چقدر مادربودن سخته
گاهی اوقات از این مسئولیت خسته میشم..پسرمو خیلی دوست دارم ولی خسته میشم از اینکه همش باید ۲۴ ساعت وقت و انرژیمو بزارم.. گاهی دلم تنگ میشه به روزای قبل بارداری..دلم میخواد یک روز دوباره اون روزا رو تجربه کنم..بدون نگرانی.بدون استرس.بدون بی خوابی..
از صبح پسرم همش بی قراری میکنه کلافه ام کرده..شوهرمم از صبح میرم ساعت یازده شب میاد واقعا انرژیم ته کشیده..صدای گریه ش مثل پتک توی سرم میخوره عصبیم میکنه..خدا خودش این دوران مزخرف دندون دراوردن رو زودتر برام رد کنه..
دوسه روزه نرفتم حموم..حالم از شرایطم بهم میخوره

من یه آدم جدی ام..و الان تمام انرژیمو میزارم که برا پسرم خندون باشم همش..ولی وقتی میبینم منی که دارم انقد سختی میکشم باز هر کی میرسه دهنشو باز میکنه و اظهار نظر میکنه واسه تعداد بچه دلم میخواد با پوشک بچم بزنم تو صورتش
یا حتی شوهرم وقتی اسم بچه دومو میاره تو صورتش نگاه میکنم باخودم میگم این بشر چی میدونه از من..با اینکه خیلی کمکم میکنه ولی واقعا فکر میکنم درک نمیشم😵‍💫

تصویر
۱۲ پاسخ

فک کنم کل مادرایی ک بچه شون تو این رده سنیه همین حسو دارن یکیش خودمن 🥲انشالله خداسلامتی ب بچه ها وخودمون بده این روزاهم میگذرن

هرکی الان به یه مادر بگه یکی دیگه بیار قطعا تو فضا و دنیای دیگه سیر میکنه، واقعا نمیفهمن ثانیه به ثانیه و لحظه به لحظه ش چطوری میگذره که این حرفو میزنن…..

تا ابدددددد حق خاهر ماهم در همین وضعیت ب سر میبریم مادر بودن خیلی سخته در عین حال لذت بخش خدا ب هممون قوت بده ک از پسش بر بیایم

خوبه باز شوهرت کمک میکنه من که هیچی مث چوب خشک فقط یه قربون صدقه میره بوسش میکنه میده بغلم.
24ساعتم خونه باشه یه ساعت نگه نمیداره

همه همینیم عزیزم ولی لذتشو ببر از این روزا درسته سخته ولی زود گذراست سختی داره ولی وقتی میبینی میخنده انگار دنیا بهت میدن هر بار ک ی حرکت از خودش نشون میده زندگی لذت بخش تر میشه برات من اون روز دخترم منو بوسید درحال شستنش یعنی فک نکنم هیچ بوسه ای شیرین تر از بوسیدن از طرف بچه نباشه الان میگم بوسم کن بوس میکنه شماها هم اینارو ببینین خستگیتون رفع میشه

حق👌منم دیگه خسته شدم

منم همینطور حرفای منو زدی امروز دیگه واقعا کم‌آوردم نشستم کلی گریه کردم خسته شدم کاش یکی بود درک می‌کرد ی کمکی می‌کرد

کاملااا درکت میکنم
انگار حرفای دلم

ومنی که ۳تا بچه دارم واقعا خسته ام الان یه دل سیر گريه کردم واقعا نمیکشم باز خداروشکر میکنم پدرومادرم هستن کمک میکنن وگرنه تا الان مرده بودم ولی باز دلم میخواد دو روز راحت بخوابم بچه گريه کرد صدبارشب بلندنشم حتی نمیتونم یه چایی بخورم 🥺

عزیزم خیلی سخته مواظب خودت باش

منم همینم با دوتا بچه پشت سرهم

آخ همش حرفای دل من بود

سوال های مرتبط

مامان یاسین مامان یاسین ۲ سالگی
خدایا نمی‌دونم چمه همش سردرد می‌خوابم سردرد بیدار میشم سردرد کلا خستگی وقتی خوابمم خسته میشم البته پسرم خیلی بدخوابه شاید به این ربط داره قبلا ها مامانم و بابام خیلی بحث و دعوا داشتن حرسم می‌گرفت از دست مامانم ولی خودم الان از مامانمم بدتر شدم به شوهرم همش گیر میدم سرش همش غر میزنم دعوا میکنم تو بچه داری کسی نیست که حتی موقع دسشوییی رفتن بزارم پیشش پسرمم نمی‌دونم ازم چی میخواد کلا به خودم چسبیده شاید باور نکنید بخدا اصلا حتی رو زمین نه میشینه نه دراز می‌کشه رو شکم میخوابونمش که حداقل سینه خیز رفتن رو یاد بگیره همین که میزارمش گریه می‌کنه و جیغ میزنه که برش دارم وقتی میخواد با اسباب بازی هاش یکم بازی کنه هم باید بین پاهام بشینه و بازی کنه وگرنه نمیشینه تا شب بدجور خسته میشم بعدش با شوهرم دعوا میکنم که کمکم نمیکنی اونم باهام دعوام می‌کنه که درکم نمیکنی کارام سنگینه ولی باز وقتایی که بتونم کمکت میکنم منم خسته میشم . اصلا به کمک شوهرم احتیاجم ندارم فقط دلم میخواد که شبا حداقل وقتی خستم و از خستگی بغض کردم بهم یکم آرامش بده بگه می‌دونم خسته می‌دونم تو هم تو این زندگی زحمت می‌کشی ولی بجاش شبا که پسرم خوابه میگه نوازشم کن تا خوابم ببره منم وقتی میگم خسته بهم میگه فلانی میگه زنم هرشب نوازشم می‌کنه تا بخوابم منم شروع میکنم به جیغ داد که من آشغال به درد نخورم برو با هرکی دلت میخواد ازدواج کن و .....
مامان دلین مامان دلین ۲ سالگی
چند روزه متوجه شدیم عروس خالم پسرش ۲ ساله نشده ۴ ماهه بارداره
البته جسه و هیکل درشت داره از منم یه ۳ یا ۴ سالی کوچیکتره از وقتی همه فهمیدن مامانمو شوهرم میگن دختر توام بزرکتر شد یکی دیگه بیار تفاوت سنیشون کمتر باشه هردوتاشونو باهم بزرگ کن قبل به دنیااومدن دلین دلم میخواس ۴ تا بچه داشته باشم ولی اینقدر ک دلین اذیتم کرده هرکی بم میگه میگم همین یکی بسه شوهرم هر گلی میخواد بزنه به سره همین یکی بزنه هرچی داره و‌نداره برا دلین باشه دلم بچه دیگه میخواد چون بچم تنهاس وقتی از صب تا شب با منه باباش ک میاد خونه یه عالم‌ذوق میکنه بااینکه همش من باهاش بازی میکنم شعر میخونم یا مامان بابام میان خونمون کلی ذوق میکنه دست میزنه دلبری میکنه براشون ولی فکرشو ک میکنم دلم میخواد بشینم گریه کنم این مدت هم یکسره خونه مامانم بودم چون تنهایی نمیتونسم از پس دلین بربیام غیر از اون صدای جیغ دلینا میاد عصبی میشم باهمه بد حرف میزنم حتی از وقتی دلین به دنیااومده فاصله رابطه نزدیکی کردنم و حسیم به شوهرم خیلی بد شده حسی به شوهرم دیگه ندارم و حتی ازش بدم اومده بااینکه خیلی کمک حالم بوده تو این مدت خونه تکونی کرده برام هرکاری ک خوشحالم کرده انجام داده با اون خستگیش هرکار گفتم انجام داده از خودش و شکمش میزنه بخاطر من خیلی کارا کرده برا ارامشم ولی دست خودم نیس خیلی وقتا باهاش بد رفتاری کردم دلم براش میسوزه اما چیکا کنم هر دفه میاد سمتم خودمو با یه چی دیگه سرگرم میکنم یا میاد بغلم میکنه حس بد دارم بش جوری ک دلم میخواد خودمو از بغلش بکشم تا میبینه دلین خوابه میگه بیا بغلم من هی میگم خستم و واقعا هم خستم حوصله ندارم دلم میخواد تنها باشم بدون دلینو شوهرم
دلم میخواد برم تور برم سفر با دوستام