خلاصه داشتم میگفتم راه رفتن اولش یکم سخته که کاملا عادیه… خون ریزیم خیلی شدید بود و لخته ازم میومد که اونم عادیه کاملا و خیلی خوبه هرچی خون و لخته بیشتر خارج بشه… من از این شورت های مامان دوز برده بودم با خودم ۴ تا سایز بزرگ و پوشک سایز بزرگ که خیلی هم خوب بود اون شورت ها بعدشم که خونی و کثیف شد انداختم دور چون این شورت های یک بار مصرف واقعا بیخوده و به درد نمیخوره اصلا… دیگه از وقتی هم که سوند کشیدن خودم شیاف میذاشتم… حواستون باشه حتما هر ۴ ساعت بذارین و اجازه ندین دردتون شروع بشه… فرداش که میخواستیم مرخص بشیم پرستار اومد پرسید شکمت کار کرده گفتم نه رفت واسم بیزاکودیل بیاره که نذاشتم از الکی گفتم بهش حساسیت دارم … کلا اجازه ندین بهتون مسهل بدن چون بعد دهنتون سرویسه… اگر گاز از رودتون خارج بشه یعنی مشکلی ندارین ولی بعضی بیمارستانا اصرار دارن طرف شکمش کار کنه منم اخرش مجبور شدم الکی بگم کار کرده که مرخصم کنن… صبحش اومدن واکسن آیدا رو زدن شکمش هم کار کرد خداروشکر پرستار اومد پانسمانمو عوض کرد و چسب بخیه زد و دکترم هم اومد و منو دید و بهم گفت میتونم برم حموم و از همین الان هم میتونم شکم بند ببندم که من نبستم چون میگن چسبندگی میاره از بعد کشیدن بخیه ها بستم… خلاصه به سلامتی مرخص شدیم و هیچ مشکلی نداشتم… ادامشو فردا میگم خیلی خستم شب بخیر😍🤪

۲ پاسخ

شیاف اسمش لطفاً میکنی برای بعد درده عزیزم ؟؟؟اسمش بفرست بخرم نگهدارم

من هنوز موقع درازکشیدن و بلندش شدنش بخیه هام درد دارن تو هم اینجوری؟ امروز شکم بند بسته بودم جا بخیه هام میخارید

سوال های مرتبط

مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۳
شبش کلی شربت ملین خوردم. و صبحش هم . راستی این وسط کلی ازم تست قند خون گرفتن و همینطور از پسرم. که مطمعن بشن که سالمه چون من دیابت داشتم. شب اومدن سوندم رو در آوردن و منو راه بردن. که اولین راه رفتن واقعا دردناک بود برام. صبحش بهم گفتن که شکمت کار کرد بعد صبحانه بخور ولی من چون ضعف شدید داشتم نون و کره خوردم و همون هم باعث شد شکمم کار کنه. ساعت ۱۲.۱ روز دوم از بیمارستان مرخصم کردن. من واقعا از دکتر نسرین آهنگری راضی بودم خیلی آرام و متین و با دقت بود. از عملم هم راضی بودم. هر وقت درد داشتم خود بهیار ها برام شیاف میذاشتن. مامانم میترسید پرستارها میومدن آروغ بچه رو میگرفتن. همه پرستارها و ماماها خوش اخلاق بودن. رسیدگیشون عالی بود. هر وقت صدا میکردیم میمودن با خوش اخلاقی جواب میدادن‌. برای من که خیلی خوب بود. غذای بیمارستان هم من که نخوردم چون همش ناشتا بودم و ما به سزارینی و زن زائو هر غذایی نمیدیم ولی مامانم خیلی تعریف کرد گفت با کیفیت بود...
پایان
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوم

من عصر ۴ فروردین بستری شدم که ۵ فروردین زایمان کنم
بهم گفتن تا ۱۲ شب هر چی خواستی بخور ولی ۱۲ شب به بعد هیچی نباید بخوری حتی آب ولی من ۱۲ به بعد هم یواشکی آب می‌خوردم 🤣

ساعت تقریبا ۱ شب بود که پرستار اومد ازم آزمایش خون گرفت فرستاد آزمایشگاه جوابش که اومد بهم گفتن هموگلوبین خونت خیلی پایینه روی ۷/۵ بود گفتن باید خون بگیری، ساعت ۲ شب بود بهم یه کیسه خون وصل کردن که شدیداًاااا درد داشت انگار رگای دستم داشتن پاره میشدن در این حد درد داشت بهشون هم میگفتم درد دارم میگفتن خون غلیظه به خاطر همین درد داری،تقریبا ۳ ساعت طول کشید که این کیسه خون تموم بشه و من عین ۳ ساعت رو از درد گریه کردم و مامانم دستمو ماساژ می‌داد که بهتر بشه آخر کیسه خون بود که ماما اومد گفتم خیلی درد داره دستم نمیتونم تحملش کنم گفت باشه کیسه دوم رو رگ دستتو عوض میکنم و من اونجا بود فهمیدم قراره یه کیسه خون دیگه هم بگیرم بیشتر گریم گرفت 😑
خلاصه من از ساعت ۲ شب تا ۷/۳۰ صبح داشتم خون می‌گرفتم

صبح که شد من جزو اولین عمل ها بودم چون وضعیتم اورژانسی بود،منو بردن اتاق عمل ازشون پرسیدم میشه پمپ درد برام بزارید گفتن متخصص بیهوشی به هیچکس اجازه استفاده پمپ درد نمیده😑😑
خلاصه منو بردن داخل اتاق عمل چون از اتاق عمل میترسیدم و تا حالا عمل نداشتم خیلی استرس داشتم منو خوابوندن رو تخت یه آقایی هم بود که خیلی باهام شوخی می‌کرد تا استرسم کم شه که بهم کمک میکرد
یه خانومی گفت پاهاتو جمع کن میخام سوند وصل کنم، سوند وصل کردن درد داشت ولی درحد یه سوزش بعدش خوب میشد
ادامه پارت بعدی ♥️
مامان آقا پسرم💚 مامان آقا پسرم💚 ۷ ماهگی
پرستارای احمق یدونه مرد صدا نکردن تا با شوهرم جا به جام کنن خلاصه خودم به زحمت جابه جا شدم یکم بعدش پرستار اومد دوباره ماساژ رحمی داد که خیلی دردم اومد بعد وقت ملاقات شد
بعد ملاقات پرستار اومد و کمکم کرد که بلند بشم درد داشتم ولی سریع پا شدم خداروشکر دو قدم با درد زیاد راه رفتم بعد برگشتم اولین راه رفتن درد داره ولی رفته رفته کمتر میشه
تا صبح به خاطر دفع پروتئینم بهم سولفات میزدن
فردای روز زایمان شد ساعت 11 دکترم اومد گفت من مرخصت میکنم تا اینکه یه پرستار مثل عزرائیل اومد گفت امکان نداره به خاطر سولفاتی که زدیم باید یک روزم تحت نظر بمونه من دیگه واقعا خسته شده بود میخواستم برم خونه استراحت کنم نه بیمارستان ولی نزاشتن برم😞
خلاصه یه روزم موندم و روز بعد مرخص شدم
با این همه حال درود بر زایمان سزارین که واقعا من راضیم
از روز دوم عملم همه کارامو خودم کردم و از روز چهارم هیچ شیاف و مسکنی استفاده نکردم حالا هم بخیه هام دارن ترمیم میشن و هیچ رد برشی نمونده دکترمم برش طولی خیلی کمی داده که واقعا دمش گرم
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
الان دقیق یادم نیست ولی میگفتن انگار ۴-۵ ساعت تکون نخور که گردن درد نگیری و اون ۴-۵ ساعت نذاشتن من نه حرف بزنم خیلی نه سرمو تکون بدم و واقعا هم مشکلی برام پیش نیومد ولی خب درد جای زایمانم خیلی بود،اهان ماساژ رحمی هم یبار تو ریکاوری انجام دادن که من بیشتر فشاری که بهم وارد شدو متوجه شدم،درد نداشت اونموقع،ولی وقتی اوردن بخش دوبار اومدن برای ماساژ رحمی و واقعا اون دوبار مردم و زنده شدم،یبار دیگه هم یه پرستار اومد گفت فقط میخوام ببینم خونریزیت چقده و واقعا درد نداشت
اومدن بلند کنن که راه برم،من همش میگفتم منو ببرید دخترمو ببینم ولی میگفتن نمیشه شرایطت اوکی نیست فردا میبریم،میگفتم بخدا خوبم ولی میگفتن امروز نمیشه،شوهرم مدام میرفت بالا بهش سر میزد میگفت میترسم جابجاش کنن اخه خیلی خوشگله،از طرفی هم‌نگو زیاد حالش خوب نبوده بمن نمیگفته میرفته سر بزنه بهش،بمیرم براش واقعا این حق ما نبود،داشتم میگفتم اومدن گفتن باید راه بری واقعا در خودم نمیدیدم بتونم پاشم چون خیلی درد داشتم با کمک پرستار و شوهرم به سختی بلند شدم چندتا قدم اولو اصلااا نمیتونستم بردارم واقعا درد داشت ولی بعدش اروم شد یکمممم،چند قدم راه رفتم بردن خوابوندن،دوباره چندساعت بعد گفتن راه برو‌تا اوکی شی فردا بتونی بری پیش بچت،بعد میگفتن باید شکمت کار کنه،اینم بگم این مدت من صدبار از درد گفتم بیان داروبزنن چون دردم زیاد بود چون عملم هم کمی سخت بود دیگه ،شکمم کار نمیکرد برام شیاف گذاشتن تا کمی کار کنه،و بعدش گلاب به روتون کار کرد😐من اونشب تا صبح نخوابیدم از درد و دوری دخترم میگفتم کاش هنوز تو دلم بودی😭😭😭
پارت بعد
ادامه پارت بعد
مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
تجربه ی سزارین من:😎
پارت ۴:
یکی از پرستارااومد و به طرز وحشیانه ای سینمو فشار داد.درد خیلی بدی داشت.خلاصه زنگ زدن که دکتر بیاد دخترمو ببینه دکتر گفت من نمیام ساعتی که باید بیام میام.پرستاره میگفت بچه گریه میکنه خیلی ولی بازم نیومد.خلاصه ساعت حدودای ۴ بود بعد ساعت ملاقات به پرستار گفتم من هنوز خیلی درد دارم هرچی این پمپو فشار میدم انگار تاثیری نداره اومد نگاه کرد گفت این که خاموشه الان برات روشنش میکنم😐
برای گریه ی بچه هم من هی سرمو بالا پایین میکردم دکتره اومد گفت سردرد بدی میگیری ولی طاقت نداشتم بچه گریه کنه و اصلا دست خودم نبود.
دکتر بالاخره تشریف اورد دخترمو معاینه کرد و رفت.کار خاصیم نکرد.
منم دیگه شروع کردم به خوردن مایعات
حتما با خودتون نسکافه ببرید.هیچی مثل اون حالمو خوب نکرد.
تا شب که دخترم گریه میکرد کلا پرستار ۱ یا ۲ بار اومد اونم بیشتر میومد سرم برام میزد و من همچنان درد داشتم.دیگه یه پرستار از بخش nicu اومد و بهم گفت اگه شیر خشک اوردی بهش بدم.که بعد اون دخترم اروم شد یکم و خوابید حدود ۳ ساعت.
ساعت ۴ صبح اومدن سر بزنن گفتم من درد دارم هنوز نگاه کرد دید پمپ دذدم خاموشه.عملا من الکی پول دادم و پمپ درد من تا ۴ صبح خاموش بود...
مامان عباس مامان عباس ۱۰ ماهگی
پارت ۴
بعد اینکه معاینه کرد رفت و اصلا اجازه نداد برم سرویس بعد چند دقیقه دوباره صداشون کردم ایندفعه یکی دیگه اومد تا گفتم اجازه بدید برم سرویس واقعا لازم دارم گفت بذار معاینه کنم گفتم نع همین الان همکارت معاینه کرد از بس معاینه کردن بعصی هاشون زجر اوره بعضی ها دستشون سبک خیلی خوبن ولی بعضی ها نه
به ماما برخورد و گفت مگه ما دوست داریم دائم معاینه کنیم بخاطر خودتون میگیم گفتم زنگ بزنین ماما همرام بیاد گفتن هنوز سه سانتی تا ۴ سانت نمیشه همین که رفت بیرون اعصابم بهم ریخت از یه طرف درد و از یه طرف هم که اجازه نداشتم از تخت بیام پایین زنگ‌زدم ماما همراهم گفتم میشه الان بیاین گفت زنگ زدم بیمارستان گفتن هنوز سه سانت داخل قرارداد از ۴ به بعد میایم گفتم خواهش میکنم گفت واسه هزینه مشکلی ندارین گفتم نه فقط تو بیا که من با اینا میمیرم تا اومدن ماما یه ربعی طول کشید همین که اومد بهش گفتم سرم و اینا رو جدا کن برم سرویس گفت چرا بهت اجازه ندادن گفتم نه گفت خدا خیرشون بده تو هنوز سه سانتی خطری نداشته که رفتم سرویس و برگشتم وگفت تا معاینه کنم ببینم چه پوزیشن برای تحمل دردام خوبه بعد معاینه گفت حالت سجده باش و تکنیک تنفس رو انجام بده خودم از قبل داخل یوتیوب ورزش های مناسب زایمان و تکنیک های تنفس رو تمرین میکردم تو کل [هفته هایی که با ماما قرار داد بستم دوبار اونم برای معاینه تحریکی دیدمشون ولی یه خانم خیلی با تجربه ای بودن و هنوز که هنوز روند زایمانم رو مدیونشم ]قبل اینکه دردام شدید تر شه گفت ورزش کنیم من اسکات میزدم و اون کمرمو ماساژ میداد و خیلی خوب بود همین جوری که داشتیم راجب درد ها و روند زایمان صحبت میکردیم گفتم کی میتونم از گاز بی دردی استفاده کنم و گفت همین حالا هم میتونی معاینه که
مامان ابوالفضل مامان ابوالفضل ۵ ماهگی
پارت ۵
دکترم بخیه هام زد و خدافظی کرد
ریکاوری یک آمپول زدن بهم که چون سزارین اورژانسی شدم خونریزی
نکنمم که در حد مرگ لرزش داشتم بعد اون آمپول که بهم گفتن نفس عمیق بکش لرزت کمتر میشه واقعا با نفس عمیق لرزشم از بین رفت
توی ریکاوری همه چی اوکی بود
ماساژ رحمی رو موقع بی حسی انجام‌دادن که خداروشکر خونریزی نداشتم و سه بار تکرار کردن و دیگه انجام ندادن
راستی یادم رفت تا سه الی ۴ ساعت بعد عمل سرتون رو تکون ندین
حرف نزنین
با گوشیم صحبت نکنید که بعدش سردرد و گردن درد شدید میگیرین من رعایت کردم که خداروشکر سردرد و....نداشتم ولی خیلیا سردرد داشتن اونجا چون رعایت نکرده بودن
توی بخش ساعت ۱ رفتم ساعت ۶ عصر گفتن مایعات شروع کن که من با نسکافه و ابو چایی شروع کردم
ساعت ۸ سوند رو خارج کردن و شیاف گذاشتن و بلند کردن بردن دسشویی و راه افتادن اول خیلی سخته حتما با خودشون برین
بعدشم تا جایی که میتونین راه برین
دستتون بگیرین روی بخیه ها تا بتونید راه برید مایعات زیاد مصرف کنید تا اثر بی حسی زودتراز بدن خارج بشه
برای کار کردن شکمتون که خودشون میان شربت میدن و راه میفته
در کل بخوام بگم من تجربه هر دوتا زایمان رو دارم هم طبیعی هم‌سزارین
طبیعی خیییییلی خوبه و به شدت توصیه میکنم
سزارین وحشتناکه با اینکه من اصلا استراحت نداشتم
استراحت همون یک شب داخل بیمارستان بود ولی خیلی اذیتم و سختم هست حتی همین الان
بازم سوالی داشتین بپرسین برای بیمارستان و دکتر و .....
برا من نوشتن خیلی سخته چون از اول تا همی الان بچه بغلم بود .
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوازده:
بعد از اینکه ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتن (البته خالم با خواهرم پیشم موندن)تازه درد رو بیشتر متوجه شدم ،به خواهرم گفتم برو به پرستارا بگو بیان برام شیاف بزارند ،رفت گفت بهشون گفته بودند این سرم که زدیم براش باعث میشه که رحمش جمع بشه و این دردی که داره طبیعیه چون انقباض ایجاد میکنه هرچی بتونه تحمل کنه بهتره و باید با سرعت کم وارد بدنش بشه ضمن اینکه من چون خیلی دستم رو تکون داده بودم انگاری این رگی که برام گرفته بودند درست کار نمیکرد و سرعت سرم خیلی کمترهم شده بود،دیگه یه نیم ساعت بعدش بلاخره یه بهیار اومد و برام ۲تا شیاف باهم عین این وحشی ها زد که درستم نذاشته بود بهش گفتم قبول که نمیکرد اومده درست جاش زده یکم بعدش دردم آرومتر شد،دیگه همش در تلاش برای شیر دادن به نی نی بودیم که حالا فکر کن زیرسرم که بالشت نمیتونستم بزارم،روی دست هم که نمیتونستم بخوابم،سینم هم که نوک نداشت حالا این وسط درد هم داشتم(یعنی خیلی سخته)موفق نمیشدم دیگه خواهرم شیرخشک درست کرد داد به بچه که حداقل سیر بشه و قندش نیوفته،به همین روال گذشت تا ساعت ۵:۳۰اینا،دیگه سرمی که توی دستم بود هم روبه تمومی بود که پرستار اومد و گفت به همراهام که یه چیزی بدند به من بخورم که میان سوندم رو در میارند و باید تا ساعت ۶ پاشم و راه برم،خواهرم چون خودش تجربه ۲تا سزارین داشت گفت زود نیست؟معمولا ۸ ساعت بعد اجازه میدن که یه چیزی بخورند و بعدش میگن که راه بره،پرستار گفت نه دکتر دستور داده ماهم باید برای ساعت ۶ راهش ببریم،دیگه خواهرم ۲تا لیوان آب و آبمیوه بهم داد خوردم که خواهرشوهرم با جاری م هم اومدند برای ملاقات..
ادامه پارت بعدی..
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۱ ماهگی
ادامه تاپیک قبل. عصر دردام شروع شد و باوجود پمپ درد نمیتونستم تحمل کنم که برام شیاف گذاشتن . ساعت ده اومدن گفتن راه برو و مایعات بخور من چون همه گفته بودن راه رفتن اول سخته ازینکه از تخت بیام بیرون میترسیدم ولی برای من تغییرحالت از خوابیده ونشستن روی تخت سخت بود راه رفتن درد کمتری داشت رفتم سرویس و مایعات هم خوردم و بهم گفتن اول نسکافه نخورم چون معدم ترش میکنه و بازم تهوع میگیرم .نزدیک صبح دوباره سرویس رفتم و برام شیاف گذاشتن که حالم بهترشد. صبح اومدن گفتن شکمت کار کرده یانه و من چون در حالت عادی خیلی یبوست داشتم امکان نداشت بدون خوردن چیزی و یه عمل شکمم کار کنه و بهشون گفتم شکمم کار کرده که مرخص بشم دکترمم ساعت هشت اومد چک کرد و گفت مرخصم . بعد چهار روز گردن درد گرفتم که نمیتونستم سرمو تکون بدم که با شیاف بهتر شد و حدود دوروز اون سردرد و گردن درد وداشتم و فقط در حالت خوابیده درد نداشتم روز دهم هم رفتم مطب دکتر بخیه هامو کشید که هیچ دردی نداشت. کادر درمان بیمارستان از دکترو پرستار همه خیلی خوش رفتار بودن ولی روز قبلی که برای تشکیل پرونده رفته بودم جواب درست حسابی نمیدادن که کی نوبتمون میشه درحالی که میدونستن چندساعت طول میکشه همش میگفتن بشینید نیم ساعت دیگه که برای زن باردار تحمل چندساعت تو بیمارستان سخته. من ساعت ۹صبح رفتم ۱۲ونیم ظهرنوبتمون شد
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5
صدای گریه بچم رو که شنیدم خیالم از بابتش راحت شد انقدر ماما و پرستار دور تختش جمع شده بودن من اصن نشد ببینمش ، اون روز من تنها کسی بودم که داشتم طبیعی زایمان میکردم همه لحظه به دنیا اومدن بچه توی اتاقم بودن 😂 ساعت 4عصر بود که پسر نازم به دنیا اومد دیگه زودی بعدش بیهوش شدمو تا یک ساعت و نیم بعدش به هوش اومدم به شوهر و مادرم که دم در بودن گفته بودن بیان پیشم
مامای شیفت هم دوبار اومد شکمم رو فشار دادن درد خیلی زیادی داشت یعنی من دیگه ذره ای جان و تحمل درد کشیدن رو نداشتم
ولی الحمدلله به خیر گذشت با اینکه سختی داره ولی وقتی به چشمای پسرم نگاه میکنم بغلش میگیرم تمام اون سختی ها برام شیرین میشه
دیگه یکم که گذشت و ی یک ساعتی هم خوابیدم ، درواقع خمار بودم فکر کنم از عوارض داروها بود 😴 پاشدم مامانم یکم غذا بهم داد و پرستار اومد کمکم کرد بلند بشم که هم راه برم هم خون و لخته ای اگه هست به واسطه ایستادن خارج بشه کمکم کردن برم سرویس تا بدنمو بشورم و لباس بخش رو بپوشم با درد بخیه حرکت برام خیلی سخت بود اینکه جابه جا بشم و یا بشینم دیگه کم کم آماده شدم ساعت 8 شب بود با ویلچر بچمو گذاشتن بغلمو بردنمون به سمت بخش