تحت فشارترین اوضاع روانیم رو دارم میگذرونم حس افسردگی بدی دارم ک هیچوقت نداشتم.انقدر ک بچه ها دعواشون میشه وهمه جا آبرومون رو میبرن و شیطنت وشلوغی میکنن حس میکنم دما ارتباطشون رو با ما کم کردن وهمه بعنوان یه مادر بی عرضه ک از پسشون برنمیاد منو قضاوت میکنن انگار مسئول خرابی دندون ورفتار وهمه چیشون منم!من خیلی تغذیه رو رعایت کردم نمبدونم جرا اینطور شد...من از متد روانشناسی پیش رفتم ولی گویا نتیجه عکس داده‌.هرلحظه ک کوچیکه از ته گلوش برای خواستش جیغ میزنه وگریه طولانی میکنه توخیالم صدبار محکم میکوبم تودهنش ک فقط خفه شه.فقط کافیه حرف خودش نشه تا غوغا ب پا کنه‌درحالیکه هیچوقت نذاشتم با گریه ب خواستش برسه ولی میتونم باوجود عدم رسیدن ب خواستش چندساعت مغزتو ریزریز کنه با صداش.و همه اینا درحالیه ک دیوونشونم ازبس دوستشون دارم.درماندگی و استیصال وبیچارگی و رویارویی با بدترین ورژن خودم اینروزاست.نگاهم طوریه ک همه فکرمیکنن من خیلی بدهستم،مخصوصا خود بچه هام.چون داد زدم سرشون دقیقا درزمانی ک هیچ چاره دیگه ای نداشتم چندساله هرمسیری رو رفتم جواب نگرفتم.دیوونه شدم از دستشون.من فقط خستم وارامش میخوام دیگه یادم رفته چی خوشحالم میکنه‌..همش کار خونه همش بچه داری.همه چیز هم پول میخواد پرستار مستخدم تفریح کلاس‌.ولی اینروزا حقوق فقط ب خوراک میرسه صدقه سری کشور.ازهمه طرف تحت فشارم...دعام کنین

۸ پاسخ

حس و حالمون یکیه در له ترین حالت ممکن بسر میبرم خیلی خستم خیلی فشاررومه داغونم 🥵
بچه منم نزدیک ۷ سالشه مرده شورمو درآورده این کوچیکه هم ک بماند چند تا قلم از وسایل امروز خراب کرده از تلویزیون نگاه کردن هم افتادیم 🥲🤕😩😩🫂
دلم میخواد برم ی جایی م هیچ کس نباشه ۲ ساعت جیغ بزنم گریه کنم داد بزنم خودمو خالی کنم باز برگردم پیش بچها
منم توی خونه خودمو حبس کردم چون جایی برم ی خرابکاری کنن خیلی خجالت میکشم اصلا نمیشینن😵‍💫🥸😩🤕

من دقیقا تمام چیزایی که میگیو درک میکنم ،منم حال تورو داشتم با این تفاوت که پسر من فقط غر میزنه و گریه میکنه اصلا شیطونی یا خرابکاری نداره
خلاصه که چند لسه رفتم مشاوره و به این نتیجه رسیدم که رهاش کنم دیگه بهش بکن ،نکن نمیگم ،سعی نمیکنم رفتار درست یادش بدم میزارم کار خودشو بکنه
اینجوری خیلی آروک تر شدم و تنشهامون کمتر
،
هر صبح با خودم تکرار میکنم امروز داد نداریم
با صدای ارومم میشه حرف زد و.....
با این حال بعضی مواقع میشه از کوره در برم اما خیی بهتر شده شرایط

وای پیامت خوندم خود من هستی فقط کسی به من جرات نداره درمورد بچه هام صحبت کنه

به بقیه اهمیت نده چی فکر‌میکنن
تو با تروماهای خودت تو زندگی درگیری
دغدغه‌و‌سطح زندگیا متفاوته

هربچه ای اذیتی داره
و خب راهکار خیلی هاش با پول داشتن پیش میره
این دوره میگذره فقط یخودت گیر نده و بچههاتو بغل کن ارامش بده بهشون

منم دقیقا همینم

درخواست دادم گلم بیا تایپ منم ببین منم مشکل دارم سرهمین بچه هام همیشه باشوهرم جدیدا دعوامیکنیم

چقدر تو منی🤕🥹

چقدر شبیه همیم خسته و تنها دلمون فقط یکم درک شدن میخواد

سوال های مرتبط

مامان رادین مامان رادین ۵ سالگی
بچها شما جای من باشید چکار میکنید؟اصلا بچهای شمام اینجورین؟ پسر من صب ک چشمشو باز میکنه داد و هوار و عصبانیه کلا عصبیه صبر ندارن هر چی میخواد باید حاظر باشه.خودشو می‌کشه ک دستور صورت بشوره همش غر میزنه.روزی چند ساعت فقط با باباش بازی میکنه.الان چند روزه لب ب غذا نمیزنه این دو روز خیلی حرص خوردم دیگ گفتم ولش کن نخوره تا ببینم چی میشه.چند روزه تا بگی بیا غذا بریم بیرون بیا تمرین کنیم الکی میگ الان بالا میارم و میزنه زیر گریه.با اینک آرزوش بود خواهر برادر داشته باش و الآنم همش میپرسه کی میاد و... بعضی وقتا همش با لگد میخواد بزنه تو شکمم ک امشب همین کارو کرد بعد انگار چشم ندارن ببینه من دارم استراحت میکنم یا میخندم‌.یا بزور بلندم میکنه مثل الان ک غذا گرم کن رفتم زیرشو روشن کردم میگ نمیخورم یا ببینه میخندم خودشو میکشه ک تو چرا میخندی.انقدم بهش محبت میکنم ک حد نداره ولی دیوونم کرده خیلی امشب دعواش کردم خستم کرده با داد وهوارش با عصبی بودنش هرچقدم بها میدی بدتر میشه
مامان محمد مامان محمد ۶ سالگی
مامان رایان مامان رایان ۵ سالگی
خیلی ناراحتم قبلا هم اینجا گفتم ک ی خواهر زاده دارم ۱۰ سالشع خیلی پررو و وحشیه یعنی حرف ک میزنه با داد داد .
ی ماه پیش گفتم ک چیکار میکرد با پسرم و آخرش شلوارش رو کشید پایین جیششو پاچید رومون .
دیشبم بیرون بودیم ی سر رفتیم خونه مانانم دست من باشه سالی ی بار میرم ب خدا پسرم ول کن نمیشه هر دوماهیی ی نیم ساعت میریم خونشون . اینم اونجا بود ب پسرم میگفت کور عینکی پیش باباش هیچی نگفتم .
الان با مامانم کار واجب داشتم گوشیش خاموش بود مجبور شدم تنها خودم ی لحظه برم و بیام این اونجا بود خودمو فوش میداد هل میداد بزو بیرون از اینجا من اصلا ب صورت این نگاهم نمیکردما رفتم با مامانم کار داشتم عجله ای .
باز هلم میداد هیچی هیچی حداشاهده نگفتم آخر سر گفت پسر کورت رو نیاوردی پسرت کوچیک مونده نمیدونم چی در حالیکه پسرم نسبت ب هم سن و سالاش قدش بلنده ها .
دیگه نتونستم اینجا هیچی نگم گفتم کور باشه هر چی باشه منو باباش رو سرمون نگهش داشتیم حق نداری از این ب بد اینطوری بگی توام خیلی بی شخصیتی اصلا مثل بچه های شهری نیستی تو ببینیم آینده چی میشی پسر من هر چی باشه سرجاش نشسته آزارش ب مورچه نمیرسه مثل تو آزارش ب مردم نمیرسه .
اون ساختمون ک میشینن از دست این آسی هستن مدرسه هر سال ده بار میندازه بیرون بهشو . ب دخترای مردم تو خیابون میگه قصد ازدواج داری .
اومدم خونه ی ساعته اعصابم خورد و از طرفی میگم چرا اینارو گفتم بهش