الان دقیق یادم نیست ولی میگفتن انگار ۴-۵ ساعت تکون نخور که گردن درد نگیری و اون ۴-۵ ساعت نذاشتن من نه حرف بزنم خیلی نه سرمو تکون بدم و واقعا هم مشکلی برام پیش نیومد ولی خب درد جای زایمانم خیلی بود،اهان ماساژ رحمی هم یبار تو ریکاوری انجام دادن که من بیشتر فشاری که بهم وارد شدو متوجه شدم،درد نداشت اونموقع،ولی وقتی اوردن بخش دوبار اومدن برای ماساژ رحمی و واقعا اون دوبار مردم و زنده شدم،یبار دیگه هم یه پرستار اومد گفت فقط میخوام ببینم خونریزیت چقده و واقعا درد نداشت
اومدن بلند کنن که راه برم،من همش میگفتم منو ببرید دخترمو ببینم ولی میگفتن نمیشه شرایطت اوکی نیست فردا میبریم،میگفتم بخدا خوبم ولی میگفتن امروز نمیشه،شوهرم مدام میرفت بالا بهش سر میزد میگفت میترسم جابجاش کنن اخه خیلی خوشگله،از طرفی هم‌نگو زیاد حالش خوب نبوده بمن نمیگفته میرفته سر بزنه بهش،بمیرم براش واقعا این حق ما نبود،داشتم میگفتم اومدن گفتن باید راه بری واقعا در خودم نمیدیدم بتونم پاشم چون خیلی درد داشتم با کمک پرستار و شوهرم به سختی بلند شدم چندتا قدم اولو اصلااا نمیتونستم بردارم واقعا درد داشت ولی بعدش اروم شد یکمممم،چند قدم راه رفتم بردن خوابوندن،دوباره چندساعت بعد گفتن راه برو‌تا اوکی شی فردا بتونی بری پیش بچت،بعد میگفتن باید شکمت کار کنه،اینم بگم این مدت من صدبار از درد گفتم بیان داروبزنن چون دردم زیاد بود چون عملم هم کمی سخت بود دیگه ،شکمم کار نمیکرد برام شیاف گذاشتن تا کمی کار کنه،و بعدش گلاب به روتون کار کرد😐من اونشب تا صبح نخوابیدم از درد و دوری دخترم میگفتم کاش هنوز تو دلم بودی😭😭😭
پارت بعد
ادامه پارت بعد

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۱۴ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم
مامان آقا پسرم💚 مامان آقا پسرم💚 ۶ ماهگی
پرستارای احمق یدونه مرد صدا نکردن تا با شوهرم جا به جام کنن خلاصه خودم به زحمت جابه جا شدم یکم بعدش پرستار اومد دوباره ماساژ رحمی داد که خیلی دردم اومد بعد وقت ملاقات شد
بعد ملاقات پرستار اومد و کمکم کرد که بلند بشم درد داشتم ولی سریع پا شدم خداروشکر دو قدم با درد زیاد راه رفتم بعد برگشتم اولین راه رفتن درد داره ولی رفته رفته کمتر میشه
تا صبح به خاطر دفع پروتئینم بهم سولفات میزدن
فردای روز زایمان شد ساعت 11 دکترم اومد گفت من مرخصت میکنم تا اینکه یه پرستار مثل عزرائیل اومد گفت امکان نداره به خاطر سولفاتی که زدیم باید یک روزم تحت نظر بمونه من دیگه واقعا خسته شده بود میخواستم برم خونه استراحت کنم نه بیمارستان ولی نزاشتن برم😞
خلاصه یه روزم موندم و روز بعد مرخص شدم
با این همه حال درود بر زایمان سزارین که واقعا من راضیم
از روز دوم عملم همه کارامو خودم کردم و از روز چهارم هیچ شیاف و مسکنی استفاده نکردم حالا هم بخیه هام دارن ترمیم میشن و هیچ رد برشی نمونده دکترمم برش طولی خیلی کمی داده که واقعا دمش گرم
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۰ ماهگی
ادامه تاپیک قبل. عصر دردام شروع شد و باوجود پمپ درد نمیتونستم تحمل کنم که برام شیاف گذاشتن . ساعت ده اومدن گفتن راه برو و مایعات بخور من چون همه گفته بودن راه رفتن اول سخته ازینکه از تخت بیام بیرون میترسیدم ولی برای من تغییرحالت از خوابیده ونشستن روی تخت سخت بود راه رفتن درد کمتری داشت رفتم سرویس و مایعات هم خوردم و بهم گفتن اول نسکافه نخورم چون معدم ترش میکنه و بازم تهوع میگیرم .نزدیک صبح دوباره سرویس رفتم و برام شیاف گذاشتن که حالم بهترشد. صبح اومدن گفتن شکمت کار کرده یانه و من چون در حالت عادی خیلی یبوست داشتم امکان نداشت بدون خوردن چیزی و یه عمل شکمم کار کنه و بهشون گفتم شکمم کار کرده که مرخص بشم دکترمم ساعت هشت اومد چک کرد و گفت مرخصم . بعد چهار روز گردن درد گرفتم که نمیتونستم سرمو تکون بدم که با شیاف بهتر شد و حدود دوروز اون سردرد و گردن درد وداشتم و فقط در حالت خوابیده درد نداشتم روز دهم هم رفتم مطب دکتر بخیه هامو کشید که هیچ دردی نداشت. کادر درمان بیمارستان از دکترو پرستار همه خیلی خوش رفتار بودن ولی روز قبلی که برای تشکیل پرونده رفته بودم جواب درست حسابی نمیدادن که کی نوبتمون میشه درحالی که میدونستن چندساعت طول میکشه همش میگفتن بشینید نیم ساعت دیگه که برای زن باردار تحمل چندساعت تو بیمارستان سخته. من ساعت ۹صبح رفتم ۱۲ونیم ظهرنوبتمون شد
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
درباره ماساژ رحمی هم بگم ک برای من یه بار تو ریکاوری انجام دادن ک چون بی حسیم داشت میرفت متوجه میشدم و‌ یه مقدار اذیت شدم یه بارم وقتی اوردنم بخش انجام دادن ک خیلییی درد داشت ولی دردش فقط همون لحظه بود
اولین راه رفتنم برای من وحشتناک بود اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم به زور چند قدم رفتم برگشتم ولی دیگه از سری بعد خودم‌ پاشدم راه رفتم و تقریبا هربار ک میرفتم دردم کمتر از قبل میشد
و یه چیز جالب اینکه من اصلا سردرد بعد سزارین نگرفتم با اون حال ک از تو همون ریکاوری هی سرمو تکون دادم و ۴ ساعت بعد عملم شروع کردم به مایعات خوردن و صحبت کردن و سر تکون دادن ولی اصلا سردرد نشدم ک از این بابت خیلی خوشحالم
و اینکه بعد عمل من واقعا خیلییی درد داشتم جوریکه گریه میکردم از درد ولی فقط تا دو روز اینجوری بودم و بعد ۳-۴ روز میتونستم کم کم پاشم کارامو کنم که اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونم سرپا شم
درکل اگه صدبارم برگردم عقب انتخابم سزارینه
با وجود همه دردا خیلی راضی بودم و اصلا پشیمون نیستم ،با وجود اون اتفاق و شوکی ک بهم وارد شد بازم اون روز خیلی روز قشنگی بود برام🥲✨
و از من به شما نصیحت از لحظه به لحظه‌اش لذت ببرید ک بعد دلتون خیلی تنگ میشه🥹💗


فرزندپروری/زایمان/سزارین/نوزاد/طبیعی/پوشک/شیرخشک
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۵
تقریبا ساعت ۱ بود که آوردنم بخش و یه چند لحظه بعد هم پسرمو آوردن
(بدی بیمارستانی که رفته بودم این بود که بچه رو به باباش نشون نمیدادن و شوهرم با بقیه ساعت ۳ موقع ملاقات تونست بچه رو ببینه.)
از موقعی که وارد بخش شدیم بی حسیم دیگه داشت میرفت و دردام شروع میشد که اومدن شکممو فشار دادن خیلی درد داشت دوبار هم تو ریکاوری ماساژ دادن اما اونجا درد نداشت بی حس بود کامل
پرستار هر ۶ ساعت میومد یه شیاف میذاشت و دردام زیاد بود همش باخودم میگفتم کاش پمپ درد میگرفتم
خیلی هم نفخ کرده بودم و بیشتر دردی که داشتم بخاطر همین نفخ بود که فشار میاورد به بخیه هام
حسابی ضعف کرده بودم اما میگفتن ساعت ۱۰ شب مایعات رو شروع کنم
ساعت ۱۰ شد و مایعات میخوردم از پرستار هم پرسیدیم فرقی نداره چقد بخوریم گفت نه منم نسکافه و چای و آبمیوه و .. درهم میخوردم که مثلا اثر مواد بی حسی زود بره
اینقد اون نفخ شکمم اذیتم میکرد همش از پرستار میپرسیدم کی باید راه برم میگفت ساعت ۱ میایم کمکت میکنیم راه بری
منم خوشحال بودم و به آبجیم میگفتم راه که برم حالم بهتر میشه
اما به این راحتیا که فکر میکردم نبود البته بدن با بدن فرق داره
اما واسه من اون شب خیلی سخت گذشت..
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت آخر

اشکم پشت هم میومد هرچی همسرم و مادرم و پدر شوهرم خواستن کمک کنن نزاشتم هرجور شده از جام بلند شدم و دولا دولا کمی با همسرم راه رفتیم ولی قبلش رفتم سرویس بهداشتی و لباسمو عوض کردم و شیاف گذاشتم دوباره من همرام یک بسته دیکلوفناک ۱۰۰ بردم که خیلی تاثیر داشت واقعا بعدش دوباره اومدم که برم روی تخت بشینم حس کردم مردم واقعا سوزش وحشتناک داشت نابودم میکرد هرجور شد با گریه و زاری نشستم من از کتف درد شدید داشتم میمردم در حدی بود که دلم میخواست دستم و قطع کنم انقد درد داشتم فقط گریه میکردم تا این شب کذایی تموم بشه دم دمای صبح بود که پرستار برام پمپ درد و شارژ کرد و برام امپول تزریقی زد تو دستم برای اینکه خونم لخته نشه افتضاح درد داشت ولی باید تحمل میکردم اون شب گذشت و فردا صبح بعد واکسن زدن بچه و چک کردن من توسط دکتر و شستن بخیه ام و تعویض پانسمان مرخص شدم و خودم بدون کمک سعی کردم به راه رفتن تا برم داخل ماشین و برم خونم
در کل جا بخیه ام بر خلاف چیزی که میگفتن اصلا دردی نداشتم اصلا جز سوزش بخیه و بعد اونم کتف سمت راستم درد شدید داشت و گردن و سر درد وحشتناک گرفتم تا یک هفته که فقط قرص و شیاف سعی میکرد ارومم کنه تا این بیهوشی از بدنم بره
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین پارت ۳
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم ولی تمام دردی که کشیدم فدای یه تار موی پسرم 🥰
چون واقعا هیچ لذتی برای من بالاتر از داشتن پسرم نبوده و نخواهد بود 🥰💞
امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه میخواد به زودی قسمتشون بشه و این احساس زیبارو تجربه کنند😍