خلاصه دکتر بیهوشی اومد بالا سرم گفت نخوابی تا اثر بیحسی و بیهوشی بره تا یکساعت دیگه میفرستت بالا بعد یکساعت منو بردن بالا شوهرم تو راهرو دیدم گریه میکرد دوید تا به تختم رسید کنارم راه می‌رفت مامانم که بدتر تر همین جوری گریه میکردن منو بردن تو اتاق سه تخته پرده هارو کشیدن به شوهرم گفتن بیا کمک کن بیمار رو تخت بزاریم منو با کمک پرستار گذاشت رو تخت بچه رو گذاشتن رو تخت کودک رفتن شوهرمم بیرون کردن مامانم بود دوستمم اومد منو دید رفت پرستارگفت تا ۵صبح نباید چیزی بخوری حالا منم گشنه بچه ام شیر میخواست بهم سرم زدن هنوز سوند بهم وصل بودمنم نگاه مامانم میکردم همچنان گریه میکرد بابا ول کن بالا سرمریض انگار شمشیر خوردم روحیه ام انقدر ضعیف شده بود باز مامان منم هی گریه میکرد بخدا خسته شدم بهش دلداری دادم باز گریه اش شدید تر میشد روز بعد اومدن شنوایی سنجی انجام دادن برای بچه واکسن زدن و.....بهم گفتن میتونی مایعات شروع کنی بخوری بعد راه بری کم کم بری دستشویی منم بلند شدم با کمک مامانم یهو دیدم طرف سمت چپ صورتم داره باد میکنه کناری هامو دوتا دوتا میدیدم به مامانم گفتم زد تو صورتش داد میزد خانم پرستار بچه ام سکته کرده صورتش باد کرده خلاصه همه ریختن تو اتاق از دختر گرفته تا پرستار بخش دستگاه فشار آوردن پرده هارو کشیدن مامانم میزد تو صورتش دوتا مریض کناری طبیعی زایمان کردن راحت بودن شیر میدادن میخوردن و می‌خوابیدن حتی شیر خودشون به بچهدمیدادن به من گفتن اصلا سرتو تکون نده تا فردا چیزیم نخور تخت کناری به مامانش گفت برو مواظب بچه اونا باش من مواظب بچه هستم گناه داره مامانش داره خودشو میزنه

۲۰ پاسخ

عزیزم کاش از اول می‌رفتی سزارین
همین چیزارو آدم میبینم و از طبیعی بیزار میشه از بیمارستان دولتی متنفرم واقعا ظالمن این همه شمارو اذیت کردن تهش هم سزارین شدید .
مادرتون هم اصلا شرایط همراهی از مریض رو نداشته به نظرم از این به بعد سر درد هم داشتید بهشون نگید یعنی چی که میزد تو صورتش من جای شما بودم سکته میکردم از ترس

وای مامان منم برای زایمان قبلیم همینجوری بود چون زودرس زایمان میخواستم بکنم اانقدر گریه کرد من اونو میدیدم بیشتر عصبی میشدم میترسیوم

عزیزم مامانت بجا اینکه خونسردیشو‌حفظ میکرد حواسش به تو‌ نوش بود چرا انقدر گریه داد وبیداد میکرد استرس تو رو زیاد کنه بنظرم باید شخص دیگه ای رو با خودت میبردی وقتی مامانت انقدر کم طاقته

منو از بیمارستان ۱۷ شهریور ترسوندی ک🥲

🤕🤕😢

ادامه شو گذاشت بهم بگین بیام بخونم

ای بابا چقد زایمان سختی داشتی عزیزم🙁

عزیزم مگ‌میزارن همسرت بیاد بالا ؟؟یا بچه رو ببینه؟؟برای طبیعیم همینه؟

عزیزم چقد سخت بوده چقد ازیت شدی
باورت میشه تمام دردام و پرسنل و بیمارستان همه اومد جلو چشمم
چقد میترسم از زایمان طبیعی 😭😭
خدایش توهم خیلی ازیت شدی مهلا جون

منم. سکته کردم الانم دهنم باز نمیشه خیلی اذیتم زایمانم طبیعی بود

ادامشو بذار لطفا

عزیزم چقد اذیت شدی🥺
ادامه شو بزار

باخدا😭😭بخدانصف شبی منم دارم گریه میکنم، قلبم داره میایسته،خدایا کمکمون کن

تند تند بگوو خوابم میاد چرا صورتت باد کرد

واقعا دکترت چه فکری کرده وقتی تو ۳۷ هفته قرار بوده زایمان اورژانسی کنی گفته برو طبیعی؟؟؟؟

بقیه شو بزار

دکتر داور پناه عمل تون کرد ؟؟

الهی چقدر اذیت شدی

تو رو خدا بقیشو بگو خواب از سرم پرید

چ اوضاعی بوده

سوال های مرتبط

مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۱ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۶ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان مهرسام مامان مهرسام ۳ ماهگی
مامانم انقدر تو صورتش میزد که از اتاق بیرونش کردن خلاصه پرده ها کشیدن تا اومدن لباسمو از پشت بنداشو باز کنن دکتره داد زد چرا انژوکت سوزن بیحسی اپیدورال از کمرش نکشیدین هوا رفته توش مریض بلند شده خدا رحم کرده خون نداده وگرنه مریض انبولی میشد زود کشیدن منو خوابوندن گفتن تا دوساعت تکون نخور اومدن فشار گرفتن نوار قلب همه چی اوکی بود خداروشکر بعد یکساعت دوباره دکتر بیهوشی زنان اومد هر نیم ساعت پرستار میومد ازم سرمیزد فشارم چک میکرد خودش نمیومد خدمه اونجارو می‌فرستاد ببینه تکون نخوردم خلاصه بعد یکساعت بلندم کردن راه رفتم درد نداشتم قبلش سوند کشیدن لباس نو برام آوردن خداییش لباساش خوب بود مدل پیراهن شیردهی بود راحت بودیم برای شیر دهی یک لایه دوتکه پیراهنه داشت که همون فقط می‌دادیم بالا بچه هارو شیر می‌دادیم رفتم دستشویی اینم بگم اونایی که دستشویی فرنگی استفاده نمیکنن حتما بشینن دوباره که تو بیمارستان دستشویی ایرانی نیست اذیت نشین هر دفعه که میرفتم دورشو اب میگرفتم فلاشتانگ میزدم حتما شماهم این کارو کنید بعضیا کثیفن هم اتاقی های من که میرفتن دستشویی نمیشستن بلند میشدم دورش خونی بود
خلاصه اومدم رو تخت دراز کشیدم شروع کردم به خوردن مایعات کمپوت گلابی حتما بخورید شکمتون کار میکنه اگه کارم نکرد من گفتم برام محلول دوتا قرص دادن خوردم
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان آریشاه مامان آریشاه ۵ ماهگی
#پارت ۴

میخوام بمیرم و این اخرین باره میبینمش کلی بوسیدمش و بو کردمش چند تا پرستار اومدن و منو گذاشتن رو تخت دیگه از همون اتاق لرزم شروع شد و ازشون پتو خواستم منو بردن به بخش ریکاوری و سرم بهم وصل کردن یه پرستاری اومد و به فاصله ده دیقه چند دفعه شکمم و فشار داد ولی من چیزی حس نکردم و بچمو اورد بهش شیر داد و برد از ترس هی میپرسیدم بچم کجاست خوبه کی میریم بخش ببینمش اونام
میگفتن آروم باش یکم دیگه میریم باهم بعد از حدود نیم ساعت یه آقا و خانم اومدن که منو ببرن به سمت بخش و تخت و جابجا کنم که همین موقع همسرم و مادرم دویدن سمت منو جویا حالم شدن اینموقع بود خدارو بابت داشتنشون شکر کردم همسرم به همراه اون اقا تخت و برام جابجا کردن و منو به بخش بردن تا اون موقع هنوز همسرم و مادرم نرفتن سمت بچه بعد اینکه به بخش اومدن بچمو گذاشتن کنارم سرم و برام وصل کردن و پمپ دردم وصل کردن هنوز بی حسی تو پاهام بود ولی درد نداشتم یه خانم پرستاری اومد شکمم و دوباره ماساژ داد و برام شیاف گذاشت هنوز سوند بهم وصل بود و بهش عادت کرده بودم حدود هشت ساعت باید ناشتا میبودم و چیزی نمیخوردم بالشت زیر سرم نبود ولی من کلی سرمو تکون دادم و‌صحبت کردم بالاخره ساعت ها گذشت و مادرم و مادرشوهرم هی بچه رو‌ میاوردن و سعی میکردن بهش شیر بدن بعد هشت ساعت بهم گفتن شروع کنم به خوردن مایعات منم کمپوت انجیر اناناس و گلابی خوردم و کمی بخاطر گشنگی شیرینی خامه ای خوردم حدود ساعت ۱۱ شب بود پدر شوهرم مونده بود که بهم کمک کنن راه برم پرستار اومد و سوند و در اورد و بهم گفت بلند بشو راه برو نگممممم واقعا وحشتناک بود برای بلند شدنم دست به دامن خدا شدم انقد سوزش شدید داشتم
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۱۰ ماهگی
ادامه تحربه سزارین:

دوتا خانم اومدن و یه تخت آوردن کنارم و با یه چیزی که مث تخت بود منو روش گذاشتن و سُر خوردم رو تخت کناری برام پوشک گذاشتن و.. بعد منو بردن ریکاوری
خیلی سردم بود و دندونام از شدت سرما بهم میخورد از پرستار خواستم یه دارویی بهم بزنه یا بهم پتو بده ولی نداد و گفت تو اتاق عمل مخدر زیادی بهت زدن و الان نمیتونیم بازم بهت دارو بدیم
تا روشن شدنه هوا میلرزیدم ساعت 7شیفت پرستارا عوض شد پرستار جدیده اومد چکم کنه دوباره گفتم بنده خدا دوتا پتو آورد و دارو تو سرمم زد و آروم شدم
(از همون موقع دندونام فاصله گرفتن ، لق شدن و درد میکنن منی که کل عمرم یکبار دندون درد نشدم الان دائم فک و دندونام درد دارن اینقد که به هم خوردن و لرزیدم)
از 5ربع تا 8 تو ریکاوری بودم و پرستار بچمو آورد که شیر بدم نمیدونم شیر داشتم یا نه تو حاملگیم که چیزی نبود احتمالا یکم آغوز بوده
تماس گرفتن که ببرنم بخش
پسرمم چسبیده بود به سینه م و ول نمیکرد آخر به زور جداش کردن و بردن
منم بردن تو بخش و به کمک همسرم و پرستار رو تخت بخش گذاشتنم و پوشک و.. عوض کردن و روم ملافه تمیز کشیدن و گفتن هروقت احساس درد کردی این دکمه (پمپ درد)فشار بده
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱۶ ماهگی
#پارت دهم .توی مسیر اتاق عمل بابتمو مامانم امدن و بهم گفتن نگرلن نباش پسرم اشک میریخت و خواهرام صلوات میدادن و شوهرم باهام تا دم در اتاق عمل امد اونجا سرمو بوسید و من رفتم داخل و بعد کلی سوال و نوشتن جوابا و کلی از این تخت به اون تخت منو بردن رو تخت عمل و دکتر بیهوشی یا لبخند امد و کلی یربه سرم گذاشت و منو خم کردن و امپولو به نخام زدن و گفتن نگران نباش الان پاهات گرم میشه و من حس کردم پاهام دارن سر میشن یهو یه فشاری از نوک پام تا قفسه سینه ام حس کردم یه حس خیلی بد تنگی نفس بهم دست داد و حس کردم دارن از پاهام منو سمت بالا می کشن و بعد پارچه سبز رنگو جلوم زدن و منکه فقط می خواستم سلامت بودن بچه هامو بفهم با نفسای عمیق خودمو اروم کردم دکترم با دستیاراش امدن و دکترم با مهربونیش ارومم کرد و دستیارش کنارم ومند و دکتر بهم گفت نترسیا می خوام فقط معاینت کنم و عمل رو شروع نمی کنم ولی چند دقیقه بعد صدای پسرمو شنیدم و فهمیدم که شکممو بریدن و بچه رو در اوردن پسرمو اوردن کنار صورتم و بوسیدمش و بعد دیدم باز شروع کردن به کشیدن و اینبار دکخترمو در اوردن ولی اون ساکت بود ترسیده بودم ولی بعد از دن به پاش صدهی گریه اش امد دخترمم اوردن و بوسیدمش و دکتر بهم گفت یکم بخواب ولی من اصلا خوابم نمی امد و اونا منو بخیه زدن و دوختن و پرستارا بچه هدرو بردن که لباس ببوشونن
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
سزارین پارت دوم
بچه رو که ازم کشیدن بیرون اوردن کنارم یه تخت بود گذاشتن اونجا صدای گریه اش رو که شنیدم دنیا رو بهم دادن پرستار دهن و بینی اینارو باز کرد اورد گذاشت صورتم با وجود اینکه کثیف بود هی بوسش میکردم گریه میکردم باهاش بعدش از کنار کاشی ها و نور چراغ یجورایی میدیدم دارن چیکار میکنن ولی سعی میکردم نگا نکنم ک نترسم من کلا لیزر بودم بخیه اینا ندارم کارشون ک تموم شد از تخت دو نفر مرد اومدن گذاشتن روی به تخت دیگه بردن ریکاوری ا نجا بچه رو اوردن گذاشتن روی سینه ام گفتن باید شیر بدی لباسایی ک داده بودن حالت کانگورویی داشت بچه موند رو سینه ام همونجا لرز شدید اومد بهم با وجود لرز بچه رو شیر دادن نیم ساعت بعدش اومدن بردن بخش بچه رو برداشتن از سینه ام لباس پوشوندن اوردن من یکم سرم رو بیشتر تکون دادم بعدش ۳ ۴ روز شدید سردرد گرفتم صبح ۹ دنیا اومده بود بچم ساعت ۵ اومدن گفتن میتونی غذا بخوری ساعت ۹ پرستار اومد کمکم کرد راه رفتم در کل هیچکدومش برام سخت نبود راحت راه رفتم راحت شیر دادم سوند هن گذاشته بودن برام اصلا سخت نبود اصلا حتی وقتی اثر بی حسی رفت مثل درد پرید یکم شدید تر بود همین خیلی خوب بودم حتی الانم که خونه ام باز خوبم الکی میترسونن نگران نباشید خیلی خوب بود به نظر من اگ دوباره بخام برم سزارین رو ترجیح میدم
مامان دخمل گلی مامان دخمل گلی ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۲
چند نفر ماما اومدن یکی برام سرم وصل میکرد یکی برام سوند میذاشت که خیلی دردناک بود واسم میتونم بگم دردناکترین قسمتش همین بود!!! بهم گفتن برو رو اون یکی تخت بخواب واسه انتقال!!! ( به همسرم پیام دادم گفتم سریع به همه خبر بده که دارن منو میبرن اتاق عمل 😄)
خلاصه منو بردن اتاق عمل، اونجا خیلی جو خوبی بود کلی باهام حرف زدن شوخی میکردن که من استرسم کم بشه، واسم اسپاینال زدن توی کمرم که سوزشش خیلی کم بود بهم گفتن دراز بکش، دراز کشیدم حس میکردم از بالا به پایین داره گرم میشه بعد یه مدت دیگه پامو حس نمیکردم نمیتونستم تکون بدم
بعد دکتر کشیک که دکتر خودم هم بود اومد و پارچه رو کشیدن جلوم، بهم گفت ما داریم وسایل رو آماده میکنیم تا اعلام آمادگی نکنی کارمون رو شروع نمیکنیم گفتم باشه بعد یه دختره تکنسین اتاق عمل بود اومد دستم رو گرفت باهام حرف میزد شوخی میکرد
دکترم گفت آماده ای؟! گفتم آره! بعد چند ثانیه دیدم صدا دختر نازم که گریه میکرد میاد منم بغضی شده بودم اشک تو چشام جمع شده بود 🙃👼🏻
داشتن در مورد موی بلند دخترم حرف میزدن منم قند تو دلم آب میشد
بعد اومدن گذاشتن رو صورتم کلی قربون صدقه اش رفتم
دیگه بردن لباس بپوشونن
شکم منو هم سریع بخیه زد و تا چیزا رو جمع میکردن دکترم رفته بود
منو انتقال دادن به تخت ریکاوری، خدایی چقدر رفتارشون خوب بود و این باعث آرامشم شده بود
مامان 🍒آراد🍒 مامان 🍒آراد🍒 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین پارت پنج 🩵🎊
روز شنبه ۰۵/۰۲/۰۵

دکتر گفت ماشالله چه پهلوونم به دنیا اوردی اولین سوالی که ازش پرسیدم بچه ام سالمه ؟ گفت اره خداروشکر سالم سالمهههه بعدش بردن تمیزش کردن و قد و وزن و دور سر و مهر از کف پاش دستبندشم بسته بودن و ( منم در این وسط همچنان پرده جلوم بود نمیدونم عمل تموم شده بود یا داشتن بخیه میزدن هنوز ) دیگه درد نداشتم بعد به دنیا اومدن و گریه ی پسرم

پسرم و اوردن نشونم دادن گذاشتنش رو سینم و صورتش و چسبوندن به صورتم اون صورت خوشگل و نرمش رو کلی ق بون صدقه اش رفتم و به یکی از پرستار ها گفتم میشه ازمون عکس بگیری ؟ بیمارستان دولتی بودم و عکاس هم نبود پرستار قبول کرد و کلی عکس انداخت و گفت تا تو بیای بخش میبرم میفرستم عکس ها رو گوشی همراهت که پشت در اتاق عمل هستش 😍🎈

خلاصه یک خدمه ی اقا اومد و به دانشجو هایی که بودن کمک کردن منو کشیدن گذاشتن رو تخت دیگه و بردنم ریکاوری پسرمم اوردن و اونجا برام بخاری روشن کردن و پسرمم گذاشتن رو سینم بهش شیر دادم

بردنش دادنش به همراهم ( مامانم اینا و شوهرم ) مامانم برده بود همون لحظه واکسن بدو تولد و زده بود و …



ادامه رو پارت بعدی میزارم 😅😌
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
#پارت ششم تجربه زایمان طبیعی

دیگه گفت. دو سه تا مونده اونارم زد باز شکم فشار دادنو گفت دیگه پاشو برو رو اون تخت فک کنم نظافت چی بود کمکم کرد بلند شدم کلی ازم خون جاری شدی رو تخت پر خون شده بود رفتم رو اونیکی تخت باز اومدن فشار دادن کلی خون ازم میرفت درد داشتم خسته بودم گفتم پس همراهم نمیاد گفت نظافت تموم بشه بعد دیگه نظافت تموم شد مامانم اومد مامانم دیدم زدم زیر گریه مامانم با گریه اومد پیشم گفتم برو نینی رو ببین گفت اومدم بچه خودمو ببینم 🥹🥲
منو اومد بغل کرد بوسم کرد بعدش رفت پیش نینی
دیگه فقط میخاستم از اون اتاق برم بیرون دکتر گفت برو ادرار کن اگه تونستی بگو لباس بدیم عوض کن ببرنت بخش دیگه رفتم ادرار کردمو لباسامو عوض کردم منو گذاشتن رو ویلچر نینی رو هم گذاشتن تو شیشه بردن پایین به شوهرم نشون دادنو بردنم بخش دیگه دراز کشیدم رو تخت عین جنازه افتادم نه میتونستم تکون بخورم نه بشینم انقد بخیه هام درد میکرد نه میتونسم بچمو بغل کنم🥲🥲🥲
کل شبو از درد نتونستم بخابم دسشویی رفتن برام عذاب بود چند بار مسکن زدن بهم اصلا فرقی نکرد دیگه فردا ظهرش مرخص شدیم تو ماشین بزور نشستم اومدیم خونه و تمام🙂