۷ پاسخ

منم همینطور 🥺

عزیزم‌کامل درکت میکنم خسته نباشی من معده ام اسلیوی هست اینقدر تند تند و نجویده این مدت غذا خوردم همیشه معده درد دارم

منم مثل شمام گلم شهر دور و غریبم خیلی سخته دست تنهایی

چقد قشنگ نوشتی
همیشه میخوایم غذا بخوریم شوهرم بچه رو میگیره دور میده باهاش بازی میکنه میگه اول تو بشین غذاتو بخور با آرامش بعد من میخورم
باور کن همش قورت میدم اصلا نمیجوئم
نمیفهمم چی خوردم همش بغل منو میخواد هی نگام میگه نق نق میکنه

چقدر قشنگ گفتی🥹😍

عزیز دلم
خدا قوت به تو مامان مهربون🩷قطعا تو مامان خوب و کافی هستی

چقدر متنت من بودم 💜

سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه از طرف نی نی ها👼
مامانِ قشنگم، 💖
من هنوز خیلی کوچولوئم، 👶 انقدر کوچیک که حتی نمی‌تونم درست حرف بزنم. فقط بلدم با چشم‌هام نگاهت کنم 👀 و با دست و پاهام یه کمی تکون بخورم. 👋 اما مامان جون، تو چشم‌هات همه چیز رو می‌فهمی. تو می‌فهمی وقتی گشنمه، 😋 وقتی خوابم میاد، 😴 وقتی دلم بغل می‌خواد. 🤗
من نمی‌دونم چطوری باید ازت تشکر کنم. 🙏 نمی‌دونم چطوری بگم که چقدر دوستت دارم. 🥰 وقتی تو بغلم می‌گیری، 🤱 انگار همه دنیا رو بهم دادی. 🌍 وقتی بهم شیر می‌دی، 🥛 حس می‌کنم دیگه هیچ غمی ندارم. 😔 صدای قلبت، 💓 قشنگ‌ترین آهنگی هست که تا حالا شنیدم. 🎶
بعضی وقتا نصف شب گریه می‌کنم، 😭 تو هم خسته از خواب می‌پری و من رو بغل می‌کنی. 🥺 من نمی‌فهمم تو چقدر خوابت میاد، 💤 نمی‌فهمم چقدر کار داری. 😩 فقط می‌دونم وقتی تو بغلمی، دیگه نمی‌ترسم. 😇
مامان مهربونم، تو بهترین مامان دنیایی. 🥇 من قول میدم وقتی بزرگ شدم، همیشه مواظبت باشم. 💪 قول میدم همیشه دوستت داشته باشم ❤️ و هیچوقت تنهات نذارم. 🫂
با همه قلب کوچیکم، 💖
عاشقتم، 😘
فرزند تو ❤️
مامان بهار مامان بهار ۷ ماهگی
از روزی که بهار به دنیا اومد تا همین امروز، انگار گریه‌هاش یه تکه جدانشدنی از زندگی من شده... 🥹
بعضی وقت‌ها به بچه‌های دیگه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم: «چرا بچه‌های بقیه این‌قدر آرومن؟ چرا بهار این‌همه گریه می‌کنه؟»
دلم یه مسافرت ساده می‌خواد، چند ساعت بیرون بودن، یه جایی دور از خونه نفس کشیدن و حال و هوام عوض بشه... اما از همین حالا از گریه‌های بهار می‌ترسم. می‌ترسم راه بیفتیم و دوباره گریه‌هاش شروع بشه، جیغ بزنه، بی‌قرار بشه و من مجبور بشم همه‌چیز رو نیمه‌کاره رها کنم و برگردم.
حتی وقتی می‌رم بیرون، همیشه ته دلم اضطرابه؛ چون می‌دونم ممکنه چند دقیقه بعد صدای گریه‌اش بلند بشه و دوباره فقط یک فکر توی سرم بچرخه: «باید برگردم خونه.»
گاهی خسته می‌شم... خیلی خسته.
نه از خودِ بهار، از این همه نگرانی، از اینکه همیشه باید آماده‌ی گریه باشم، از اینکه حتی برای یک تفریح ساده هم نمی‌تونم با خیال راحت برنامه بریزم.
اما بعد نگاهش می‌کنم... همون صورت کوچولوی دوست‌داشتنی، همون دست‌های ظریف و همون چشم‌هایی که همه‌ی دنیای من توش جا شده.
و با خودم می‌گم شاید این روزها سخت باشن، اما قرار نیست برای همیشه همین‌طور بمونن.
خدایا شکرت برای بهارم... 🥹🤍
حتی اگر گریه‌هاش منو خسته کنه، حتی اگر گاهی دلم فقط چند ساعت آرامش بخواد، باز هم شکر می‌کنم که صدای گریه‌ی دخترم توی خونه‌ست.
شاید یک روز همین صداها بشن خاطراتی که دلم برایشان تنگ می‌شود... 🌱🤍