پارت دوم زایمان طبیعی من
بعد ک خون ریزی هام شروع شد خیلی ترسیدم ولی اون قدر درد نداشتم بعد ی ماما اومد گف بیا باهم راه بریم
بعد کمکم کرد باهم نیم ساعت پیاده روی کردیم تو بخش.
چون بیمارستان خصوصی بود هیچکس تو زایشگاه جز من نبود
بعد نیم ساعت راه رفتیم احساس کردم ک دل پیچه دارم گفتم میخوام برم دستشویی
بعد رفتم نیم ساعت دستشویی بودم شکمم کار می‌کرد شدید...
بعد میومدم بیرون از دستشویی دوباره دل پیچه هام شروع می‌شد 2 یا 3 باری رفتم دستشویی
و بعدش با شوهرم شروع کردیم ورزش کردن و اسکات زدن ک با هر اسکات کلی خون ازم می‌ریخت
و به شوهرم گفتم میخوام رو توپ بشینم گف باشه کمکم کرد رو توپ نشستم بعد وقتی درد داشتم بالا و پایین میرفتم و بعدش ماما اومد دستگاه آن. اس تی وصل کرد به شکمم گف همه چی خوبه
یهو به شوهرم گفتم حالم خوب نیس و یهو بی‌حال شدم جوری ک داشتم از رو توپ میفتادم زمین و ماما بیمارستان ترسید و داد زد دکتر ، پرستار بیاید من فشارم افت کرده بود و نمیتونستن منو بگیرن از رو توپ داشتم میفتادم هی میگفتن بگیرش بگیریدش بخوابونیدش زمین پاهاشو بدید بالا
من چشام بسته بود می‌شنیدم چی میگفتن ولی نمیتونستم جواب بدم دور از جون همه تون انگار ک روحم داشت از تنم جدا میشد
بعد شوهرم داد میزد فاطمههه فاطمه جواب بده ترسیده بود بنده خدا
بعد منو خوابوندن زمین کف اتاق پاهامو دادن بالا
سریع برام کمپوت آوردن گفتن بخور با نی
ولی من اصن نمیتونستم دهنم رو باز کنم

۶ پاسخ

وا🥺🥺🥺

بیچاره شوهرتم همراه تو زاییده از ترس

🥺عزیزم

چقدسخت..خب ادامه؟

آخ مادر

🥺🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان Diyako مامان Diyako ۶ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت سوم
شوهرم تا اومد خونه خاست ببردم دکتر ولی قبول نکردم با مادرم نهار خوردن و منم ظرفارو شستم و کم کم شروع کردم اماده شدن وقتی رفتم بیمارستان ساعت ۲/۳۰ بود معاینه شدم ک دید دهانه رحمم ۴ ساعت و ۴۰ درصده ک ب گفته ماما همراه ام اماده زایمان بودم....
ساعت ۳ بود ک بستری شدم و پرستار برام یه امپول فشار زد تا ماما همراه ام برسه....
درد هام شدید تر شده بود ولی همش راه میرفتم و اسکات میزدم اصلا ننشستم ماما ام ک اومد سابقه زایمان مادر و خواهر هام رو پرسید و یبار دیگه معاینه کرد باز همون ۴ سانت و ۴۰ درصد بودم ولی با درد شدید تر چندتایی ورزش داد و اخر سر گفت طبق سابقه خانوادگیت کیسه آبت پاره بشه بچت میاد...
کلی روی توپ نشستم ولی پاره نشد اخرش هم خود ماما پارش کرد و از رو تخت بلندم کرد.... منو رو ب تخت نگه داشت و با روغن کمرم رو ماساز داد و طوری ک یه لحظه احساس مدفوع شدید بهم دست داد ولی حتی ادرار هم نداشتم چه برسه مدفوع از صبح هم هیچی نخورده بودم....
بعد این کار باز منو رو تخت نشوند و کف پاهام رو ب هم چسبوند....
مامان محمد مامان محمد ۱۰ ماهگی
پارت 1 زایمان طبیعی من
خب من از هفته 37 دچار خارش شدید شکم شدم و جوری ک میزاشت بخوابم
و دکترم در 38 هفته 4 روز ختم بارداری داد.
ما 8 صبح رفتیم بیمارستان تریتا (تهران)
بدون هیچ درد و خونریزی رفتم بیمارستان. و بستری شدم
و لباس هامو عوض کردن و انژیوکت زدن و معاینه شدم 1 سانت بودم ب دستم و آمپول فشار با دوز پایین بهم زدن
بعد اولاش دردهام کم بود و بعد 1 ساعت اومد سرم رو از دستم در آورد و گف پاشو ورزش کن و راه برو رو توپ بپر بالا و پایین. و من شوهرم از اول کنارم بود. و باهم ورزش کردیم بعد نرم ساعت درد هام شدید شد جوری ک گریه میکردم از درد بعد اومدن گفتن درد داشتی رو توپ بپر بپر کن. ولی مگه میشد...
بعد گفتن بیا معاینه کنیم دوباره خوابوندم رو تخت معاینه شدم 2 سانت. شده بودم و گفتن باید ورزش کنی راه بری
گفتم نمیتونم خوابم میاد گفتن باشه بخواب
همین ک چشامو بستم درد های شدید میومد و جوری ک میله های تخت رو میزدم
بعد اومدن بهم مسکن زدن و بی دردی رو قطع کردن
بعد یکم آروم تر شدم دیگه دردام کم شده بود مث پریودی بود.
بعد نهار آوردن اومدم بخورم ک باز دردام شزوع شد و گریه میکردم هی به شوهرم میگفتم خدالعنتت کنه
خدالعنتت کنه تو گفتی برو طبیعی من نمیخواستم بیام طبیعی و خلاصه کلی بد و بیراه بهش گفتم و نهارمم نخوردم
بعد ساعت 12 اومدن معاینه کردن گفتن 3 سانت شدی و بعد از اون معاینه خون ریزی هام شروع شد
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳
خلاصه من با اینکه ورزش کردم ولی هنوز ۳ سانت بودم ، ماما همراه آمد معاینه کرد آفرین الان ۳ سانت خوبی، انگار گولم زده بودن من آمدم گفتم ۲ سانت من مطمئن ام ۲ سانت نبودم ، خلاصه همش ورزش کردم با توپ با کمک ماما همراه بعدش معاینه ، از معاینه متنفرم دیگه، دوباره نیم ساعت دستگاه ان اس تی وصل میکردم دوباره ورزش و معاینه و دستگاه ، دیگه ساعت ۷ که شد من دردام زیاد شد با اون همه درد بازم ورزش و معاینه بعدش رفته رفته من دردام شدید شده بود ماما همراه گفت بریم حمام ۷ سانت که شدم ، من همش روی توپ میپردیم ماما همراه آب نسبتا داغ میریخت روی کمرم و شکمم و پاهام میگفت انقباض ات که شروع شد روی توپ بپر قطع که شد روی توپ بشین و بچرخون باسن ات روش چپ و راست و یه ورزش دیگه و اسکات بزن ، هم درد داشته باش هم روی ورزش کن خیلی سخت بود، بعدش معاینه و ان اس تی ، دستگاه ان اس تی را که وصل میکرد روی شکمم با انقباص که شروع میشد دردم دو برابر میشد میگفتم تروخدا بازش کن میگفت باید نیم ساعت بمونه و من نمیتونستم تحمل کنم یا خودم شل اش میکردم یا نمیزاشتم آخر دیگه من گریه میکردم جیغ و داد میزد دلش میسوخت زود تر باز میکرد
دردام دیگه غیر قابل تحمل شده بود شروع که میشد داد میزدم مامانم و شوهرم بیرون بودن ولی میگفتن صدات میومد مامانم میامد تو سر میزد دردم که شروع میشد میگفتم برو بیرون نبین ولی خب میشنید ، خلاصه دیگه میرفتم حمام اون اب داغ دردم یکم کمتر میکرد میگفتم تروخدا بزارید یکم بخوابم خسته شدم یدفعه حالم بد میشد میافتادم زمین بلندم میکردن میگفتن باید ورزش کمی تا راحت زایمان کنی دیگه آخراش خوب پیشرفت کردی
مامان دو وروجک🥰🌈 مامان دو وروجک🥰🌈 ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت5

ماما اومد آنژیکتمو وصل کرد ی چندتا آزمایش گرفت و گفت لباساتو دربیار و لباس بیمارستان رو بپوش منم پوشیدم و پزشکم اومد معاینه کرد و رفت دیگ ماما اومد و آمپول فشار رو وصل کرد و خیلی کمش کرد
دستگاه ان اس تی رو وصل کرد و هر ده دقیقه میومد بهم سر میزد اولاش شکمم خودشو سفت میکرد زیاد
بعد کم کم دردای پریودی خفیف شروع شدن ماما میومد معاینه تحریکی میکرد و برام همش شیاف میزاشت دیگ مامانمو و خالم پیشم بودن باعث قوت قلبم بودن تا سه سانت دردام کم و قابل تحمل بودن بعد سه سانت دیگ نمیتونستم تحمل بکنم و با نفس عمیق دردا رو پشت سر میزاشتم و سرم باعث شده بود همش برم دستشویی من ی پام توی اتاق بود و ی پام دستشویی ماما زیاد نمیزاشت برم دستشویی ولی تا میرفتم بیرون من میپریدم داخل دستشویی😂
ساعت2تا چهارسانت رسیدم بعد چهارسانت ماما بهم استراحت داد و گفت ک سرم رو میبندم تا یکم رحمت استراحت بکنه همین ک سرم رو بست دردامم انگاری رفت خیلی کم درد داشتم
بعد نیم ساعت اومد و سرم رو وصل کرد و بهم ورزش میداد و توپ رو آوردن برام و رو توپ ورزش میکردم دیگ خالم هی بهم روحیه میداد ک میتونی چیزی نمونده ولی مامانمو میدیدم ک رنگش پریده و میخواد برام گریه بکنه دیگ مامانمو فرستادم توی سالن تا بیشتر از این اذیت نشه
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
من ۴۰هفته رفتم مطب ماما ساعت ۱۰معاینه تحریکی شدم تا دو ساعت روی توپ ورزش کردم ساعت ۱ظهر دردام شروع شد تو خونه هر ۷دقیقه ای می‌گرفت ۳۰ثانیه انقباض داشتم باز ول می‌کرد ولی دردش زیاد بود از دل و کمر می‌گرفت و شکم سفت میشد درست مثله درد شدید پریود...همینجوری درد ادامه داشت تا ساعت ۵ رفتم مطب ماما معاینه کرد توی ۳سانت بودم ورزش روی توپ کردم تا ۸.۳۰ ولی بازم همون ۳سانت بودم دیگه گفت برو خونه زیر دوش کمرتو قر بده وقتی انقباض گرفت سجده شو رو کمرت آب گرم بریزن ...ی ساعت اینکارو کردم دیگه دردم خیلی شدید شده بود ساعت ۱۰رفتیم بیمارستان معاینه کرد همون ۳سانت بودم 🥲نوار قلب گرفتن انقباض نشون میداد گفت برو بیرون نیم ساعت راه برو دوباره بیا تا معاینه کنم بعد نیم ساعت معاینه کرد ۳سانتونیم شده بود دیگه زنگ زدن به ماما همراهم اونم تا نیم ساعت بعدش اومد دیگه شروع کردیم بع ورزش کردن روی توپ .توی حموم آب داغ به بدنم ریخت .نقاط فشاری .ماساژ نوک سینه ورزش های دیگه و...ولی هر چقدر معاینه میکردن ۴.بالاتر نمی‌رفتم دیگه شده بود ساعت ۴صبح نوار قلب بچه خراب شد احتمال مدفوع کردن نوزاد میدادن کیسه ابو ترکوندن ولی خداروشکر خوب بود ...
مامان محمدحسین🫀 مامان محمدحسین🫀 ۹ ماهگی
پارت 3 😁


ساعت 2 ظهر با درد شدید زیر دل و کمر دردی که حس میکردم الان هر لحظه ممکنه استخون های کمرم نصف بشه تازه شدم 2 سانت 🥲
هر لحظه از ماما میخواستم یکیو بفرسته پیشم ولی قبول نکرد
تا بالاخره با کلی گریه و التماس مامانمو ده دقیقه فرستادن تو
با دیدن مامانم انگار دنیا بهم دادن خودمو توی بغلش انداختم و بوسیدمش 💕🥹
کمی پیشم بود و نوزاشم کرد بعد گفتن باید بره
دوتا سرم بهم وصل بود من هر لحظه احساس دستشویی داشتم
یهویی. از فشار زیاد شکمم معده درد شدم و رفتم دستشویی اتاق که کلی خون پس آوردم
ولی دریغ از یک دارو کوچولو که معدم رو بدن تا آروم بشم

ساعت 4 دردام شدید شدید بود و گریه میکردم تا ساعت 6 درد داشتم که اومد بهم آمپول فشار زد هر لحظه بیشتر شکمم سفت بود و صدای ناله هام بلند تر
ماما اومد دعوام کرد که چه خبره ؟ یک زایمان هست دیگه 😕😕😕
ساعت 7 مامانم با التماس فرستاد داخل
مامانم اومد کمرمو ماساژ داد و روی توپ نشستم
من خون ریزیم خیلی شدید بود و تموم زیر انداز ها رو خونی کرده بودم
ساعت 8 مامانم رفت و ماما معاینه کرد گفت 3 ونیم سانتی
دکترم اومد و سوند وصل کرد که کلا نیم ساعت تونستم تحمل کنم و زود جداش کردن
دیگه تا 10 و نیم درد کشیدم که اونجا گفتن شدی 4 سانت و رفتن ماما همراهمو صدا کنند
مامان آلبالو ناز مامان آلبالو ناز ۲ ماهگی
تجربه #زایمان #طبیعی من پارت 2
وقتی رفتم سجده بمونم حس کردم تمام بدنم داره میلرزه
سردم بود ک فکر میکنم استرسم زیاد بود و ترسیده بودم
ب مادرم و خواهرشوهرم زنگ زدم اونا رفتن بیمارستان منتظر من
همسرم هم داشت سریع وسایلی ک نیاز داشتم جمع میکرد
رفتم دوش اب ولرم گرفتم لرزشم خوب شد با بچم داشتم دائم صحبت می‌کردم ک تا چند ساعت دیگه بغلمی و کمک کن راحت باشیم هردو و خودمو اروم کردم
حرکت کردیم سمت بیمارستان ماما همراهم گفت دوتا بستنی بخور تا رسیدی بچه بیدار باشه ان اس تی خوب باشه اذیت نشی
وقتی رسیدم رفتم بخش و گفتم ک کیسه ابم ترکیده و اونا منو بردن اتاق معاینه و شرح حال گرفتن ب دکترم هم زنگ زدن درد های خفیفی داشتم و اصلا شدید نبودن
وقتی ان اس تی داشتن میگرفتن ماما همراهم رسید و معاینه کرد گفت 3و نیم سانت هستی و روند زایمان داره شروع میشه و با اجازه دکترم ماما کارش رو شروع کرد ساعت 1 من اتاق زایمان بستری شدم ماما گفت همسرت بخواد میتونه کنارت باشه و برخلاف تصورم همسرم گفت میمونم و توی روند زایمان پیشم بود و دستم رو گرفته بود تا اروم بشم رو ورزش روی توپ شروع شد ب مرور داشت درد هام زیاد و منظم میشد ماما راضی بود و میگفت پیشرفت خوبی داری
دکتر برام آمپول تجویز کرده بود ک ب سرم بزنن گفت برای منظم شدن درد هات هست درد خیلی سریع داشت زیاد میشد ولی هنوز قابل تحمل بود از روی توپ رفتم رو تخت معاینه کرد وقتی رفتم روی تخت دیگه واقعا درد هام زیاد بود
معاینه کرد دیدم بی قرار هستم با اجازه دکترم مسکن زدن بهم و منو برد زیر اب گرم درد ها میگرفتن ول میکردن میگرفتن و ول میکردن
مامان جانا مامان جانا ۶ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 ۴ ماهگی
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان محمدمهدی💙 مامان محمدمهدی💙 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی قسمت سوم

این پایان نبود ماما شروع کرد به بخیه زدن هی بخیه میزد و من جیغ میزدم و درد داشت از اونجایی که بچه ام درشت بود و من سنم کم بود خیلی بخیه خوردم جوری ک نمیتونستم بشینم وقتی بخیه زدن بلندم کردن برا دستشویی چشم هام سیاهی میرفت سرم گیج میرفت با کمک خاهرم رفتم سرویس هرچی تلاش کردم ادرار داشته باشم نیومد ک نیومد گفتن اگه ادرار نکنی سوند بهت وصل میکنم و منی که خیلییی درد کشیده بودم طاقت درد سوند رو نداشتم اینقدر التماس خدا کردم میرفتم سرویس ادرارم خشک میشد تا اینکه ساعت های ۷ عصر بود ادرارم اومد با خوشحالی ماما صدا زدم اومد اومد و بعد منو انتقال دادن بخش خیلییی خونریزی شدیدی داشتم حتا نمیتونستم بشینم به بچم خابیده شیرمیدادم میگفتن درد زایمان طبیعی همون قبل زایمانه برا من دروغ بود شب تا صبح درد داشتم فقط میپیچیدم به خودم شیاف زدم کمی بهترشدم ولی بازم درد داشتم یه روز از زایمانم گذشته بود و بچه هنوز ادرار نکرده بود و پرستار گفت چه جوری ممکنه بچه رو بیارین خابم بچه رو برد وقتی پوشکش رو باز کرد پسرم شروع میکنه به ادرار کرد میپاشه به پرستاره و مرخص میشیم جواب تست زردی اومد رو ۹ بود بچه بردیم بستری تو یه اتاق ۱۰ تا خانم زایمان کرده بود همه سزرین و خودشون کاراشون میکردن و منی ک طبیعی بودم خابیده شیرمیدادم نمیتونستم بشینم درد داشتم منم از تجربه من از زایمان طبیعی خیلی عذاب کشیدم
این زایمان مربوط به پنج سالو نیم پیش هست وکلی نوشتم
مامان شاهان جان مامان شاهان جان ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت۲
صبح سه شنبه بود ک فاصله دردا ب ۷دقیقه رسید و مجدد رفتم ان اس تی، گفت برو هروقت دردات ب پنج دقیقه رسید بیا و بعد معاینه گفت دهانه نرمه ولی بستس و من مجدد برگشتم خونه و رفتم زیر دوش و با وجود درد اسکات میرفتم و قر میدادم، یکم ب اجبار همسرم ناهار خوردم و یک ساعت بعدش ک دردام شد هر۵دقیقه دوباره رفتم و گفت دهانه یک سانته برو دردات بشه۲دقیقه بیا
عصر ساعت حدودای۴بود ک دیگه طاقت نیاوردمو باهمسرم رفتیم بیمارستان بعد معاینه گفت۴سانت و بازم میخواست بستریم نکنه ولی من فاصله دردام شده بود هر ۱دقیقه و دیگه نمیتونستم برگردم خونه، بستری شدم و بعد رگ گیری ماما بهم ورزش داد و معاینه کرد و کیسه آبمم آسیب دید و قطره قطره خون و آب ازم ریخت، من بین دردام ورزش میکردم و لخته های خون ازم میریخت، بشدت گرسنم بود و ضعف داشتم ولی نمیتونستم چیزی بخورم چون از شدت فشار حس تهوع داشتم، حس فشارم ب حدی رسید ک احساس میکردم ی توپ بزرگ توی شکمم میخواد رحممو پاره کنه، ماما اومد معاینه کرد و با تعجب گفت چطور انقد سریع پیش میری و منو برد ب اتاق زایمان