از روزی که بهار به دنیا اومد تا همین امروز، انگار گریه‌هاش یه تکه جدانشدنی از زندگی من شده... 🥹
بعضی وقت‌ها به بچه‌های دیگه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم: «چرا بچه‌های بقیه این‌قدر آرومن؟ چرا بهار این‌همه گریه می‌کنه؟»
دلم یه مسافرت ساده می‌خواد، چند ساعت بیرون بودن، یه جایی دور از خونه نفس کشیدن و حال و هوام عوض بشه... اما از همین حالا از گریه‌های بهار می‌ترسم. می‌ترسم راه بیفتیم و دوباره گریه‌هاش شروع بشه، جیغ بزنه، بی‌قرار بشه و من مجبور بشم همه‌چیز رو نیمه‌کاره رها کنم و برگردم.
حتی وقتی می‌رم بیرون، همیشه ته دلم اضطرابه؛ چون می‌دونم ممکنه چند دقیقه بعد صدای گریه‌اش بلند بشه و دوباره فقط یک فکر توی سرم بچرخه: «باید برگردم خونه.»
گاهی خسته می‌شم... خیلی خسته.
نه از خودِ بهار، از این همه نگرانی، از اینکه همیشه باید آماده‌ی گریه باشم، از اینکه حتی برای یک تفریح ساده هم نمی‌تونم با خیال راحت برنامه بریزم.
اما بعد نگاهش می‌کنم... همون صورت کوچولوی دوست‌داشتنی، همون دست‌های ظریف و همون چشم‌هایی که همه‌ی دنیای من توش جا شده.
و با خودم می‌گم شاید این روزها سخت باشن، اما قرار نیست برای همیشه همین‌طور بمونن.
خدایا شکرت برای بهارم... 🥹🤍
حتی اگر گریه‌هاش منو خسته کنه، حتی اگر گاهی دلم فقط چند ساعت آرامش بخواد، باز هم شکر می‌کنم که صدای گریه‌ی دخترم توی خونه‌ست.
شاید یک روز همین صداها بشن خاطراتی که دلم برایشان تنگ می‌شود... 🌱🤍

تصویر
۱۳ پاسخ

واقعا شانسیه منم توی فامیل بچه هاشون همسن بچه ی منن اینقدر آرومن اصلا اذیت نمیکنن ولی دختر من ‌.....

پسر منم از وقتی به دنیا امده رفلاکس کولیک داست دهن منو باباشو سرویس کرده چنتا بچه هستن تو فامیل اروم اصلا اذیت نمیکنن من دیسک کمر دارم نمیدونم چرا باید بچه من انقدرشر بشه

عزیزم یه وقتاوقتی مادرآروم نیست مضطربه وحال روحی خوبی نداره به بچه منتقل میشه سخت نگیرسخت میگذره وقتی هواخوبه ببرش بیرون یه دورزدن ساده پیاده نزدیک خونتون ازتایم کم شروع کن خودت آهنگ شادبذارتوخونه هم حال وهوای خودت عوض میشه هم دخترت باآدمایی که انرژی مثبتن بگرد برای خودت کاری کن که حالت بهتربشه حتی یه خریدکوچولو
وقتی خیلی بی قراری میکنه بهش یکم استامینوفن بده حواست باشه خوابش به اندازه باشه

چقدر قشنگ🥹بغضی شدم🥹
اره واقعا یه روزی انقدر بزرگ و مستقل میشن ک دلتنگ همین گریه ها و نق زدن هاش میشی...خداحفظتون کنه برا هم عزیزم❤❤

عزیزم اول از همه باید اینو قبول کنی که بچه راه ارتباطیش گریه هست . اصلا شما بگو کارش اینه . و به هیچ عنوان نباید اهمیت زیاد بدی و مضطرب بشی . هر جایی گریه کنه شما هستی کنارش که مهم ترین موجودی براش. شیرش میدی تکونش میدی بازی میکنی باهاش آروم تر میشه یا در همین حین خسته میشه یه چرتی میزنه.

اگه مشکل خاصی نداره ممکنه مدلش باشه بچه های من مدلشون اینه تا ۴ ماهگی حداقل بیرون و خونه کسی بریم بدقلقی میکنن و من ترجیخ میدم جایی نرم .

برای حال و روحیه خودت هم اگه پیش همسرت میمونه به اندازه ده دقیقه بذارش و برو از ساختمون بیرون تا سوپرمارکتی یا جای نزدیکی و برگرد . معجزه میکنه و یه مقدار از فشار روحیت کم میکنه تا بعدا چاره ی بهتری پیدا کنی.

بچه داری سخته ولی به قول خودت وجود زیباشون لذت هم داره اما یادت باشه نباید عذاب آور باشه . نباید باعث داغون شدن روحیه یا جسمت بشه .

دقیقا پسرای منم همینطور بودن واقعا با تموم حس درکت میکنم
واقعا تو دور واطراف مون بقیه بچه ها اینطور نیستند ولی همین که سالم وسلامتی خداروشکر میکنم 🩵

چقدر باهات احساس همدردی میکنم
اماهر بار که خنده هاشو میبینم انگارمغزم رست میشه

خواهر شوهر من دائم همینطور بوش گریه میکرد الان ۱۴ سالشه اینقدر ارومه

احتمالا تو مدرسه انشات خوب بوده
خیلی قشنگ نوشتی😁

دختر منم از جمعیت از صدا زیاد فراریه و خیلی باهاش گریه میکنه

بی دلیل ک گریه نمیکنه گلم اونم تو این سن

عزیز دلم....خدا برات نگهش داره....
صدای بچه تو‌خونت معجزه زندگی هست حتی گریه هاش

دلیل گریش چیه عزیزم
پیگیری نکردی؟

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۸ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان سام مامان سام ۱۶ ماهگی
سامِ من...
الان خوابی، و من دوباره نشستم کنار تختت، زل زدم به صورت آرومت و دارم با خودم فکر می‌کنم...
چطور این‌همه زود گذشت؟
هفت ماه... فقط هفت ماه، ولی برام به اندازه‌ی یه عمر خاطره و عشق گذشته.

یادمه اون روزای اول، هر صدای کوچیکی ازت منو می‌ترسوند،
ولی حالا، صدای خنده‌ت شده قشنگ‌ترین موسیقی دنیا برای من.
یادمه اون دستای کوچولوت به سختی می‌تونستن انگشتامو بگیرن،
ولی حالا با همون دستا دنیا رو کشف می‌کنی، و من فقط نگاهت می‌کنم و بغضمو قورت می‌دم.

دارم یاد می‌گیرم که "بزرگ شدنِ تو" یعنی "گذشتنِ من از لحظه‌هایی که دلم نمی‌خواست تموم شن"...
هر روز یه‌کم از نوزادی‌ت دور می‌شی و من هر روز یه‌کم بیشتر عاشق اون پسربچه‌ای می‌شم که داری می‌شی 💫

سامِ من، تو خوابیدی، ولی دلم با دیدن هر نفسِ آرومت پر از حرف می‌شه...
می‌خوام بدونی، حتی وقتی بزرگ شدی، حتی وقتی رفتی دنبال دنیای خودت،
یه گوشه‌ی دلِ من همیشه همون مامانی می‌مونه که نصف شب بشینه کنارت، موهات رو نوازش کنه و زیر لب بگه:
«بخواب پسرم... فقط بخواب، که تا همیشه دوستت دارم» 🤍


●ساعت۰۱:۴۰
●وقتی که خواب بودی تو بغلم
مامان سوژین مامان سوژین ۱ سالگی
✨ برای تو، مامانی که قلبت با تپش‌های کوچولوی نارسش می‌زنه یا شیر خودتو نمیدی…✨

روزی که دخترم بدنیا اومد با وزن ۱۵۰۰همه‌چی شبیه یه رؤیای تلخ بود… من خودم با وضعیت جسمی بد، درد بخیه، و پاهایی که از درد نمی‌تونستن درست راه برن، باید می‌رفتم بیمارستان… در حالی که خودم هم هنوز احتیاج به مراقبت داشتم.

می‌نشستم کنارش و با چشم‌هایی پر از اشک و قلبی پر از نگرانی، فقط نگاهش می‌کردم. نوزادی کوچولو، لاغر و ظریف… و این سوال توی سرم می‌چرخید:
“آیا می‌مونه؟ آیا این همه دستگاه و سیم بهش وصله …

به خاطر داروهایی که می‌خوردم، مجبور شدم از شیر خودمو دادن بگذرم و این شد آغاز یه حس گناه کشنده که مثل سایه دنبالم بود.
اما نمی‌دونم چطور، با همون اندک توانم، با اشک و دعا و شب‌بیداری، براش جنگیدم…
برای هر گرم وزن گرفتنش، برای هر بار بغل کردن بدون دستگاه، برای هر صدایی که از گلوی کوچولوش درمیومد…

تحقیق می‌کردم، هر کاری می‌کردم که عقب نمونه، که بتونه مثل بچه‌های ترم، حتی بیشتر، بدرخشه…

و حالا… حالا که خنده‌هاش توی خونه می‌پیچه، حالا که صدا در میاره و نگاهم می‌کنه،حالا که سینه خیز تند تند میاد سمتم …
فقط می‌تونم بگم: خدایا شکرت…

این رو می‌نویسم برای تویی که شاید همین حالا با چشم‌های نگران بالای تخت یه نوزاد نارس نشستی…
برای تویی که نتونستی شیر خودتو بدی و هنوز خودتو سرزنش می‌کنی…

بدون که عشق تو، مراقبت تو، بیداری‌هات، نوازش‌هات، از هر شیری قوی‌تره…
و بدون که یه روز، صدای خنده‌های بچه‌ات، همه‌ی این روزهای سخت رو برات شیرین می‌کنه…

به خودت افتخار کن، قهرمان. 🌱🕊️
(به بهانه سینه خیز رفتناش دوست داشتم یک یادگاری بنویسم)😍
مامان ارکیده مامان ارکیده ۷ ماهگی
چند وقت بود هر غذایی برای ارکیده درست می‌کردم، خیلی با اشتیاق نمی‌خورد. نه اینکه نخوره، ولی اون علاقه‌ای که دلم می‌خواست رو نشون نمی‌داد.

امروز براش یک غذای خیلی ساده درست کردم:
🐔 یک تکه کوچولو سینه مرغ
🥕 کمی هویج
🥔 کمی سیب‌زمینی
🧅 و یک تکه کوچک پیاز

بعد با خودم گفتم شاید اگر فقط چند قطره آب‌لیموی تازه بهش اضافه کنم، عطر و طعمش بهتر بشه. واقعاً هم فقط چند قطره بود.

نتیجه؟ 😍
برای اولین بار کاسه غذاش رو کامل تموم کرد و با اشتها خورد. واقعاً خوشحال شدم.

فقط چند تا نکته مهم که حتماً باید بگم:
🤍 همه مواد این غذا قبلاً با تجویز پزشک از ۴ ماهگی برای ارکیده تست حساسیت شده بودند و هیچ مشکلی نداشت.
🤍 از آب‌لیموی تازه استفاده کردم، نه آبلیموهای صنعتی.
🤍 مقدار لیمو هم فقط در حد چند قطره بود.

اگر کوچولوتون رفلاکس داره یا غذاهای اسیدی اذیتش می‌کنن، بهتره فعلاً لیموی تازه به غذاش اضافه نکنید، چون ممکنه علائم رفلاکسش بیشتر بشه.

و یک نکته دیگه…
لازم نیست همیشه برای خوش‌طعم شدن غذا از لیمو استفاده کنیم. اتفاقاً بهتره بچه‌ها کم‌کم به طعم طبیعی مواد غذایی هم عادت کنن. برای عطر دادن به غذا هم می‌تونید از پیاز یا مقدار خیلی کم جعفری یا گشنیز تازه موقع پخت استفاده کنید.

این فقط تجربه امروز من با ارکیده بود. ممکنه برای یک بچه جواب بده و برای یک بچه دیگه نه. همیشه شرایط و حساسیت‌های هر کودک با کودک دیگه فرق داره. 🌸

شما تا حالا چیزی به غذای کوچولوتون اضافه کردید که یهو باعث بشه با اشتها بخوره؟ برام بنویسید، شاید تجربه‌هاتون به بقیه مامان‌ها هم کمک کنه. �
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂