از حال روحیم و جسمیم بخوام بگم
تو بدترین شرایطم
بابام سه روزه بستریه بازم بخاطر عفونت کلیه و کراتین بالا.چهارروزه ندیدمش قلبم داره کنده میشه برا پدرمادر جوونم ک اسیرن تو بیمارستانا
برای بابام ک حتی نمیتونه بگه دردش چیه.دردش بجونم🥲
نهم وقت سزارینمه.حتی ساکشو نبستم.حوصله ندارم
یک هفتس خونه تکونی دارم.با درد دارم کارمیکنم.ولی هیچی ب هیچی ازاینور تمیز میکنم ازاونور بچهام میریزن میپاشن خستم کردن
دردام طاقتمو از بین برده هم نمیخوام زایمان کنم چون شرایطم نرمال نیس حتی نمیدونم کی میخواد همراهم بمونه بیمارستان.همم دوس دارم زودتر دردام تموم بشه🥲
یک ساعت پیش بردیا پاش خورد عکس عروسیم افتاد شیشه اش خورد شد
مقصر نبود واقعا حواسش نبوداما من یک ساعته انگار روانی شدم هرچقدر جفتشونو دعوا میکنم یا خودم حرف میزنم اروم نمیشم
انگار نیاز بود ب تلنگر ک من بدترکم،سر طفل معصومام
نمیدونم چرا عذاب وجدان ندارم ک اینهمه دعواشون کردم
خستم
دست تنهام
داغونم
درد دارم
عزیزترینم رو تخت افتادع و هیچ غلطی نمیتوتم کنم
گفتم بیام اینجا بنویسم شاید یکم اروم شم😔😔😔

تصویر
۱۸ پاسخ

صبر داشته باش روزی قشنگتری در انتظارته،مطمن باش قدم گل پسرت خیره و شاهد روزای قشنگتر میشین

انشاالله که پدرتون زودتر سلامتیشون وبه دست بیارن غصه نخورید کارهاییکه اولویتتون هستن بنویسید آروم آروم انجامشون بدین حتماً میتونین ازاین روزهابه خوبیه عبور کنید

عزیزم بگردم صبوری باش آروم باش اجرت رو خدا میده قطعا.
منم شرایطم مشابه شما هست خونه همش بهم ریخته تمیز میکنم بچهام دوباره کثیف میکنن منم باردارم و حالم خوب نیست اصلا نمیتونم مفصل تمیز کاری کنم روانم بهم ریخته با این بچها و کثیفی ها

ان شاالله هر چی زودتر پدرت خوب میشه گلم غصه نخور

حق داری عزیزم ولی بعد از هر سختی آسونیه به چیزای مثبت فک کن تا خوب پیش بره

انشاالله به حق همین شبهای عزیز امام حسین شفای پدرتو بده🥺😢با اومدن نی نی هم همه چی درست بشه❤️

کاش پیشت بودم یا میتونستم بیام کمکت🥺از ته قلبم درکت کردم منم بچه هام کوچیک ک بودن کمکی نداشتم بدترین دورانم بود

عزیزم
امن یجیب مضطر اذا دعاه و یشکف السو و سوره ی حمد بخونید
ان شاالله خداوند به همه ی بیماران شفا عنایت کنند و زودتر حال پدرتون خوب بشه

عزیزم حق داری
توام ادمی دیگه
همه چی خوب میشه
میگذره روزای سخت
کاش نزدیک بودی کمکی بهت میکردم

ان شا اله به حق این شبای عزیز بابات سلامتیش رو به دست بیاره و به سلامتی زایمان کنی و دوباره شادی بیاد تو خونه تون توکلت به خدا باشه

امیدوارم هرچه زودتر مشکلاتت به خوبی تموم بشه و با خیال راحت زایمان کنی

خدا کمکت کنه عزیزم شرایطت سخته حق داری

ان شاالله پدرت خوب میشه میاد خونه فقط خودت در بارداری مواظب خودت باش که شرایط خودت مهمتره خونه تواین اوضاع واجب نیست تمیز باشه بعد از بارداری تمیزش کن مثل خود من

عزیزم دلیل تموم این چیزل و حالی که گفتی پدرته
چون دلت پیششه و حق داری
امیدوارم زودتر بگذره و روزای خوب برات برسع❤️❤️

الهی عزیز دلم گاهی همه چی با هم خراب میشه سر ادم حق کاملا با شماست
اروم باش گریه کن بزار خالی شی
ایشالا کوچولوت که به دنیا بیاد شادی بپیچه تو خونتون
پدرتونم خوب بشن‌دلتون شاد بشه به حق همین روزا😘😜😜

🫂🫂🫂🫂🫂

عزیزم میفهمم خیلی سخته این حس و حال ولی میگذره حتما

انشالله پدرتون حالش خوب میشه نگران نباش به خودت برس بیخیال خونه تکونی توی این موقعیت انشاالله قدم کوچولوت پر خیر

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۵ سالگی
خیلی ناراحتم قبلا هم اینجا گفتم ک ی خواهر زاده دارم ۱۰ سالشع خیلی پررو و وحشیه یعنی حرف ک میزنه با داد داد .
ی ماه پیش گفتم ک چیکار میکرد با پسرم و آخرش شلوارش رو کشید پایین جیششو پاچید رومون .
دیشبم بیرون بودیم ی سر رفتیم خونه مانانم دست من باشه سالی ی بار میرم ب خدا پسرم ول کن نمیشه هر دوماهیی ی نیم ساعت میریم خونشون . اینم اونجا بود ب پسرم میگفت کور عینکی پیش باباش هیچی نگفتم .
الان با مامانم کار واجب داشتم گوشیش خاموش بود مجبور شدم تنها خودم ی لحظه برم و بیام این اونجا بود خودمو فوش میداد هل میداد بزو بیرون از اینجا من اصلا ب صورت این نگاهم نمیکردما رفتم با مامانم کار داشتم عجله ای .
باز هلم میداد هیچی هیچی حداشاهده نگفتم آخر سر گفت پسر کورت رو نیاوردی پسرت کوچیک مونده نمیدونم چی در حالیکه پسرم نسبت ب هم سن و سالاش قدش بلنده ها .
دیگه نتونستم اینجا هیچی نگم گفتم کور باشه هر چی باشه منو باباش رو سرمون نگهش داشتیم حق نداری از این ب بد اینطوری بگی توام خیلی بی شخصیتی اصلا مثل بچه های شهری نیستی تو ببینیم آینده چی میشی پسر من هر چی باشه سرجاش نشسته آزارش ب مورچه نمیرسه مثل تو آزارش ب مردم نمیرسه .
اون ساختمون ک میشینن از دست این آسی هستن مدرسه هر سال ده بار میندازه بیرون بهشو . ب دخترای مردم تو خیابون میگه قصد ازدواج داری .
اومدم خونه ی ساعته اعصابم خورد و از طرفی میگم چرا اینارو گفتم بهش
مامان آبجیا مامان آبجیا ۵ سالگی
تحت فشارترین اوضاع روانیم رو دارم میگذرونم حس افسردگی بدی دارم ک هیچوقت نداشتم.انقدر ک بچه ها دعواشون میشه وهمه جا آبرومون رو میبرن و شیطنت وشلوغی میکنن حس میکنم دما ارتباطشون رو با ما کم کردن وهمه بعنوان یه مادر بی عرضه ک از پسشون برنمیاد منو قضاوت میکنن انگار مسئول خرابی دندون ورفتار وهمه چیشون منم!من خیلی تغذیه رو رعایت کردم نمبدونم جرا اینطور شد...من از متد روانشناسی پیش رفتم ولی گویا نتیجه عکس داده‌.هرلحظه ک کوچیکه از ته گلوش برای خواستش جیغ میزنه وگریه طولانی میکنه توخیالم صدبار محکم میکوبم تودهنش ک فقط خفه شه.فقط کافیه حرف خودش نشه تا غوغا ب پا کنه‌درحالیکه هیچوقت نذاشتم با گریه ب خواستش برسه ولی میتونم باوجود عدم رسیدن ب خواستش چندساعت مغزتو ریزریز کنه با صداش.و همه اینا درحالیه ک دیوونشونم ازبس دوستشون دارم.درماندگی و استیصال وبیچارگی و رویارویی با بدترین ورژن خودم اینروزاست.نگاهم طوریه ک همه فکرمیکنن من خیلی بدهستم،مخصوصا خود بچه هام.چون داد زدم سرشون دقیقا درزمانی ک هیچ چاره دیگه ای نداشتم چندساله هرمسیری رو رفتم جواب نگرفتم.دیوونه شدم از دستشون.من فقط خستم وارامش میخوام دیگه یادم رفته چی خوشحالم میکنه‌..همش کار خونه همش بچه داری.همه چیز هم پول میخواد پرستار مستخدم تفریح کلاس‌.ولی اینروزا حقوق فقط ب خوراک میرسه صدقه سری کشور.ازهمه طرف تحت فشارم...دعام کنین