ادامه تاپیک قبلی
خلاصه شوهرم زنگ زد به دکتر و گفت داریم میایم بیمارستان، رفتیم نشستیم تو ماشین، ساعت یک شده بود، شوهرم میخواست مثل فیلم هندی چراغ قرمز هارو رد کنه سریع برسه بیمارستان بعد میگفتم نههه آروم برو یا میگفتم یه لحظه دم مغازه وایسا برام فلان خوراکی یا فلان چیزو بخر😂
خلاصه رسیدیم به بیمارستان یهو همه پرستار ها دوویدن سمتم و ویلچر اوردن، منم خوشحال و شاد و خندان گفتم نه من ویلچر نمیخوام و میخوام راه برم، داشتم تو راهرو راه میرفتم شوهرم و مادر شوهرم و خواهرشوهرم پشتم بودن، هر چند دقیقه یه بار که شکمم منقبض میشد یهو وسط راهرو وایمیسادم میگفتم آی آییی وایسیننن🤦🏻‍♀️
بعد از اینکه انقباض تموم میشد دوباره با نیش باز راه میوفتادم،
خلاصه رفتیم تو اتاق مخصوص زایمان، یهو کلی دستگاه بهم وصل کردن و پرستار دستشو تا مچ کرد داخلم و دهانه رحم رو چک کرد گفت نزدیک 7 سانت بازم، خلاصه روی اون توپ های ورزشی نشستم و یکم ورزش کردم چند ساعت ساعت بعدش به 9 سانت رسیده بودم
ادامش تاپیک بعدی

۱ پاسخ

چ خوب ۷ سانت باز بودی

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق روزهای ابتدایی تولد
پارت۸*
به شوهرم گفتم بریم بیمارستان حالم بده هر لحظه دردم بیستر میشد میخاستم نفس بکشم دنده های سمت راستم حسابی درد میگرفت فقط گریه میکردم یه کوچولو به زور نفس میکشیدم که فقط خفه نشم میگفتم تا برسیم بیمارستان من خفه میشم از گریه سک سکه گرفته بودم وقتی سک سکه میکردم دردم فشار میومد و حالم بد تر میشد رفتیم دم اورژانس پیاده شدم به زور راه میرفتم پذیرش گفت برو پیش دکتر اورژانس یه پرستار دید حالم بده سریع یه ویلچر اورد بشینم وقتی نشستم انگار دنده هام خورد شد من که روم نمیشه سر و صدا کنم نالم رفت به هوا بلند بلند گریه کردن ب زور پاشدم از رو ویلچر دکتر گفت برو زایشگا رفتم و اونجا فشار گرفت و اینا گفت چرا مرخص کردن حالت بدم گفت یهو حالم بد شد رفتیم بخش بستری گفتن اومدی دیگ حالم و اینا را توضیح دادیم بستری کردن دوباره قبل مرخص شدنم گفتن معدت کار کرده الکی گفتم اره چون توالت بیمارستان فرنگی بود و ابشونم اونقدرا گرم نبود من میدونستم اینجا من نمیتونم م**وع کنم الکی گفتم کار کرده بعد شبش گفتم ....ادامه
مامان ماهلین💗 مامان ماهلین💗 ۴ ماهگی
خب بلاخره وقت شد بیام تعریف کنم.
دوروز پیش تقریبا از ساعت ۲ شب زیر شکمم درد میکرد و ول میکرد شدید هم بود با همه روی ها فرق میکرد میگفتم شاید مثل قبلانه ولی منظم بودن و هر بار هم بیشتر میشد شوهرم همون موقه میخواست ببرتم ولی من میگفتم صبر کن بیشتر بشه میدونستم برم اونجا اذیتم میکنن تا اینکه موقه سحر شد شوهرم دلش نمیومد ولم کنه بره سحری کنه . بعد چند دقیقه سری رفت نمیدونم چیزی خورد یانه اومد و ماشین و روشن کرد گفت بریم دیگه مامانش اومد دید نشستم بهم گفت این درد زایمان نیست اگه درد زایمان بود تو نمیتونستی بخوابی و ... با اینکه من اون شبو‌ نخوابیده بودم . راه افتادیم تا ب بیمارستان رسیدیم افتاب کم کم در اومده بود رفتم برا معاینه خانومه معاینه کرد گفت ۲ سانتی برو تو حیاط بیمارستان قدم بزن دردت بیشتر شد بیا رفتم قدم زدم دردم بیشتر میشد فکر میکردم بیشترینش همینه رفتم دوباره معاینه کرد ۳ و نیم شده بودم کیسه ابمو پاره کرد همون صبح زود بعد چقدر نشستم تا اومدن بردنم تو اتاق اونجا دردام بیشتر شده بود داشتم میمیردم میومدم دم‌و دقیقه معاینه میکردن و تو بدنم دست میاوردن چند تا دانشجو هم بودن ک انگار من بازیچه شون بودم یکی یکی دست میاوردن دردام خیلی بود رفتم تا ۷ سانت خیلی خیلی دردش بد بود تا ۹ سانت و ۱۰ سانتم رفتم میگفتن زور بده تمومه سر بچه داره میاد موهاش پیداست تمومه و ... ولی یهو دیدم به النگو هام چسپ زدن
.ادامه تاپیک بعدی.............
مامان محمد حسین مامان محمد حسین ۶ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی من
بعد ک خون ریزی هام شروع شد خیلی ترسیدم ولی اون قدر درد نداشتم بعد ی ماما اومد گف بیا باهم راه بریم
بعد کمکم کرد باهم نیم ساعت پیاده روی کردیم تو بخش.
چون بیمارستان خصوصی بود هیچکس تو زایشگاه جز من نبود
بعد نیم ساعت راه رفتیم احساس کردم ک دل پیچه دارم گفتم میخوام برم دستشویی
بعد رفتم نیم ساعت دستشویی بودم شکمم کار می‌کرد شدید...
بعد میومدم بیرون از دستشویی دوباره دل پیچه هام شروع می‌شد 2 یا 3 باری رفتم دستشویی
و بعدش با شوهرم شروع کردیم ورزش کردن و اسکات زدن ک با هر اسکات کلی خون ازم می‌ریخت
و به شوهرم گفتم میخوام رو توپ بشینم گف باشه کمکم کرد رو توپ نشستم بعد وقتی درد داشتم بالا و پایین میرفتم و بعدش ماما اومد دستگاه آن. اس تی وصل کرد به شکمم گف همه چی خوبه
یهو به شوهرم گفتم حالم خوب نیس و یهو بی‌حال شدم جوری ک داشتم از رو توپ میفتادم زمین و ماما بیمارستان ترسید و داد زد دکتر ، پرستار بیاید من فشارم افت کرده بود و نمیتونستن منو بگیرن از رو توپ داشتم میفتادم هی میگفتن بگیرش بگیریدش بخوابونیدش زمین پاهاشو بدید بالا
من چشام بسته بود می‌شنیدم چی میگفتن ولی نمیتونستم جواب بدم دور از جون همه تون انگار ک روحم داشت از تنم جدا میشد
بعد شوهرم داد میزد فاطمههه فاطمه جواب بده ترسیده بود بنده خدا
بعد منو خوابوندن زمین کف اتاق پاهامو دادن بالا
سریع برام کمپوت آوردن گفتن بخور با نی
ولی من اصن نمیتونستم دهنم رو باز کنم
مامان دخملم مامان دخملم ۲ ماهگی
خب اینم تجربه من از زایمان طبیعی

دیروز ساعت شش صب با درد های خیلی خفیف پریودی بیدار شدم فک کردم سردمه چون نمیگرفت ول نمیکرد یکسره بود ولی کم تا ساعت هفت بعد ساعت هفت ک رفتم حموم اب گرم و اسکات اینا یهو دردام شروع به گرفتن و ول کردن کردن و نامنظم و کم بودن دوربرای ساعت ۱ اینا دردام یواش یواش بیشتر شد و منظم گرفت و ول کرد منم هر راه میرفتم پیاده روی میکردم ساعت دو رفتم زایشگاه گفت انقباض داری تقریبا دو سانت بودم شوهرم اومد خواهر شوهرم برداشتیم وسایلم جمع کردیم اومدیم بیمارستان ساعت ۴ بیمارستان اومدیم دردام هی بیشتر میشد تو بیمارستان گفتن ک ۳ سانتم و منو بستری کردم منم هی راه میرفتم ورزش میکردم معاینه کردن کیسه ابم سوراخ شد و دوربرای ساعت ۱۱ شب پنج سانت شدم با درد گفتن ببرین اتاق زایمان چون میتونشتم طبیعی بیارم خب رفتم دستگاه ان اس تی بستن سرم بستن معاینه کردن سر بچه هنوز اماده نبود پایین نبود زیاد هر وقت دردم میومد زور میدادم به خودم تا بچه پایین بیاد خلاصه دوربر ساعت ۱ سر بچه اومد
مامان نی نی🥺🫂💎 مامان نی نی🥺🫂💎 ۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۲🫂💎

یکشنبه چهل هفته و دو روز بودم شبش یکم کمر درد داشتم صبح رفتم بیمارستان بستریم کرد نوار قلب از بچه گرفت معاینه کرد گفت یه سانتی برام سرم وصل کرد نمیدونم سرم چی بود بعد چند ساعت اومد گفت هنوز یه سانتی برام سوند دهانه رحمی گذاشت همش احساس مدفوع داشتم میرفتم سرویس با اون سوند کار سختی بود یه بار خیلی ادرار داشتم رفتم تا روی توالت نشستم یهو یه چیزی ترکید مثل بادکنک شد جیغ کشیدم ماما اومد گفت چیشده گفتم یه چیزی ترکید گفت نترس سه سانت شدی دوباره نوار قلب چند ساعت گذشت درد داشتم ولی به روی خودم نمی آوردم پهلوهام تیر کشید رسیدم روی چهار سانت قرص گذاشت تو واژنم رسیدم به پنج سانت و چند ساعت رو همین موندم
بینش همش معاینه خیلی دردم میگرفت سعی میکردم جیغ نکشم انرژیم رو نگه دارم پهلو هام خیلی درد میکردن پسرم خودشو سفت میکرد تو اتاق دو تخته تنها بودم و خوشحال بودم که تنهام چون میتونستم راحت بچرخم تو اتاق راه میرفتم یکم دردام کم میشد کمرم درد گرفته بود بعد یه ساعت حدودا دوباره معاینه شدم پنج سانت بودم دکتر شیفت اومد معاینه کرد گفت تا فردا صبح زایمان نمیکنه ساعت نه ده شب بود خیلی ناامید شدم سرم برام وصل کردند با یه دستگاه تنظیمش کردند داشتم از درد پهلوهام می مردم یکم گذشت توی سرم برام آمپول زدند ساعت یازده بود احساس کردم یه آبی ازم میاد فکر کردم خونریزی دارم به ماما گفتم گفت صبر کن معاینه ت کنم
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۶ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان حلما🩷 مامان حلما🩷 ۱۴ ماهگی
داستان زایمان من🤭
من ۳۹هفته و ۲روزم بود ینی چهارشنبه از صبح دردای ریز داشتم ک مثلا تو یه ساعت یا ۲ساعت یهو میگرفت شکمم بعد ول میکرد همینطور گذشت تا شب ساعتای ۹ک با شوهرم رفتیم پیاده روی و بعده اون یه بستنی خوردیم و برگشتیم خونه ساعتای ۱۲شب بود ک من دردام بیشتر شد مثلا هر ۲۰دقیقه یه دلدرد داشتم و بچمم همینطور داشت تکون میخورد اولش فک کردم چون بستنی خوردم از اونه شوهرمم هرچی میگفت بریم بیمارستان میگفتم نه صبر کن بیشتر شد میگم بهت میبری اون خوابیدو من تا ساعت ۳شب دوبار حموم رفتم و تو تشت آب گرم نشستم و بعدش تو خونه راه میرفتم .شوهرم پاشد که بره سره کار گفت اگه دردت بیشتر شد بهم زنگ بزن برگردما منم گفتم باشه اون رفت و من دردام هر ۱۰ دقیقه یا ۸ دقیقه شد که زنگ زدم شوهرم گفتم برگرد بیا کیفو مدارک بچه رم برداشتم و ساعت ۴صب رفتیم بیمارستان فرقانی یا همون نیکویی گفتن بخاب نوار قلب بگیریم .تو دستگاه انقباضا رو نشون میداد و نوار قلبم خوب بود ولی گفتن تا دکتر بیاد بخواب دردام همونطور پشت سر هم بود هر ۱۰ دقیقه یکبار ولی شدتش معمولی بود
مامان نازی کوچولو مامان نازی کوچولو ۳ ماهگی
تجربه زایمان 💝
قسمت سوم
ساعت ۶ غروب کلا کیسه آبم خالی شده بود ..دردام هر دیقه بیشتر میشد ..
طوری که وقتی دردم میگرفت داد میزدم .. اومدن معاینه کردن بهم گفتن دهانه رحمت یک سانت و نیم باز شده و پیشرفتی نداشته..
اونجا پرستار ها بهم میگفتن ورزش کن تا پیشرفت کنی ولی من انقد درد داشتم وقتی ورزش میکردم بدنم میلرزید ...
لحظه به لحظه دردام بیشتر میشد مامانم و مادر شوهرم و شوهرم بیرون بودن مامانم هی میومد بهم سر میزد ..
اومدن برام آمپول اپیدورال رو توضیح دادن و من گفتن که نمیخوام آمپول رو بزنم ولی دردام که زیاد شد گفتم بیاید برام بزنید گفتن تا دهانه رحم ۴ سانت باز نشه آمپول نمیزنیم ...ساعت دوازده شب شد و من دردام هر دو دقیقه یک بار میگرفت .طوری که کلا بدنم خورد میشد ..
پرستار ها بهم میگفتن ورزش کن منم میگفتم که نمیخوام ...رفتن شوهرمو صدا زدن گفتن بیا زنت کارایی که ما میگیم رو انجام نمیده و پیشرفتی نداره ...من اصلا دلم نمیخواست توی اون وضعیتم و توی اون حال شوهرم منو ببینه😣 شوهرم اومد گفت کارایی که میگن انجام بده زایمان طبیعی داشته باشی تو میتونی و از این حرفا ..منم داد میزدم نمیتونم نمیخوام ..
بهشون گفتم بیاید معاینه کنید آمپول بزنید برام ولی وقتی معاینه کردن دو سانت بیشتر باز نشده بود .. حالم خیلی بد بود داد میزدم به دکتر بگید بیاد سزارینم کنهههههه
ساعت دوازده زنگ زدن دکتر گفتن کیسه آبم پاره شده و هیچ بیشرفتی هم طی دوازده ساعت نداشته ...دکترم گفت آمادش کنید بیام سزارینش کنم ولی پرستارا میگفتن حیفه خانم دکتر بزار تا ساعت پنج صبح بمونه زایمان طبیعی کنه...
من همون جا میخواستم پا شم برم بزنم تو دهن پرستارا 😂
خدارو شکر دکتر اومد معاینه کرد گفت برید رضایت بگیرید برای سزارین .
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۷ ماهگی
مامان پسرم🧿❤️ مامان پسرم🧿❤️ ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳
خلاصه من با اینکه ورزش کردم ولی هنوز ۳ سانت بودم ، ماما همراه آمد معاینه کرد آفرین الان ۳ سانت خوبی، انگار گولم زده بودن من آمدم گفتم ۲ سانت من مطمئن ام ۲ سانت نبودم ، خلاصه همش ورزش کردم با توپ با کمک ماما همراه بعدش معاینه ، از معاینه متنفرم دیگه، دوباره نیم ساعت دستگاه ان اس تی وصل میکردم دوباره ورزش و معاینه و دستگاه ، دیگه ساعت ۷ که شد من دردام زیاد شد با اون همه درد بازم ورزش و معاینه بعدش رفته رفته من دردام شدید شده بود ماما همراه گفت بریم حمام ۷ سانت که شدم ، من همش روی توپ میپردیم ماما همراه آب نسبتا داغ میریخت روی کمرم و شکمم و پاهام میگفت انقباض ات که شروع شد روی توپ بپر قطع که شد روی توپ بشین و بچرخون باسن ات روش چپ و راست و یه ورزش دیگه و اسکات بزن ، هم درد داشته باش هم روی ورزش کن خیلی سخت بود، بعدش معاینه و ان اس تی ، دستگاه ان اس تی را که وصل میکرد روی شکمم با انقباص که شروع میشد دردم دو برابر میشد میگفتم تروخدا بازش کن میگفت باید نیم ساعت بمونه و من نمیتونستم تحمل کنم یا خودم شل اش میکردم یا نمیزاشتم آخر دیگه من گریه میکردم جیغ و داد میزد دلش میسوخت زود تر باز میکرد
دردام دیگه غیر قابل تحمل شده بود شروع که میشد داد میزدم مامانم و شوهرم بیرون بودن ولی میگفتن صدات میومد مامانم میامد تو سر میزد دردم که شروع میشد میگفتم برو بیرون نبین ولی خب میشنید ، خلاصه دیگه میرفتم حمام اون اب داغ دردم یکم کمتر میکرد میگفتم تروخدا بزارید یکم بخوابم خسته شدم یدفعه حالم بد میشد میافتادم زمین بلندم میکردن میگفتن باید ورزش کمی تا راحت زایمان کنی دیگه آخراش خوب پیشرفت کردی