سوال های مرتبط

مامان گندم💕 مامان گندم💕 روزهای ابتدایی تولد
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۴ ماهگی
*پارت ششم*


منو بردن ریکاوری و به شدت اونجا چون سرد بود با اینکه پتو هم داشتم لرز کرده بودم...
بعد یه خانم اومد حالمو پرسید و یکم شروع کرد شکممو تا اونجا که میتونست چلوند و ماساژ داد در حد چند ثانیه.. چون هنوز بی حس بودم چیزی زیاد درد حس نکردم..

بعد دوتا نوزاد انگار تو ریکاوری بودن صدای یکی آرومتر بود صدای یکی جیغ وحشتناک که فهمیدم اون جیغ جیغو بچه منه🤣🤣

آوردن گذاشتنش رو سینم و سینمو یکم مک زد و یکم آروم شد بعد دوباره بردش...

حدود ۱ ساعت تو بخش ریکاوری بودیم که بعد اومدن و منو دیگه ببرن بخش..
همون قسمت خروجی دوباره یه خانم دیگه اومد منو ماساژ رحمی داد که دروغ نگم اون وحشتناک درد داشت چون بی حسی رفته بود
البته از اتاق عمل پمپ درد هم داشتم دردی حس نمیکردم تا اینکه شکممو ماساژ دادن..

بعد بچه رو روی سینم گذاشتن و من اونجا تازه اشک شوق ریختم که واقعا این بچه و زحمات ۹ ماهه ی منه روی سینمه🥹🥹🥹

همینطور که منو میبردن یهو همسرم و مامانمو و بابامو بالا سرم دیدن و کلی مبارک باشه و قربون صدقه منو بچه رفتن منم هم میخندیدم هم اشک میریختم😅

دیگه منو بردن تو اتاقم و بچه رو هم گذاشتن توی تخت شیشه ای کنارم که هر از گاهی بهش شیر بدم..

منم هی نگاهش میکردم باورم نمیشد این فسقلی از شکم من درومده🥹🥹

خلاصه هی پرستارا میومدن بهم سر میزدن، یکی برام غذا میاورد، یکی سرم میزدم، یکی کارهای لازم بعد عمل اومد بهم گفت، یکی کمکم می‌کرد راه برم...
از برخورد پرسنل واقعا راضی بودم و رسیدگیشون خیلی خوب بود🌸🌸
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۷ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۰ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان دختر کوچولوم مامان دختر کوچولوم ۴ ماهگی
پارت دوم اتاق عمل
منو بردن اتاق عمل دکتر بیهوشی یه خانوم مهربون بود اصل اون آمپول سری دردی نداره برام زد کفت سریع دراز بکش جلو یه پارچه سبز گذاشتن منو دیگه هیچی متوجه نشدم‌ولی در کل فضا اتاق عملش خیلیییییی فان باحال بود همشون حرفا بامزه وفان میزدن من کلا استرسم صفر بود دختر به دنیا اومد بهم نشونش دادن خودم بعد ۴۰دقیقه بردن ریکاوری لرز کردم یه بیست دقیقه ریکاوری بودم بعد منو بردن بخش زنان کم کم سریم رفت دردام شروع شد دردش از پریودی بیشتر ولی قابل تحمل من بیمارستان دولتی سزارین شدم خودشون بدون اینکه درخواستی بدم برام پمپ درد گذاشتن …
یه خانوم ماما اومد فشارم داد حسابییی دوباره گریم دراومددد چهار صبح بهم اجازه دادن آبمیوه یا چای شیرین بخورم آبمیوه طبیعی خوردم
صبح گفتن باید راه بری وایییییی از راه رفتنش نگم واقعا درد داشتتتت یکسره جیغ کشیدممم ولی تلاشمو‌کردم راه برم شکممم خوب کار کرد بهم شربت دادم خوردم تا روز ترخیص ۶بار شکمم کار کرد 🤣🤣۵شنبه شب سز شدم شنبه مرخص شدمم
البته شنبه ظهر مرخص شدم دیگه دردامو با شیاف کنترل کردم الانم که خیلی اکیم شنبه باید برم واسه کشیدن بخیه
مامان دخترک مامان دخترک ۸ ماهگی
پارت سوم تجربه سزارین:
ساعت ۳ از ریکاوری بردنم تو بخش دقیقا تایم نلاقات تو بخش بودم. اتاق و طبقه م قبل عمل و بعد عمل فرق داشت و اینو هیشکی به همراهم اطلاع نداده بود و اولین ملاقاتیم که اومد که بابام بود زنگ زدیم به همسر و مادرم و بقیه که بیان اتاق جدید پیشم! تازه اومده بودن که کادر بهیاری اومدن ملاقاتیامو چند دقیقه بیرون کردن تا لباس تنم کنن قبل اون چپیده بودم زیر پتو.
به خاطر اینکه تایم رسیدنم با ملاقاتیا یکی شد نتونستم سرمو تکون ندم و حرف نزنم! یه بالشم زیر سرم گذاشتن گفتن یدونه عیب نداره. اتاقش دو تخته و به شدت کوچیک بود. تختاش موقع بالا پایین بردن تکیه گاه صدای اهن کوبی میداد که تو شب ازار دهنده بود وقتی تخت بغلی خوابه. تخت همراهم تلق صدا میداد. پس کیفیت اتاق های دو تختش خیلی بد بود. من اتاقم تو بیمارستان بهمن رو خیلی دوس داشتم تخت نو و به روز که دکمه هاش دم دست بیمار بود. این دکمه هاش پای تخت بود که اصلا کار نمی کرد. یه کنترل داشت که اونم سیم بهش بود به سختی یه جایی اویزونش کردیم دست خودم برسه بتونم بدون کمک همراه صندلیمو بالا پایین کنم.
اهان من پمپ درد هم خواسته بودم که برام گذاشتن از اتاق عمل، پرستارم تو روز عمل خانم صالحی بود که عالی بود، کادر بهیارشم عالی و مهربون بود اون روز اسم خانومه رو یادم نیس. با وجود پمپ درد سه ساعت بعد عمل برام دوتا شیاف گذاشتن. گفتن ساعت ۱۱ مایعات میخوری و راه میبریمت