امرووز ۳ دوزه پسرم بدنیا امده انقدر زایمانم سخت بود سزارین بودم ولی برعکس زایمان اولم پدرم درامد تو راه اتاق عمل روی ویلچر نشیته بودم کیسه ابم ترکید درد داشتم یهو فشارم رفت بالا قرار بود بیهوش کامل بشم دیدن فشارم بالاس از کمر بی حس شد،دکتر تا شکمم برید گفت چقدر درد کشیدی رحمت نازک شده وسط عمل سینه چپم بشدتت درد کرد دکتر قلب امد بالا سرم چند تا امپول زدن اروم شدم بچه بدنیا امد گریه نکرد فوری بردن بیرون ،تا امدم بیرون شوهرم گفت بچه با امبولانس بردن بیمارستان کودکان بعدش فهمیدیم کیسه ابم پاره شده اب رفته بود بود تو دماغ ودهن بچه خدا بهم رحم کرد خفه نشده بود خلاصه خودم دو روز تو بیمارستان بودم بچه امم تو ان آی سیو بیمارستان دیگه تا مرخص شدم امدم پیش بچه ام خدا شکر بهتر شده خدا بخواد فردا مرخص میشه ،دلم میخواست اسمشو بزارم حسام ولی شوهرم گفت محمد علی ،امروز رفت شناسنامه گرفت ولی من زیاد اسمشو دوست ندارم نمیدونم چیکار کنم 😑😐

تصویر
۲۷ پاسخ

خداروشکر ک سالمید جفت تون
بنظرم محمدعلی خیلی قشنگ تر از حسام

شاید شوهرت نذر اینا کرده برا اینکه خدایی نکرده چیزی شه عیب نداره
اسمش خوشگله
مینونست محمد حسام هم بزاره

هزار ماشالله مبارکه عزیزم خوشنام باشه. اسمش هم قشنگه حتماهمسرت وقتی بچه رو بردن بیمارستان نذر کرده انفاقا خیلی قشنگه اسمش الهی حضرت علی امیر المومنین نگهدارش باشه

قدمش مبارک باشه عزیزم
تولدشون یکیه با دادشش

عزیزم خداروشکر که الان خوبین،خوش قذم باشه زیر سایه پدر و مادر❤️

مبارکه عزیزم.وای اونجایی ک گفتی بچه گریه نکرد دلم یهوریخت...خودتون خوبید؟کدوم بیمارستانی؟دکترت کی بود؟

ای جونم خدا نگهدار هردو پسرات باشه
منم دقیقا پسرم ۱۶ اردیبهشت دنیا اومد یهویی شد همونجا نذر کردم بزارم محمد مهدی وگرنه چیزای دیگه انتخاب کرده بودم

شوهر شمام شاید نذر کرده

مبارکه خداروشكر سلامتین نامدار باشه اسمشم قشنگه ولی واقعا بی انصافیه این همه درد و زجر کشیدی با جونت بازی کردی حق انتخاب اسم بچتو ازت بگیرن

اشکال نداره خداروشکر که حالش خوب شد داخل خونه حسام صداش کنین

مبارکه عزیزم قدمش خیر باشه براتون❤️😍 اسمش خیلی قشنگه

ای خدااااااااا😢😢😢خداروشکر که هر دو سلامتین🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻قدمش مبارک😍

خب بزارین علیسام

اسمش خیلی زیبا و قشنگ😍

نامدارباشه الهی اسمش خیلی قشنگه سالم باشه انشالله

عزیزم
دوست خوبم
خداروشکر، خدارو صد هزار مرتبه شکر
ایشالا که نامدار باشه
به به، چه اسم زیبایی
ایشالا زیر بیرق امام علی وپیامبر صحيح و سلامت باشه
بازم بهت تبریک میگم، خدا قطعا همراهت بوده وهست
ی عالمه از اینا جا ماچ بهت وخسته نباشید ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

خداروشکر عزیزم قدمش پر برکت🥰

آخیییی عزیززززم مبارکههههه قدم نورسیده
خداروشکر که هردو سالمید

بخدا اسم قشنگیه 😍 قدمش مبارک همتون

سلام عزیزم💫♥️ قدمش پر از خیر و برکت اسمش که خیلی قشنگه احتمالا همسرت براش نذر و نیت کرده💚 خدابراتون حفظش کنه🌸🍃 خیلی به اتفاقات زایمانت بالو پر نده تا مثل من مدتها درگیر ناراحتی و افسردگی نشی از لحظه به لحظه اش لذت ببر زود بزرگ میشن

واقعا محمدعلی به صورت تپل و مردونه اش خیلی میاد و خیلی اسم قشنگیه😍

خداروشکر بسلامت گذشت چقدر سخت بود امیدوارم از الان اسون باشه براتون همه چیز. منم سزارین شدم دخترم به دنیا اومد گریه نمیکرد بردنش احیا خیلی ترسیدم دیگه فقط میگفتم بیارین ببینمش حالش خوبه اوردن نشونم دادن بعد شروع کردن دوختن و...

قدمش مبارک عزیزم. خداروشکر که خودت و گل پسرت سالمید . اسمشم خیلی قشنگه نامدار باشه ❤️❤️❤️

خدا حفظش کنه اسمش خیلی قشنگه

خدایا یکی از اینا لطفا واسه منم دعا کن ی پسر ناز داشته باشم خامی دخترم:)😍💙

عزیزم خداقووت
ایشالا ک همیشه کنارهم سالم و سلامت باشید

آخی عزیزم قدم نو رسیدت مبارک . خداروشکر ب خیر گذشت منم از زایمانم خاطره خوبی ندارم

قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون عزیزم
اسمش هم خیلی قشنگه

سوال های مرتبط

مامان آيلا مامان آيلا ۳ سالگی
سلام ماماناي عزيز خووبين ؟؟امروز روز تولد دخمليه منه منم دوست داشتم خاطره زايمان و تعريف كنم براتون
سه سال پيش من دوقلو حامله بودم هميشه بيش دكترم كه ميرفتم ميگفت خودت خوشگلي حتما دخترات هم خوشگل ميشن يكيشون بايد براي من بدي دكتر خيلي خوب و معروفيه ولي من كه دوقلو خامله بودم مثلا هر سه هفته ي سونو مينوشت از هفته ١٨سونو ننوشت تا ٣٢هفته من ٣٢هفته رفتم بوشهر براي سونو دكتر خيلي منو ترسوند گفت يكي از قلا اصلا رشد نكرده همين الان برو پيش دكترت من رفتم بيش دكترم دكترمم گفت صبح زود برو شيراز من شوك خيلي بدي بهم وارد شد و همون شب بردنم بيمارستان و بستري شدم و فشارم همش ١٨بود صبح زود زنگ زدن به دكترم مريضت حالش بده بيا عملش كن گفت شيفت من نيست من كار ندارم🤦🏼‍♀️دكتري كه شيفت بود منو عمل كرد و بچه ها رو تو دستگاه گذاشتن و بردنشون بوشهر منم بردن تو اي سي يو پنج روز تو بيمارستان بستري بودم اصلا بچه ها رو نديده بودم بعد سه روز هم يكي از قلا از بينمون رفت ولي خداروشكر آيلا صحيح و سالم اومد بغلمون ولي تا ابد ي داغ گوشه قلب من و شوهرم هست چقدر اميد و ارزو داشتيم وقتي از بينمون رفت دنيا رو سرمون خراب شد بدتر از من شوهرم بود كه اون شب وقتي فهميد يكي از قلا مرده غيبش زد تا چهار پنج ساعت اصلا پيداش نميكرديم خيلي سخت بود خداروشكر آيلا رو داريم 😍
دوس داشتم خاطره وحشتناك زايمونم رو براتون تعريف كنم
دختر گل من عكس تولد گرفتيم ولي هنوز اماده نشده اماده شد حتما براتون ميزارم 😍😍
دختر زيباي من قلب من تولدت مبااارك😍😍
مامان جوجوخوشگله مامان جوجوخوشگله ۳ سالگی
من بیمارستان نجمیه زایمان مردم اون روز خیلی خیلی شلوغ بود حوری که برای من اتاق عمل اورژانسی درست کردن همه اتاق عمل ها پریود بعد ماهم یه عالمه زائو تونوبت بودن برای سزارین البته اینکه دکترها اون بیمارستان و معرفی میکردن برای سزارین یه زیر میزی می‌گرفتن میومدن سزارین اونجا اونجا کلا دانلود انقدتعدادزائو زیاد بود از اتاق عمل اومده بودم بیرون منتظر بودم بچه رو بیارن یهو کل بیمارستان به صورت مممتت پشت سرهم می‌گفت کد ۹۹کد۹۹کد۹۹اونم کجا بخش ناباروری کدوم مادرمرده ای حین عمل های آی وی آف ایست قلبی کرده بود دکتر و پرستار بود که میدویید سمت اون بخش ....دیگه نفهمیدم اون مریض چی شد امیدوارم که حالش خوب باشه این بچه چی داره که آدم به خاطرش تا دم مرگ می‌ره خودمن تا بستری آی سی یو رفتم الهی هرکس نداره خدا به حق فاطمه زهرا سالم صالحشوعنایت کنه اونایی ام که دوباره میخان خداوند دامنشونو به زودی سبز کنه
#پوشک مای بی بی مولفیکس فرزندپروری کولیک شیرخواران رفلاکس
مامان جوجه طلایی مامان جوجه طلایی ۴ سالگی
به مناسبت تولد سه سالگی دخترم خاطره زایمانم سزارین اختیاری
سه سال پیش آخرین شبیه بود که دوتایی بودیم تا ساعت ۶ درگیر کارای بیمارستان بودم بعدم رسیدیم خونه یادم نیست شام چی پختم اما یادمه حتی شبی که فرداش قرار بود برم زایمان کنم تنها بودم و خودم شام پختم بعدش دوش گرفتم و از ذوق رفتیم تو اتاق دخترم خوابیدیم از شدت استرس گریه کردم و شوهرم دلداریم داد شوهرم خوابید اما من ساعت دو و نیم خوابیدم چهار صبح بیدار شدم رفتیم در خونه بابام مامانمو و سوار کردیم یه مسیر دو ساعته باید میرفتیم تا برسیم بیمارستان من خیلی استرس داشتم برای آخرین بار ضربان قلبشو حس میکردم با خودم گفتم امشب دیگه تک دلت نیست و بغلته دوباره وزنت نرمال میشه دیگخ تنگی نفس نداری و...
نمیدونستم مادری چه شکلیه رسیدیم بیمارستان پرستار خیلی غرزدن چرا یه ربع دیر رسیدیم اونی که سوند وصل میکرد خیلی بیشعور بود هرجا هستی خدالعنتش کنخ بهم گفت خانم زود باش ببینم خیلی تند حرف زد و استرس داد من روی ویلچر نشستم اشکام می‌ریخت شوهرم و مامانم تا لحظه آخر دلداریم دادن رفتم تو آسانسور مردی که منو سمت اتاق عمل می‌برد خیلی مهربون بود و دلداریم داد دکترم خیلی خوب و خوشرو بود رفتم تو اتاق عمل همه مهربون بودن یه خانم پرستار مهربون دید حالم بده برام اهنگ گذاشت و یه کم قرداد منم خندیدم بعدش تکنسین بیهوشی اومد خیلی باملایمت حرف می‌زد گفت ببین فک کن یه سوزن معمولی فرو رفته تو پات تا چهار بشمر تمومه و خودشم شمرد تا چهار و کمرم بی حس شد
بعدش دکترم اومد و خیلی مهربون بود اما بازم استرس داشتم
مامان زینب مامان زینب ۳ سالگی
سه سال پیش
۴/۳ رفتم بیمارستان ک دکترم گفت باید برم واسه پیاده روی و فردا حتما بیام واسه زایمان
رفتم کوه صفه تا ظهر پپاده روی کردیم عصرشم رفتم کوه سفیده
چه دورانی بود چه عکس و فیلم هایی از اخرین لحظات بارداری
بااینکه تابحال نه اتاق عملی دیده بودم نه بخیه ای
اما عجیب دیگر لحظات اخر استرس و دلشوره ای نداشتم دلم برای دیدن دخترم تنگ شده بود...دختری ک فقط با دستانش به شکمم مشت میزد ...خودم را به خداوند سپردم
و ساعت ۵ روز یکشنبه ۴/۴ راهی بیمارستان شدم
خداروشکر بااینکه در حد نیم ساعت درد کشیدم اما زایمانم سزارین بود..ومن بالاخره دخترم را در اغوش کشیدم...حتی شب اول توی بیمارستان همش حواسم ب دخترم بود و پلک روی هم نزاشتم...حالا بعد از ۳ سال این اتفاق را برای خودم یاداوری میکنم‌..خداروشکر ک خدا مرا لایق مادری کرد ..‌بااینکه گاهی زود عصبانی میشم ولی انشالله بتوانم در حد بندگی ام تربیت کنم


بماند به یادگاری
البته جشن تولد امسال به احترام عاشورای حسینی با تاخیر انجام میشه💞