۱۰ پاسخ

چهره واقعی مردا بعد بچه دار شدن رو میشه

من بودم اول از اینکه کل هیکل خودشو ننشو قهوه ای میکردم دوما بچه رو از خونه بابات نیاوردی که وظیفه داره کمکت کنه قرار نیست براشون بشیم کلفت یا ماشین جوجه کشی آخرشم دهنشونو باز کنن زر بزننن از این به بعد بچه اذیت کرد دیدی نمیتونی آرومش کنی بده باباش بگو یالا بچتو ببر بیرون یکم هوا بخوره عادتش بده تو بچه داری کمکت کنه اینبار گفت عرضه نداری بگو همون مامانت تورو تربیت نکرده تحویل جامعه داده کافیه بگو دارم از مامانت الگو برداری میکنم

چقد وحشیه
من یوقتا از خستگی و ناراحتی به بچه چیز میگم یا داد میزنم دست خودم نیست شوهرم دخالت نمیکنه چون میدونه بچمو واقعا اذیت میکنه

حتما خودش عرضه داره مثلا

مثل شوهر من ،من عاشقش بودم بعد بچه انقدر گیر الکی داد انقدر اخلاقش عوص شد ازش متنفر شدم امروز تولدشو بقران حتی دلم نمیخاد یه نبریک خشک وخالی بگم

عیب نداره حالا عصبی بوده تواین شرایط بد اقتصادی همه مردا یکم رفتارشون تند میشه دست خودشون نیست...

وای چقد درکت کردم و حرصم گرف اینجور مردار باید یکی بخابونی دهنش تا راحت شی فقط

چقدر مردها شبیه همن. شوهر منم اصلا نمیگیره بچه رو .آخر سر میگه یه دونه بچه بلد نیستی نگه داری .زنای مردم ۳ قولو بزرگ میکنن 🤣😅😅😅

تهش زنو شوهر براهم میمونن ولش

بهش بگو اوکی تو که عرضه داری یه صبح تا شب نگهش دار بدون کمک کسی ببین میتونی
من شوهرم جمعه فقط با دخترم بازی کرد تازه دختر من گریه اصلا نمیکنه کم آورد گفت خدا بهت توان بده که هم زندگی میچرخونی هم بچه همیشه مرتبه غذاش به راهه و به سازش میرقصی

سوال های مرتبط

مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱ سالگی
صبح دیگه اینقدر کلافه شده بودم زدم به سیم آخر
لیوان بچه رو پرت کردم تو دیوار
همون موقع شوهرم بیدار شد اومد در اتاق رو باز کرد داد زدم گفتم بردار ببرش
خسته شدم از این زندگی
نمی‌خوام مامان باشم
کلی جیغ زدم
و های های گریه کردم 😶
شوهرم کرک و پرش ریخته بود
بچه رو زد زیر بغل برد ساکشو جمع کرد بردش پیش مادر شوهرم
ساعت سه از سر کار برمیگشت زنگ زد گفت استراحت کردی ؟ حالا دوست داری مامان باشی ؟ 😁دارم میارمش
هنوز سرم درد داره با اینکه کلی خوابیدم
نمیدونم دلم برای خودم بسوزه یا برای این طفل معصوم
کاش من یه پدر بودم
میکردم لذتشو می‌بردم نه ماه بعد یه بچه میدادم بغلم میگفتن بچته
بعدم شبا تو یه اتاق دیگه می‌خوابیدم صدای بچه اذیتم نکنه
صبحا صبحونه می‌خوردم میرفتم سر کار ظهر میومدم ناهار می‌خوردم باز می‌خوابیدم تا عصر
عصر باز میرفتم سر کار تا شب
این وسطا هراز گاهی هم بچه رو بغل میکردم واسم بابا بابا میکرد عشق میکردم
به خدا که نمی‌خوام بهشت زیر پام باشه
کاش پدر بودم به جای مادر :(