سلام خانما
دلم گرفته الانه که بترکه
چقدر من باید تو این زندگی زجر بکشم بخدا من دارم متلاشی میشم از درد
اون از دی که هنوز ترسش تو وجودمه هنوز شبا کابوس اون روزا رو میبینم هنوز صداهای دکتر که می‌گفت باید از صدرا مغز استخوان بگیرن چون مشکوکه تو سرمه هنوز صداهای گریه بچه های بخش هماتولوژی که خسته شده بودن از سرطان تو گوشمه هنوز اون حرف هانیه که تو بغل مامانش میگف مامان من چرا رگ ندارم من چرا انقد بدبختم تو سرمه من یه هفته شبا تا صبح بیدار بودم تا جواب اون نمونه لعنتی بیاد بخدا بهش فک میکنم می‌لرزه تن و بدنم...
من هنوز از استرس‌های صدرا راحت نشده بودم که دکتر داخلی با دیدن ازماییشام گفت باید بستری شی مشکوکی به سرطان
من دو هفته تو بیمارستان شب و‌روزامو با گریه استرس گذروندم با دوری از بچم گذروندم با ترس از آینده با ترس از بیماری و مرگ گذروندم اینکه چه بر من گذشت تا جواب ازمایشم بیاد رو فقط خدا می‌دونه اینکه چقدر امام حسین و امام رضا رو صدا زدم فقط خدا می‌دونه اینکه ساعت ۳ صبح چه عذابی کشیدم تا شوهرم جواب نمونه رو ببر پیش دکتر فقط خود خدا می‌دونه من تا ابد شاکرشم تا ابد مدیون مهر امامای مهربونمم که صدای منو شنیدن
اینکه دکتر گفت خودایمنی داری برو خدارو شکر کن خوشحال شدم اینکه کیلو کیلو قرص میخورم خدارو شکر میکنم اینکه الان شبا پیش پسرمم می‌خوابم خداروشکر میکنم
ادامه کامنت...
#مادر #کودک #بارداری#شیردهی

۱۲ پاسخ

عزیزززززم
منم تازه فهمیدم این مریضی رو دارم
تازه داشتم برا دومی اقدام میکردم که انگار به خواست خدا این چند ماهی اصلا نشد
برا این بیماری استرس سمه
چرا با کسی درد و دل نمیکنی؟
تو خودت نریز مریضی رو بد ترش می‌کنی
برو آزمایش بده خودتو راحت کن آنقدر عذاب نده خودتو
خداروشکر فعلا ب خیر گذشت هم خودت خوبی هم پسرت
خودتو بی خیال کن
این مریضی که ما گرفتیم درد نداره ولی خیلی روح و روان آدم و بهم می‌ریزه
شکستش بده
ب خاطر پسرت
ب خاطر شوهرت
ب خاطر. خانوادت
اصلا ب مریضیت فکر هم نکن
همش با خودت بگو من سالمم
هر جا دلت گرفت صحبت کن
من خودمم چون تجربه شو دارم
اگر دوست داری شمارمو بدم که هر وقت دلت گرفت بهم زنگ بزنی
اگر میبینی تو خونه روحیت خوب نیست
ی مدت برو خونه مامانت
دورت شلوغ باشه که آنقدر فکر و خیال نکنی
ایشالله ب حق همین روز عزیز خدا به دلت آرامش بده 😘😘😘😘

عزیزم اگه دوست داشتی شمارتو بفرست چندتا صوت تو ایتا برات بفرستم، در مورد تومل به خدا ست،بعدش انقد آرامش میگیری، انقد به خدا عتماد میکنی و آثارش رو تو زندگی میبینی

عزیزم انشاالله به حق همین روز عزیز شفا پیدا کنی بعد اینکه مشخصه خودتو قشنگ باختی این کارو باخودت نکن باید قوی باشی امید داشته باشی خدا خودش حواسش به بنده هاش هست تو داری نفس میکشی داری زندگی می‌کنی بچه داری زندگی داری چرا اینقدر ناامیدی ؟از زندگیت لذت ببر تو لحظه زندگی کن مگه از آینده خبر داری ؟خدا خودش میسازه ..من جات نیستم یهو فهمیدن مریضیت تو شوکی :؛فقط خودتو نباز اگه واقعا نمیتونی با باردار بودنت با زنده بودن یه طفل معصوم تو زندگیت ... راههای دیگه ای هم هست تا قلب بچه تشکیل نشده میتونی سقط کنی با یه روانشناس صحبت کن معلومه خیلی روت فشاره ....زندگیت سخت شده خواهر ولی دیگه چاره ای نیست نامه از آینده خبر نداریم بس به خودت سخت نگیر میگذره ،🌹😍

همه چیز رو بسپر به خدا
خدا تا نخواد برگی از درخت نمیوفته ❤️
توکل به خدا انشاالله خدا هرچی برات صلاح میدونه همون باشه برات عشقم😍

حتی اگه مهمون ناخونده هم باشه خیلی علم پیشرفت کرده خیلیا تو شرایط ما زایمان کردن خیلیا رو با چشم دیدم که چقد بچه و خودشون سالمن داروهای هستن که تو زایمان و بارداری میزنن بهمون و بچه و خودمون سالم میمونیم
فقط باید صبور باشیم🥺❤️

عزیزدلم قربونت برم به خدا همه اینا رو من گذروندم و منی که بعد ۶ سال زندگی هنوز بچه نیاوردم سر همین بیماری
ولی بیاییم خداروشکر کنیم که سلامتمون اونجوری نیست که خطر مرگ داشته باشه... دور از عزیزامون باشیم...

ابجی متن نوشتتو خوندم خیلی ناراحت شدم برات از خدا میخوام خودش جوری مشکلتو حل کنه که خودتم باورت نشه انشالله که امام حسین شفاعتت کنه

خدا بزرگه ناراحت نباش بچع هم نه بگم برا شما خوب نیست کلا بچه والله تو این دوره زمونه یکی کافیه خرجای سنگین و هزار بدبختی دیگه انشالله که باردارم نباشی

خدا ابنقد بزرگه من با چشای خودم دیدم چ بیماری هایی رو درمان کرده پس فکرشو نکن با خیال راحت به زندگی ادامه بده بزار توکلت به خدا باشه شک نکن بخاطر طفل مظلومت تورو میبخشع به پسرت💕🌷🌷

عزیزممم شاید یه حکمتی توش هس
خدارو چی دیدی
خدا هیچ وقت بد بنده هاشو نمیخواد امتحان میکنه میسنجه بنده هاشو
شما هم شکر کنین
میدونم خیلی نگرانی اما عزیزم شاید یه حکمتی توشه

خدا روچه دیدی
شاید این مهمون خودش داروی برای سلامتیت
دیدم که میگم
دور از جون شما همگی
مادری ک سرطانش تو بارداری درمان شد کامل

شاید اون کوچولو برای سلامتیت معجزه باشه ولی ی سوال چ جوری با کاندوم؟
از اول نزاشتید؟

آقام امام حسین خودش کمکت می‌کنه جونم آقا حواسش هست گلم حتما دعات میکنیم گلم خداروشکر ک‌بیماری بدی نبوده

ولی من سزاوار اینهمه عذاب نیستم
حداقل این مورد آخری که از دیشب تو فکرشم
من تا قبل بیماریم قرص جلوگیری استفاده میکردم بعد از بیماری دکترم گفت به هیچ وجه نخور
ایودی هم شنیده بودم خونریزی رو زیاد می‌کنه و برام ضرر داره نزاشتم و اومدم از کاندوم استفاده کردم ولی نمی‌دونم چجوریه که انگار زور یه مهمون ناخونده بیشتر بوده
من دو روزه پریودیم عقب افتاده بیبی هم گذاشتم هاله افتاده و هیچ علائم پریودی ندارم هیچی و این داره نگرانم میکنه نگران که چه عرض کنم دارم از ترس میمیرم
از ترس بیماریم از ترس عوارض داروهای که میخورم خدا شاهده که ذره‌ای به فکر خودم نیستم به فکر بدنم نیستم از لحظه‌ای که شک بارداری به دلم افتاده همش میگم این بچه با این همه عوارض قرص قراره چی بشه بچه‌ای که مامانش مریضه قراره چی بشه بچه‌ای که احتمال داره موقع بدنیا اومدن حتی بیماری مامانشو داشته باشه قراره چی بشه مگه یه بچه یه روزه چقدر جون داره که هی هم بخوان وضعیت پلاکتاشو چک کنن من همه فکرم پیش این مهمون ناخونده مظلوممه
من هیچ کسو ندارم برم پیشش درد و دل کنم نه خواهری نه خاله‌ای نه عمه‌ای تنهام خیلی تنها
من همیشه دردامو میبرم پیش خدا ولی از امروزه همش میگم خدا هم منو دوست نداره و گرنه اینهمه عذاب نمیده منو
ناامیدم انقد ترس دارم که حتی دلم نمیره که برم‌ یه آزمایش بدم میترسم از روزای پیش روم میترسم از همه چی این زندگی میترسم
من خیلی خسته‌ام خیلی خسته
دیگه نایی ندارم دیگه جونی نمونده برام وانمود میکنم سرپام ولی خدامیدونه که من به حدی داغونم که فقط یه ضربه کوچیک منو متلاشی می‌کنه
تو این شبا برام دعا کنین من کم آوردم خیلی کم اوردم...

سوال های مرتبط

مامان بهسا جونی مامان بهسا جونی ۲ سالگی
مامان hamta مامان hamta ۲ سالگی
۶ ماه قبل این تاپیک و گذاشتم حال روحیم خیلی بد بودبخاطر حرفایی که به همتا زدن هیچکدومشون کمکم نکردن فقط نمک ریختن رو زخمم انقد اذییت شدم با حرفاشون از ته دلم نفرینشون کردم .همش میگفتم چرا خدا منو نمیبینه چرا جوابشون و نمیده دیگه ناشکری میکردم تا اینکه دیروز همون جاریو که مچ دست دخترمو کشید با اینکه اصلا قصد بدی نداشت خودمم میدونستم فقط بخاطر حرفای بعدش خیلی ازش دلگیر شدم تو باشگاه میوفته مچ دستش شکسته استخوناش پخش شده بود ۸ تا پین گذاشتن تو مچ دستش دستش تو گچه وقتی خبر و شنیدم ناراحت نشدم خوشحالم نشدم دلمم براش خیلی میسوزه با بچه کوچیک سخته واقعا ولی گفتم تا یکمی از اون دردی که دخترم کشید و تجربه کنه عصری رفتم خونه مادر شوهرم دیدم وای اونم گچه گفت پام پبچ خورده😐ولی اینو اصلا ناراحت نشدم منم هی نیش و کنایه زدم بعد گفت اون یکی جاریمم دستش ورم کرده گفتن احتمال داره گچ بگیرن بچه خواهرشوهرمم گفتن پاش نمیدونم چه مشکلی داره اونم باید عکسش بگیرن .الان تو شوکم اینارو بگیرم واسه نفرینی که کردم یا واقعا اتفاقیه؟یاد اون روزا میوفتم چقد اواره بودم شب تا صبح بالا سر دخترم گریه میکردم هیچکدومشون نگفتن یه لیوان اب بدم دستت با بچه کوچک
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۹
روزها گذشت و نوبت سونو آنومالی و تعیین جنسیت تودلی رسید.شب قبل تا صبح خواب اون لحظه رو میدیدم. یه بار میدیدم دختره و بار بعد پسر!
قرار بود تو خونه مادرشوهرم بعداز شام یه مهمونی کوچیک بگیریم و جنسیت رو اونجا بفهمیم. چون همسرم سرکار بود من با برادر شوهرم و خواهرم سه تایی رفتیم. دکتر بابالو، ساختمان آذرآبادگان.
به شدت دکتر خوش برخورد و شوخ طبعی بود. با خواهرم رفتیم تو و من قضیه جشن تعیین جنسیت رو بهش گفتم و ازش خواستم تا جنسیت رو به من نگه. آقای دکتر برگشت گفت:«مادر ما که اینجا جنسیت رو‌نشون نمیدیم. دستگاهای ما برای جنسیت نیستن» و من با عقلی که توسط هورمون های بارداری قلقلک داده شده بود یک لحظه شوکه شدم و حرفش رو باور کردم.
اون با خواهرم خجالتی و درونگرای من حرف زد. به زور ازش حرف می‌کشید. درباره رشته ی تحصیلی و اهدافش سوال می‌کرد و با من گپ میزد. دکتر با رفتار خوبی که داشت بهترین خاطره رو از بارداری برای من به جا گذاشت.
آخرش گفت تموم شد. بچه سالمه پاشین برین.