشا می‌کردم و با حال بد انگشت های دست و پاهاش رو میشماردم
بعد ک‌ ‌پسرمو بردن چند لحظه منم کارم تموم شده بود و منو جاربجا کردن رو یه تخت دیگه با پرسنل اتاق عمل خدافظی کردم و همه میگفتن پسرت چقدر خوشگله
بعد هم منو پسرمو بردن اتاق ریکاوری
میلرزیدم از سرما و نفس هام بهتر میشد
پرستار اومد و سینمو خودش درآورد و به آرازم شیر داد و بهترین حس دنیا بود
بعدم هم منو پسرمو بردن تو راه مادرم و دیدم و پرسیدم ک‌پسرم قشنگه و مامانمم خیلی تعریف کرد و گفت ک همسرم دیده و رفته دنبال مادرش اینارو بیاره
بعد هم داخل بخش شدم بی حسی ک متوسط شد تا دم ظهر اومدن برای ماساژ رحمی خیلی درد داشتم بهم مسکن و شیاف دادن ک بهتر شدم
اون شب پسرم خیلی گریه کرد چون گرسنه بود و شیرم کافی نبود
به همه پیشنهاد میکنم برای ساک بیمارستان شیر خشک ببرن
و اینه فرداش هم مرخص شدیم و اومدیم خونه
بهترین تجربه عمرم بود با تمام درد و سختی هاش شیرین و لذت بخش
امید وارم بدردتون خورده باشه...
❤️❤️❤️💙💙💙🧿🧿🧿
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۶ ماهگی
پارت سه زایمان طبیعی


حالا منو میگی داشتم دق میکردم چون دلمو به بیحسی خوش کرده بودم😬😂انقدر دردم شدید بود گریه میکردم خودمو شوهرمو فوش میدادم حالا یه لحظه انقدر بد فوش دادم به شوهرم منو مامانم خندمون گرفت پرستار که اومد سرممو چک کنه گفت تو گریه میکنی میخندی چیکار میکنی که مامانم گفت دردش زیاده به شوهرش فوش میده🤦‍♀️😂
یه بار برام گاز انتونکس هم گزاشتن که اصلا دردمو کم نگرد فقط حس منگی و سرگیجه و حالت تهوع بهم داد
تو اون بین دو تا سوزن اوردن عضلانی برام زدن که دهانه رحمم باز شه حالا چی بود رو نمیدونم
خلاصه با همه دردا بلاخره به شیش سانت رسید دهانه رحمم زنگ زدن دکتر شیفت بیاد که مطبش آفتاب یک بود باید تا بیمارستان شمال میومد(اگه ترافیک نباشه ده دقیقه ایناس راهش)
یعنی از تماس ماما با دکتر دو دقیقه نگذشت که من یه دفعه حس زور زدن بهم دست میداد به مامانم که پیشم بود میگم مامان بچه داره میاد
مامانم با هول سریع مامارو صدا میکنه میگه خانم دخترم میگه بچه داره میاد
ماما بدوبدو اومد به مامانم گفت بچرخون به پهلو نباید زور بزنه تا دکتر بیاد🫤به من میگفت خرچوری هست موقع درد زور نزن به جاش محکم فوت کن تا دکتر بیاد حالا اینجا من انقد درد داشتم اصلا تو این دنیا نبودم مامانم که پیشم بود بعد بهم گفت ماما دستشو سر ورودی واژنم نگه داشته بود که سر بچه بیرون نیاد
من نمیدونم یعنی مامای بخش زنان انقدر بلد نیست بخواد بچه رو در بیاره یا چی
خلاصه یه پنج دقیقه من دردمو هی خوردم تا دکتر اومد سریع تخت رو باز کردن ازین تختایی بود که تبدیل به تخت زایمان میشه دیگه منو جابه جا نکردن