۸ پاسخ

وقتی جلوگیری نداریم‌خب بچه میاد دیگه
ناخواسته نمیشه گفت

خدابرات حف'شون کنه

منم ناخواسته بود ولی الان شده همه زندگی منو باباش

ای جاااانم خدا صبرش میده عزیزم خدا برات نگهشون داره

ماشالله ب این دختر خداخواسته

عزیزم 🥲
خدا برات نگه شون داره
انشالله عروس شدنشون❤🌹

این خدا خواسته بوده❤️

خداحفظشون کنه برات❤️

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۱۱ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان تابان مامان تابان ۱ سالگی
پدر و مادر برای بچه‌ها زحمت زیادی می‌کشن؛ از روزای بارداری تا بزرگ شدنشون. اما آیا درسته یه روزی سرشون منت بذاریم و بگیم: «من بزرگت کردم، من شیرت دادم، من شب‌ بیداری کشیدم»؟ نه… چون هیچ‌کدوممون با خواست خودمون به دنیا نیومدیم.

من خودم خیلی وقتا حس کردم محدود شدم. دلم می‌خواست آزادتر زندگی کنم، سفر برم، تجربه‌های تازه داشته باشم، اما مادرم همیشه فکر می‌کرد صلاح منو می‌دونه و باعث شد خیلی وقتا نتونم اونطور که می‌خوام زندگی کنم. حتی وابستگیم به مادرم باعث شد نتونم کنار همسرم اون شادی واقعی رو داشته باشم که دلم می‌خواست.

ایراد از اینجاست که ما فکر می‌کنیم صاحب بچه‌هامون هستیم؛ در حالی که فقط هم‌مسیرشونیم. باید کنارشون باشیم، راه درستو نشون بدیم، اما بذاریم آزاد باشن، تجربه کنن و حتی شکست بخورن.

وابستگی‌های شدید، هم بچه رو خسته می‌کنه و هم والدین رو. زندگی قشنگ‌تر می‌شه وقتی به هم اعتماد کنیم، نه وقتی مدام منت بذاریم و عذاب وجدان بدیم
مامان ماه‌‌دونه 🌖🎀 مامان ماه‌‌دونه 🌖🎀 ۸ ماهگی
هفت ماهه شدی، آنیلِ مامان… 🥹🩷
از همون روزی که بغلت کردم، انگار یه تیکه از قلبم بیرون از بدنم شروع کرد به نفس کشیدن …

هفت ماهه که هر خنده‌ت، قشنگ‌ترین اتفاق روزمه،
هر نگاهت دلمو می‌بره و هر بار که صدای خنده‌ت توی خونه می‌پیچه، با خودم می‌گم چقدر خوشبختم که مامان توام🥹🥰

هفت ماهه که اومدی و دنیای منو از این رو به اون رو کردی؛ انقدر زندگی مو قشنگ تر کردی که اصلا نمی‌دونم قبل تو چجوری زندگی میکردم🥲

این روزایی که با سرعت برق و باد دارن می‌گذرن، قشنگ‌ترین روزهای زندگی منن؛ روزهایی که با تو دارن زیباتر میشن دخترنازم🥹

آنیلِ مامان، یه روزی می‌رسه که دیگه توی بغل مامان جا نمیشی،
دلم برای همین کوچولو بودنت، برای دَدَ و بابا گفتنت، برای دست و پاهای کوچولوت و شیرین‌کاری‌هات تنگ می‌شه، عسل مامان… 🥲🥺
کاش می‌شد زمان یه جایی همین‌جا بایسته…
کاش می‌شد تو همیشه همین‌قدر کوچولو و گوگولی بمونی، نورِ زندگیِ مامان. 🥲🫠

اما بزرگ شو دخترم…
بزرگ شو و خوشبخت شو، من فقط می‌خوام همیشه کنارت باشم و تماشات کنم. 🤍

هفت ماهگیت مبارک، قندِ دلِ مامان؛
تو قشنگ‌ترین آرزویی بودی که خدا به من هدیه داد🥺🩷

✨به تاریخ ۱۴۰۵/۷/۷✨
هفت ماهگی قلب مامان🤍
مامان ملورین مامان ملورین ۷ ماهگی
مادر بودن یعنی عاشقِ کسی باشی که تمام دنیات توی چشم‌هاشه... 🤍🥹

یعنی قبل از اینکه خودت رو بشناسی، اون رو بشناسی؛ از صدای گریه‌ش بفهمی چی می‌خواد و از یه لبخند کوچیکش، قشنگ‌ترین حال دنیا رو تجربه کنی...

یعنی گاهی دلت بگیره، خسته بشی، کم بیاری، اما تا چشمات به صورت کوچولوش می‌افته، یادت بره که خودت هم به یه آغوش احتیاج داشتی...

یعنی دلت بخواد تمام دردهای دنیا رو ازش دور کنی، حتی اگه مجبور باشی خودت به جاش درد بکشی...

یعنی هر شب قبل از خواب، صورتش رو نگاه کنی و با خودت فکر کنی چطور ممکنه یه آدم این‌قدر کوچیک، این‌همه از قلبت رو مال خودش کرده باشه...

و عجیب‌ترین قسمت مادر بودن اینه که یه روزی تو بدون اون زندگی می‌کردی، نفس می‌کشیدی، می‌خندیدی و خوشحال بودی؛ اما حالا نمی‌تونی حتی تصور کنی دنیات بدون اون چه شکلیه...

ملورینِ من، تو فقط دخترم نیستی؛ تو همون عشقی هستی که قبل از دیدنت توی قلبم جا گرفته بود، همون آرزویی که به آغوشم رسید و همون تکه از وجودم که حالا بیرون از قلبم زندگی می‌کنه... 👩‍👧💗

من مامان تو شدم، اما تو همون کسی شدی که به من یاد داد قلب آدم می‌تونه بیرون از سینه‌ش هم بتپه... 🫂🤍
مامان بهار مامان بهار ۹ ماهگی
از روزی که بهار به دنیا اومد تا همین امروز، انگار گریه‌هاش یه تکه جدانشدنی از زندگی من شده... 🥹
بعضی وقت‌ها به بچه‌های دیگه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم: «چرا بچه‌های بقیه این‌قدر آرومن؟ چرا بهار این‌همه گریه می‌کنه؟»
دلم یه مسافرت ساده می‌خواد، چند ساعت بیرون بودن، یه جایی دور از خونه نفس کشیدن و حال و هوام عوض بشه... اما از همین حالا از گریه‌های بهار می‌ترسم. می‌ترسم راه بیفتیم و دوباره گریه‌هاش شروع بشه، جیغ بزنه، بی‌قرار بشه و من مجبور بشم همه‌چیز رو نیمه‌کاره رها کنم و برگردم.
حتی وقتی می‌رم بیرون، همیشه ته دلم اضطرابه؛ چون می‌دونم ممکنه چند دقیقه بعد صدای گریه‌اش بلند بشه و دوباره فقط یک فکر توی سرم بچرخه: «باید برگردم خونه.»
گاهی خسته می‌شم... خیلی خسته.
نه از خودِ بهار، از این همه نگرانی، از اینکه همیشه باید آماده‌ی گریه باشم، از اینکه حتی برای یک تفریح ساده هم نمی‌تونم با خیال راحت برنامه بریزم.
اما بعد نگاهش می‌کنم... همون صورت کوچولوی دوست‌داشتنی، همون دست‌های ظریف و همون چشم‌هایی که همه‌ی دنیای من توش جا شده.
و با خودم می‌گم شاید این روزها سخت باشن، اما قرار نیست برای همیشه همین‌طور بمونن.
خدایا شکرت برای بهارم... 🥹🤍
حتی اگر گریه‌هاش منو خسته کنه، حتی اگر گاهی دلم فقط چند ساعت آرامش بخواد، باز هم شکر می‌کنم که صدای گریه‌ی دخترم توی خونه‌ست.
شاید یک روز همین صداها بشن خاطراتی که دلم برایشان تنگ می‌شود... 🌱🤍