۴ پاسخ

بسلامتی عزیزم قدمش پر خیر و برکت باشه

ای جونم منم دخترم ۳۸به دنیا اومد انتظار داشتم زودتر بیاد پسرم ولی هیچی فک کنم تا همون ۴۰هفته باید برم 😂☹️

بچه مدفوع کرده تو شکمم دیگه فوری آماده ام کردن از خوشحالی هرچی سوند وصل میکردن هرکاری میکردن اصلا دردم نمیومد ولی یه جور لرز افتاده بودم و دردم می‌گرفت که رفتم و ساعت هفت روبع کم خدا گل پسرم و بهم داد و خداروشکر میکنم که سالمه

خلاصه عصر رفتم بیمارستان کلی سروصدا که چرا دیر اومدی من گذاشتم چهل هفته وسه روزم بود رفتم بیمارستان و گفتن باید بستری شی
شب ساعت هفت ونیم بهم قرص زیر زبونی دادن دردام کم کم شروع میشد ساعت دو بود کیسه ابم پاره شد هرچی معاینه میکردن تا دوسانت بیشتر باز نمیشد اینقدرررر درد می‌کشیدم که اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم
ساعت شش صبح روز جمعه وقتی بزور نگاه کردم دیدم صبح شده گفتم یا امام زمان خودت به دادم برس
آخه اونجا یه زن بود چند روز بود بهش آمپول فشار میزدم تا طبیعی بیاره و چون چاق بود هیچ دکتری قبول نمی‌کرد عملش کنه
خلاصه دیگه ساعت شش و نیم بود که دیدم فوری اومدن گفتن دستگاه انقباض داره قلب بچه رو ضعیف نشون میده زنگ زده بودن به دکتر گفتن فوری آماده کنید برای عمل

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۳ ماهگی
مامان Noyan مامان Noyan ۳ ماهگی
پارت نهم زایمان طبیعی:
سه روز بعددوباره باناامیدی تمام رفتم گفتم الان میگه بازم همون یک سانتی ۳۹ هفته ویک روزم بود رفتم و اخروقت بود معاینم کرد گفت۳ سانتی برو بستری شومنم خب هیچ دردی نداشتم گفتم امشب نمیرم چون نمیخواستم شب تاصبح همش بیان معاینم کنن به اصرارخودم نامه بستری شدنمو‌دادبرای فرداصبحش گفت ۶ صبح بروبستری شو مجددهمون شبم دهانه رحممو کشیدوسط ومعاینه تحریکی کرد
دیگه منم ازمطب که اومدم رفتم پیاده روی کردم بیرون یه شام مقوی خوردم خیلی درد داشتم بعدازمعاینه تحریکیه بیشترم بخاطراین بوددهانه رحممو کشیده بود وسط بزور راه میرفتم ولی میگفتم بزارحداقل بازتربشه زایمانم راحترشه بعدش رفتم خونه و زیرآب گرم نشستم که دردم کمترشه کمردرد یکسره ای بود پاهاموفلج‌کرده بود۲۰۰تایی اسکاتم زدم ولی همچنان ازدرد خوابم نمیبرد دیگه ۶-۷صبح بود رفتم بیمارستان بستری شدم
همین که بستری شدم اومدن معاینه گفتن همون۳ سانتی یعنی اون دردایی که داشتم هیچ تاثیری توبازشدن دهانه رحم نداشت ان اس تی وصل کردن دردنشون میدادولی بازشدنی‌درکارنبود
دیگه بهم سرم فشاروصل کردن….
# زایمان طبیعی
مامان آرمان مامان آرمان ۳ ماهگی
خب خانومابعد۱ماه وخورده ای منم اومدم ریزبه ریزاززایمان طبیعی بگم بهتون.
زایمان طبیعی پارت:
ازانجایی ک لگن من یه ذره تنگ بودهرچقدر ب دکترخودم گفتم بنویس سزارین ننوشت ک ننوشت گف درحدسزارین تنگ نیستی ولی خب موقع زایمان یکم بیشتراذیت میشی این ازاین.
من۴۰هفته کامل بودم که اصلا ن دردی داشتم ن خونریزی هی میرفتم معاینه میکردن میگفتن ک اصلایه فینگرهم بازنشدی
از انجایی هم ک مامیترسیدیم بچه پی پی کنه توشکمم ۴۰هفته کامل رفتم بیمارستان ک بستریم کنن معاینم کردن گفتن یه فینگر بازشدی برو خونه یه هفته هم وقت داری اگ تایه هفته دردت نگرفت اونوقت بیا ک من لج کردم گفتم نه میترسم باید بستریم کنین.
پرستارگف اگ بستری بشی امپول فشار میزنیم بهت دردش خیلی بیشتراز درد خودته ها گفتم قبول میکنم.
خلاصه ۱۲شب من رفتم بستری شدم تا ۸صب سرم نزدن بهم گفتن باید دکتربیاد خودش بنویسه بعد سرم وصل کنیم بهت چون قبل بستری شدن معاینه تحریکی کزدن دردای خودم کم کم شروع شد ولی خیلی کم بوددردم.
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۴ ماهگی
خب خب منم بیام از زایمانم بگم براتون...
پارت اول : من از روز عید که ۳۹ هفته بودم هر روز رابطه عمیق و بدون جلوگیری داشتم . شیاف گل مغریی میزاشتم . ورزش میکردم عید دیدنی هم زیادی رفتیم کلی هم مهمون داشتم ...خلاصه کلام بگم خیلی تحرکم زیاد بود
۳۹ هفته ۴ روز رفتم معاینه تحریکی مامام گفت ۲ سانت بازه و دهانه رحم خیلی نرمه یه معاینه خیلی شدید کرد گفت برو تا شنبه که میشدم ۴۰ هفته و ۱ روز اگه زایمان نکردی اول بیا مطب یه معاینه تحریکی کنم نامه بدم بری بیمارستان واسه نوار قلب
خلاصه من زایمان نکردم رسید به شنبه شوهرمم رفته بود جاده گندم رو گذاشتم خونه عمم با مامانمو و مادرشوهر رفتیم مطب . دوباره معاینه کرد گفت همون دو سانته تغییری نکرده نامه داد برا زایشگاه و یه سونو هم داد . اول رفتم زایشگاه اتفاقا همون ماماهمراهی که انتخاب کرده بودم اول که رفتم عصبانی بود گفت چیشده گفتم ۴۰ هفتم کامل شده زایمان نکردم خانوم مرتضایی منو فرستادند بهم توپید گفت برو اتاق کناری بشین . بعد ۱۰ دقه اومد صدام کرد رفتم پیشش گفت خوب بچه چندمه گفتم دومی . بچه اولمم خودتون ماما همرام بودین الانم همینطور . دیدم از اینرو به اونرو تبدیل چنان خوش اخلاق که نگم براتون...
مامان totfarangi مامان totfarangi ۶ ماهگی
مامان فندوق مامان فندوق ۷ ماهگی
پارت اول ...اینو بگم من سر دختر اولم اصلا بچه نمیخواستم حتی موقعی لگد میزد تو شکمم من بدم میمود حالا اینا بماند تو این ۹ماه حتی یه فعالیت یا یه ورزش کوچیک نکردم فقط همون کارای خونه به امید اینکه نشه طبیعی بزام برن سزارینم کنن از هفته ۴۰هم رد کردم دیدم خبری از درد هیچی نیست رفتم دکترم گفت برو بستری شو از زمانی هم که بوده گذشته رفتم بستری شدم دستگاه گذاشتن گفت درد داری گفتم نه ولی گفت دردات شروع شده ولی من اصلا دردی نداشتم بهم گفت امپول فشار نمیزنیم دردات شروع شدن برو رو توپ ورزش کن من احمق ازترس اینکه دسشوویی نکنم حتی یه قطره ابم نخوردم دقیق ساعت ۵عصر بستری شدم مرتب میمودن معاینه میکردن میگفتن تغییری نکردی هنوز ۳سانت بیشتر نیستی دردادم شدید شذید تر مبشد ساعتی یه بار چک میکردن ولی من تغییری نکرده بودم ساعت نزذیکای ۱۲شب بود گفت شدی ۵سانت مرتب برو روتوپ ورزش کن چون هیچی نخورده بودم اصلا حال خوبی نداشتم نمیتونستم ولی با این حالم میرفتم رو توپ پیاده روی ساعت ۲نصفه شب بود فک کنم اومد گفت ۷سانتی عالیع دیگه میزایی بعدش دیدم چندتا پرستار اومدن گفت فول شدی زور بزن ولی چون هیچی نخورده بودم اصلا نای زور زدن نداشتم دیدن من نمیتونم بی حالم سریع کفتن از تخت پاشو بریم من احمق خوشحال که میبرن سزارین ولی.......😐😐😐😐