سه سال پیش
۴/۳ رفتم بیمارستان ک دکترم گفت باید برم واسه پیاده روی و فردا حتما بیام واسه زایمان
رفتم کوه صفه تا ظهر پپاده روی کردیم عصرشم رفتم کوه سفیده
چه دورانی بود چه عکس و فیلم هایی از اخرین لحظات بارداری
بااینکه تابحال نه اتاق عملی دیده بودم نه بخیه ای
اما عجیب دیگر لحظات اخر استرس و دلشوره ای نداشتم دلم برای دیدن دخترم تنگ شده بود...دختری ک فقط با دستانش به شکمم مشت میزد ...خودم را به خداوند سپردم
و ساعت ۵ روز یکشنبه ۴/۴ راهی بیمارستان شدم
خداروشکر بااینکه در حد نیم ساعت درد کشیدم اما زایمانم سزارین بود..ومن بالاخره دخترم را در اغوش کشیدم...حتی شب اول توی بیمارستان همش حواسم ب دخترم بود و پلک روی هم نزاشتم...حالا بعد از ۳ سال این اتفاق را برای خودم یاداوری میکنم‌..خداروشکر ک خدا مرا لایق مادری کرد ..‌بااینکه گاهی زود عصبانی میشم ولی انشالله بتوانم در حد بندگی ام تربیت کنم


بماند به یادگاری
البته جشن تولد امسال به احترام عاشورای حسینی با تاخیر انجام میشه💞

۴ پاسخ

ای جانم خداحفظش کنه عزیزم من باردارم خیلی دوست دارم اگه دختر شد اسمش زینب بزارم😍

تولدپسرمنم ۴،۴🥰😍تولددخترگلت مبارک عزیزم❤️🌱🫂🥰

تولد گل دخترت مبارک باشه بچه ی منم ۴/۵تیره یک روز از دخترت کوچیک تره☺️😊

خدا حفظش کنه انشاالله

سوال های مرتبط

مامان جوجه طلایی مامان جوجه طلایی ۴ سالگی
به مناسبت تولد سه سالگی دخترم خاطره زایمانم سزارین اختیاری
سه سال پیش آخرین شبیه بود که دوتایی بودیم تا ساعت ۶ درگیر کارای بیمارستان بودم بعدم رسیدیم خونه یادم نیست شام چی پختم اما یادمه حتی شبی که فرداش قرار بود برم زایمان کنم تنها بودم و خودم شام پختم بعدش دوش گرفتم و از ذوق رفتیم تو اتاق دخترم خوابیدیم از شدت استرس گریه کردم و شوهرم دلداریم داد شوهرم خوابید اما من ساعت دو و نیم خوابیدم چهار صبح بیدار شدم رفتیم در خونه بابام مامانمو و سوار کردیم یه مسیر دو ساعته باید میرفتیم تا برسیم بیمارستان من خیلی استرس داشتم برای آخرین بار ضربان قلبشو حس میکردم با خودم گفتم امشب دیگه تک دلت نیست و بغلته دوباره وزنت نرمال میشه دیگخ تنگی نفس نداری و...
نمیدونستم مادری چه شکلیه رسیدیم بیمارستان پرستار خیلی غرزدن چرا یه ربع دیر رسیدیم اونی که سوند وصل میکرد خیلی بیشعور بود هرجا هستی خدالعنتش کنخ بهم گفت خانم زود باش ببینم خیلی تند حرف زد و استرس داد من روی ویلچر نشستم اشکام می‌ریخت شوهرم و مامانم تا لحظه آخر دلداریم دادن رفتم تو آسانسور مردی که منو سمت اتاق عمل می‌برد خیلی مهربون بود و دلداریم داد دکترم خیلی خوب و خوشرو بود رفتم تو اتاق عمل همه مهربون بودن یه خانم پرستار مهربون دید حالم بده برام اهنگ گذاشت و یه کم قرداد منم خندیدم بعدش تکنسین بیهوشی اومد خیلی باملایمت حرف می‌زد گفت ببین فک کن یه سوزن معمولی فرو رفته تو پات تا چهار بشمر تمومه و خودشم شمرد تا چهار و کمرم بی حس شد
بعدش دکترم اومد و خیلی مهربون بود اما بازم استرس داشتم
مامان حسین مامان حسین ۳ سالگی