۱۳ پاسخ

بنظرم یکی از دلایلش اینه زیادی این شغل تو کشور ما گنده شده و نعوذ بالله انگار هرکی پزشکه، هم رده خداست
من تو خانواده خودم چندتا کادر درمانی دارم ولی میدونم چیز عادیه مثل همه شغل های دیگه
زیادی دکتر دکتر کردیم فکرکردن خبریه
تمام شغل های کشور خدماتیه فرقی نمیکنه پزشک باشی یا کارگر یا معلم یا ...
هر کدوم نیازه وقتی مراجعه کننده دارن مثل انسان جواب بدن.
من خودم معلمم که دارم اینو میگم

معمولاً بخش اطفال خیلی خوبن

آره منم دو بار که سر بچه هام سزارین شدم تو بیمارستان خیلی بد رفتار کردن باهام اصلا آدمو حساب نمیکنن. وای سر بچه ی دومم که بردنش تو دستگاه خودم دردم زیاد بود بعد تو ریکاوری که میان جای بخیه ها رو فشار میدن ماله منو فشار داده بودن وقتی اومدم بخش هشت ساعت تمام رو کمر خوابیده بودم کم کم که اثر بی حسی رفت خیلی کمرم درد میکرد جای بخیه ام هم بد جوری درد میکرد اصلا نمیتونستم تکون بخورم همراهم به پرستار گفت بیا یه شیاف بزن خیلی درد داره .وای خدا اون روز و نیاره پرستاره با عصبانیت اومد محکم جای بخیه ام رو که بی حسیش رفته بود رو فشار داد مردم و زنده شدم اون قدر گریه کردم هیچوقت حلالش نمیکنم .شیافم نزد برام رفت

دقیقا مخصوصا مخصوصا مخصوصا دولتی

من برادرم پزشکه واقعا اینجوری نیس همه مثل هم نیستن

واقعا اعصاب ندارن مامایی نخونن من ی روز کامل درد کشیدم داشتم ناله میکردم بهم میگفتن چته چرا همش ناله میکنی خوبه خودشون هم جنس خودمونن هر چی از دهنشون اومد بارم کردن بد موقع زایمان دست یکی گرفتم بلن شم گفت نجسی دست نزن من نماز میخونم البته من زیاد فحش دادم خیلیم با لگد زدمشون چون تو حال خودم نبودم اینام هعی معاینه میکردن

دقیقا این اتفاق برای منم افتاد
دکتر بچه ها خیلی آدم بیشعوری بود موقعی که میرفت بچه ها رو معاینه کنه من نمیتونستم برم و تو بخش زنان بودم موقعی که من میرفتم شیر بدم اون نبود یه روز که رفته بودم شیر بدم اومد حال بچه ها رو پرسیدم برگشته میگه مگه واستون مهمه چه عجب اومدی به بچه هات سر بزنی

منو بعد سزارین اوردن رعشه گرفته بودم.داروی خواب هم زده بودن یکم خوابالود بودم ولی میشنیدم. بدنم میلرزید. اصلا دست خودم نبود. خدمتکاره اومد گفت خودتو کنترل کن دیگه شوهر و مادرشوهرشو دیده داره ادا درمیاره. خب مادرشوهر منم قدیمیه اصلا سزارین چمیدونه چیه، باور میکنه
هیچوقت یادم نمیره

بستگی داره همشون نههه

من برای زردی بچم بستری شد بیمارستان کودکان ۳ روزش بود من دلم نمیومد از کنارش جم بخورم ولی بعضیا ۱۰ روز یا بیشتر بستری بودن بچه هاشون شبا میرفتن میخوابیدن دوتا بچه کنار هم پرستارا خیلی خوب رسیدگی میکردن شیر میدادن بغل میکردن اروم میکردن
من خیلی دوسشون داشتم حتی دکترا هم همینطور
یه خانومیم بود بغلم سنگین وزن و سزارینی بچه اونم بستری بود حتی پرستارو صدا کرد شیر بچشو اماده کنه و پرستار اومد

چه دکتر احمقییییی

منم دخترم 18روزش بود سرما خورد ریش عفونت کرد، بردم بستری کردن دکتره یه شبه ب اندازه صد سال پیرم کرد انقد بداخلاق بود ک نگم، هی داد میزد سرم
خاکتوسرش آشغال تشخیصش هم اشتباه بود میخاس دستی دستی بچمو ب کشتن میخاس آب نخاع بگیره از کمرش بچه 18روزه رو
خلاصه ترخیص کردم بردم بیمارستان کودکان واقعا عالی بودن چ پرستار چ نظافت چی چ دکتر، حتی بچمو نگه میداشتن بغل مبکردن من برم غذا بخورم

وا چه بیشعور

سوال های مرتبط

مامان علی اصغر و تو دلي مامان علی اصغر و تو دلي هفته سی‌وهشتم بارداری
❤️❤️❤️❤️
ادامه:

حق شير خوردن هم نداشت بچم
هركي از راه ميرسيد يه چيزي ميگفت و يه بيماري به پسر من ميبست
رگ نداشت سرشو تراشيدن و سرم وصل كردن به سرش،بچم صورتش باد كرده بود
اسمش اميرحافظ بود، دوستمون گفت نيت كن يك هفته علي اصغر صداش كن ان شاالله به خير ميگذره، نيت كرديم
اون مدت من حالم خيلي بد بود با اينكه درد شكمم يادم رفته بود از بس غم تمام وجودمو گرفته بود
روز اول منتظر دكتر بوديمو نميومد بيرون اگه شوهرم اشنا نداشت تو بيمارستان نميتونستيم اون ١٦ روز دوام بياريم چون دكتر روزاي خاصي به والدين جواب ميداد اونم درست نه
ديگع شوهرم فقط از دوستان دكترش و مدير بيمارستان كه رفيقش بود جوياي حال بچم ميشديم
همسرم كمرش خم شده بود از ناراحتي و غم
ولي يك لحظه هم منو تنها نذاشت و دلداريم ميداد
يادم نميره يه روز اومديم خونه از شدن فشار روحي دوتامون نشستيم عين ابر بهار گريه كرديم
خيلي سخت بود، چون نميدونستيم پسرمون چي شده
و شوهرم با يكبار بغل كردن چنان حس پدرانه اي پيدا كرده بود كه فقط ميگفت كاش بغلش نميكردم فقط گريه ميكرديم
ايام محرم بود و شوهرم ميگفت من همش تو ماشين با مداحي راديو گريه ميكردم و از حضرت رباب(س) بچمو ميخواستم اما سالم،دلش شكسته بود.
يه روز رفتم داخل بچمو ببينم( معمولا هر روز ميرفتم ميديدمش اما مادرم پرستاريشو ميكرد)
رفتم داخل ديدم كلي دم و دستگاه وصل كردن به بچم
پرستارش هم وايسادع بالا سرش، بهش كفتم بچم چش شده اين همه دستگاه بهش وصل كرديد، حالا پرستاره با يه حال بيخيالي و خنده رو لب( چون كارشونه و براشون عادي بود ولي وقتي يه مادر نگران ميبينن بايد دلداري بدن)

❌❌❌❌❌
ادامه تاپيك بعدي