۷ پاسخ

حالا بینینن حال وروزماکه دوقلو داریم بایه بچه پنج ساله چیه، منکه تاهشت ونه شب انگاربنزینم تموم میشه، پسرم چهاردست وپامیره خیلی اوضاع خرابه شده اصلا استراحت ندرم

دختر منم اعتصاب شیر داره الان ۲ماهو نیمه خیلی اذیت شدم تا الان هنوزم درگیریم
فقط تو خواب شیر می خوره مقدار شیرخوردنش خیلی کم شده با کوچیک ترین صدا بیدار میشه ولی چاره ای نیس باید ی جور کنار اومد
خودت آماده شو منتظر بمون تایم خوابش ک شد بخوابونیش بهش شیر بدی بعد شیر برین بیرون تا چند ساعتی حداقل شیر نمیخواد یکمی دور بزنین حالو هواتون عوض بشه

ببین هر کی توی یک مشکل دستو پا میزنه یکی الرژی یکی اعتصاب شیر
اعتصاب غذا
بد خوابی
نق نقو بودن
دندون درآوردن
حساسیت
منم همینم هوا سرد بود میگفتم گرم بشه دیگه منو از بیرون نمیشه جم کردن بازم یکسره خونه ام و درگیر بچه یا تایم شیره یا تایم خواب
هوا هم که گرمه و نمیشه رفت بیرون‌.صبور باش یکم بگذره بزرگتر بشن فهمیده میشن حل میشه مشکلات‌.یا حداقل ما سخت جون تر میشیم

اگه کالسکه دارین با کالسکه برو راحت هم میخوابه هم استراحت میکنه هم خودت خسته نمیشی. من از ۵ ماهگی نورا عصرا ساعتای ۵ میایم بیرون تا ۱۱ شب . خونه خسته کننده میشه. اینحا هم هوا گرمه ب شدت مثلا امروز دمای هوا ۴۶ درجه بود

دوسه ماه دیگ اوکی میشه همه جا برو

هممون ایجورین پسر منم دارە خدا شاهدە انقدر نارحتم چن روزه بەهش کمکی میدم بەهمش الرژی دارە

اگه کالسکه داره بذارش تو کالسکه. راحت میخابه

سوال های مرتبط

مامان بهار مامان بهار ۸ ماهگی
از روزی که بهار به دنیا اومد تا همین امروز، انگار گریه‌هاش یه تکه جدانشدنی از زندگی من شده... 🥹
بعضی وقت‌ها به بچه‌های دیگه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم: «چرا بچه‌های بقیه این‌قدر آرومن؟ چرا بهار این‌همه گریه می‌کنه؟»
دلم یه مسافرت ساده می‌خواد، چند ساعت بیرون بودن، یه جایی دور از خونه نفس کشیدن و حال و هوام عوض بشه... اما از همین حالا از گریه‌های بهار می‌ترسم. می‌ترسم راه بیفتیم و دوباره گریه‌هاش شروع بشه، جیغ بزنه، بی‌قرار بشه و من مجبور بشم همه‌چیز رو نیمه‌کاره رها کنم و برگردم.
حتی وقتی می‌رم بیرون، همیشه ته دلم اضطرابه؛ چون می‌دونم ممکنه چند دقیقه بعد صدای گریه‌اش بلند بشه و دوباره فقط یک فکر توی سرم بچرخه: «باید برگردم خونه.»
گاهی خسته می‌شم... خیلی خسته.
نه از خودِ بهار، از این همه نگرانی، از اینکه همیشه باید آماده‌ی گریه باشم، از اینکه حتی برای یک تفریح ساده هم نمی‌تونم با خیال راحت برنامه بریزم.
اما بعد نگاهش می‌کنم... همون صورت کوچولوی دوست‌داشتنی، همون دست‌های ظریف و همون چشم‌هایی که همه‌ی دنیای من توش جا شده.
و با خودم می‌گم شاید این روزها سخت باشن، اما قرار نیست برای همیشه همین‌طور بمونن.
خدایا شکرت برای بهارم... 🥹🤍
حتی اگر گریه‌هاش منو خسته کنه، حتی اگر گاهی دلم فقط چند ساعت آرامش بخواد، باز هم شکر می‌کنم که صدای گریه‌ی دخترم توی خونه‌ست.
شاید یک روز همین صداها بشن خاطراتی که دلم برایشان تنگ می‌شود... 🌱🤍
مامان آدرین✨️💙 مامان آدرین✨️💙 ۱ سالگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم