۴ پاسخ

مبارک باشه عزیزممم ولی حس میکنم اگه طبیعی هم زایمان میکردی راحت بودی ها چون تو همون معاینه و خونریزی اول ۲ سانت بودی
من ۶ ساعت درد شدید و انقباض مرتب داشتم تو خونه جوری که بالشت میزاشتم جلو دهنم جیغ می‌کشیدم صبح رفتم بیمارستان گفتن هنوز یک سانتی نمیخواستن بستری کنن زنگ زدن به دکترم گفت بستریش کنین چون انقباض هام خیلی مرتب بود
خلاصه که درد من هی شدیدتر و انقباض ها مرتب تر میشد ولی دهانه رحم اصلا پیشرفتی نداشت تا عصر که بالاخره شدم پنج سانت و اپیدورال زدن و خوابیدم
به نظرم شماهایی که در همون مرحله اول میرین با درد خفیف ۲ سانت شدین زایمان های طبیعی راحتی خواهید داشت

عزیزم فامیل دکتری که شمارو سزارین کرد چیبود؟

خانما ی سوال من هفته ۳۸ و ۳ روز هستم رابطه داشتم باعث خون ریزی شد خطره ؟ باید چ کار کنم؟

عزیزم 🫠😍
عزیزم میشه بگی درد داشت بعد بی‌حسی!

سوال های مرتبط

مامان ایهان❤🥺 مامان ایهان❤🥺 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم

دیگه دکترم اومدو سریع منو سوار ویلچر کردن منو بردن سوار اسانسور شوهرم انقد با مادرمو خواهرم ترسیده بودن که حد نداشت
دیگه رفتم اتاق عمل که دوتا مرد داخلش بود 4تا خانم
منم که این صحنه رو میدیدم که دارن خودشونو اماده میکننن بیشتر هول میکردم میدم تیغ و پنساشونو اینارو دارن اماده میکنن حسابی ترس برم داشته بود خلاصه یکی از مردای اونجا برداشت دستمو گرفت حدودا 50 خورده ای سنش بود گفت دخترم این امپولو که به نخاعت بزنم دیگه هیچی حسی نداریی منم دلم یهویی گرم شد دیگه دراز کشیدمو دوتا پارچه به میله وصل کردن که من نبینیم چیزیو حدثدا ساعت10ربع بود که تو اتاق عمل بودم بیست دقیقه بیشتر طول نکشید که اون تو بودم خلاصه صدای ساکشنو شنیدم اون موقع فهمیدم شکمم برش داده بودم ولی هیچی نمیفهمیدم هیچی حالیم نبوددد دیگه دیدم 5دقیقه بعد نینیم به دیا اومد صدای گریشو شنیدم خداروشکر کردم یک بغضی کرپم که حد نداشت یهویی دیدم بچه رو اوردن کنار صورت بچم ساکت شد دیدم یهویی مژه مصنوعیمو تو دستش گرفت کشید 😂
دکتره برداشت گف عجب بچه ی حسودی داری دید مژه های تو ازش بلند تره مژه هاتو کند
خلاصه یه امپول تو سرمم زدن امپولش از اینایی بود که میزدنو میخابیدم
با اکسیژن بهم وصل کردن
دیگه گیج گیج شدم منو بردن ریکاوری تا ساعت 12و خورده ای شب بود که داخل اناق ریکاوری بودم وقتی منو اوردن خانوادم پیشم بودن گیج گیج بودم میدیدمشون ولی نمیتونستم صحبت کنم نمیفهمیدم چی. میگفتن انق که گیج بودم
ولی خداروشکر میکنم که سزارین کردم به این راحتی
مامان گندم💕 مامان گندم💕 روزهای ابتدایی تولد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۰ ماهگی
پارت ۸زایمان طبیعی بخیه رو که زد رفت دخترم کنارم بود گریه میکرد یکم آروم شد گفتم گوشیمو بدین زنگ زدم به همسرم با بی حالی گفتم بچه بدنیا آمد گفت چیکار کنم تو که انقدر درد کشیدی ..مامانم و خالم و مادرشوهرم امدن اتاق خالم خرما وکشمش بخته بود شیر آورده بود گفت از اینا بخور اونارو میخوردم که یه پرستار امد گفت زود باشین وسایلاتونو جمع کنین بریم بخش منم میرم ویلچر بیارم منم به بچه شیر میدادم بچه خوابید گفتم ماما کمک کن برم دسشویی پاهامو بشورم انقد کثیف بود گفت باشه من از تخت امدم پایین گفتم ماما من بی حال میشم دیگع هیچی نفهمیدم که یهو دیدم سرم کلی پرستار مامانم اینا گریه میکنن صدام میزدن به هوش امد دیدم با پاهای لخت توی کاشی افتادم خون ازم میره امدن توی همون جا سرم زدن به مامانم اینا گفتن مگه ما نگفتیم با ویلچر میبریمشون سرم تموم شدم من انقد بی حال بود که نگو با کمک مامانم اینا بلند شدم دوباره رفتم بیدار شدم دیدم خالم میگه قربونت برم چرا اینجوری میکنی دوباره پرستار امد سرم دیگعی وصل کرد ویلچر آوردن گفتم ماما بخدا سرمو نمی تونم تکون بدم گیج میره با زحمت رفتم ویلچر چشام سیاهی رفت گفتم خاله من صداتونو نمیشنوما که بردن دوباره توی بخش سرم زدن کلا از موقعی که رفتیم بخش هیچی یادم نمیاد فرداشو یادم میاد خلاصه اینم از تجربیات من به هیچ وجه زایمان طبیعی نکنین من چون نمی دونستم زایمان طبیعی میشم ماما هم نگرفتم خیلی بد بود هنوزم هنوزم هر شب به عنوان کابوس یاد میکنم ازش
مامان پناه💞 مامان پناه💞 ۶ ماهگی
سزارین پارت ۴
منو بردن سمت ریکاوری دیدم پناهم گذاشتن اونجا از صداش شناختم این بچه منه🥹 پرسیدم این دختر منه گفت بله امروز تو تاریخ رند اولین سزارینی ما هست این دختر خانوم ..خلاصه من داشتم عین چی میلرزیدم از سرما دوتا پتو‌ روم انداختن آقاهه اومد گفت اگه گرم نیستی یه بخاری برات بزارم زیر پتو گفتم آره خیلی سردمه .آورد بخاری از این برقی حالا زد به برق یه چیزی عین لوله بود گذاشت زیر پتوم از اون گرما میومد منم قشنگ گرمم شد🥹 یکم اونجا بودم که یه خانومه اومد گفت باید شیر بدی سینمو در اومد بچه رو گذاشت رو سینم و داشت شیر میداد به بچه و راجب این که چجوری شیر بدم و شیر دادن باید چجوری باشه داشت باهام حرف میزد بد اینکه تموم شد گفتن باید من برم بخش 😍 منو بردن سمت در بیرونی اتاق که همسرم مادرم پشت در منتظر منو پناه بودن
پناهو اوردن گذاشتم روی تخت پایین پاهای من و منو از سالن بردن بیرون همسرم مادرم منو پناه دیدن داشتن از خوشحالی بال در می‌آورند و همچنان نگران منم بودن .همسرم همش میگفت حالت خوبه چقد بی‌حالی لپمو میکشید و ناراحت بود که من تو اون حال بودم مادرمم کع همش در حال دعا کردن بود معلوم بود چقد نگرانه.. منو با آسانسور بردن سمت بخش و مادر همسرم هم پشت سرم اومدن منو بردن داخل اتاق و روی تخت اتاق گذاشتن منو که دوتا خانوم اومدن لباس هامو عوض کردن و شیاف برام ۳ تا گذاشتن و کلی ام سروم وصل کردن که تند تند میومدن سروم ها رو تعویض میکردن سروم بعدی رو میزدن.. هیچی خلاصه من بستری تو بخش بودم پناه مامان و شوهرمم پیشم بودن حال میکردن
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۰ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۴ ماهگی
*پارت ششم*


منو بردن ریکاوری و به شدت اونجا چون سرد بود با اینکه پتو هم داشتم لرز کرده بودم...
بعد یه خانم اومد حالمو پرسید و یکم شروع کرد شکممو تا اونجا که میتونست چلوند و ماساژ داد در حد چند ثانیه.. چون هنوز بی حس بودم چیزی زیاد درد حس نکردم..

بعد دوتا نوزاد انگار تو ریکاوری بودن صدای یکی آرومتر بود صدای یکی جیغ وحشتناک که فهمیدم اون جیغ جیغو بچه منه🤣🤣

آوردن گذاشتنش رو سینم و سینمو یکم مک زد و یکم آروم شد بعد دوباره بردش...

حدود ۱ ساعت تو بخش ریکاوری بودیم که بعد اومدن و منو دیگه ببرن بخش..
همون قسمت خروجی دوباره یه خانم دیگه اومد منو ماساژ رحمی داد که دروغ نگم اون وحشتناک درد داشت چون بی حسی رفته بود
البته از اتاق عمل پمپ درد هم داشتم دردی حس نمیکردم تا اینکه شکممو ماساژ دادن..

بعد بچه رو روی سینم گذاشتن و من اونجا تازه اشک شوق ریختم که واقعا این بچه و زحمات ۹ ماهه ی منه روی سینمه🥹🥹🥹

همینطور که منو میبردن یهو همسرم و مامانمو و بابامو بالا سرم دیدن و کلی مبارک باشه و قربون صدقه منو بچه رفتن منم هم میخندیدم هم اشک میریختم😅

دیگه منو بردن تو اتاقم و بچه رو هم گذاشتن توی تخت شیشه ای کنارم که هر از گاهی بهش شیر بدم..

منم هی نگاهش میکردم باورم نمیشد این فسقلی از شکم من درومده🥹🥹

خلاصه هی پرستارا میومدن بهم سر میزدن، یکی برام غذا میاورد، یکی سرم میزدم، یکی کارهای لازم بعد عمل اومد بهم گفت، یکی کمکم می‌کرد راه برم...
از برخورد پرسنل واقعا راضی بودم و رسیدگیشون خیلی خوب بود🌸🌸
مامان ماهلین 😍👼 مامان ماهلین 😍👼 ۸ ماهگی
سلام مامانا منم ۱۴۰۴/۹/۱۶ زایمان سزارین شدم 👼
یکم بخوام از تجربه ام بگم از روز زایمان ساعت ۶ روز یکشنبه بستری شدم اول بردن اتاق اماده سازی برای عمل اونجا ان اس تی گرفتن سوند وصل کردن که یکم سخت بود اونجا یکی دوساعت تحت نظرشون بودم بعد بردنم اتاق عمل هر چی از پرسنل بیمارستان بگم واقعا کم‌گفتم بقدری مهربون و خوش اخلاق بودن باعث میشد اصلا استرس نگیرم دکترمم عالی بود من خودم بقدری استرس داشتم مدام فشارم بالا میرفت مرتب دکتر خودم و دکتر بیهوشی کنارم بودن امپول بی حسی اصلا درد نداشت هیچی ادم متوجه نمیشه فقط حس داغی کمر به پایین حس میکنی که اونم اصلا ترسناک نبود اونجوری که بعضی خانوما اینجا گفتن
ساعت ۱۱ ونیم بود که دخترم و گذاشتن تو بغلم از حس اون لحظه هر چی بگم‌کم گفتم چون واقعا قابل توصیف نیس حتی گفتنش خیلی حس قشنگی بود اونجا که بی حسی انجام شد من‌کاملا متوجه میشدم که دارن میبرن شکمو یا بچه رو میارن بیرون ولی واقعا ترسناک نبود چون اصلا حسی نداری فقط در حد کش اومدن شکم بود که وقتی ورزش میکنی داخل خود اتاق عمل از دکترم خواهش کردم که ماساژ شکمی رو انجام بده تا بی حسم که اوناهم چند بار انجام دادن بعد از اتاق عمل مستقیم بردن ریکاوری من ۳ ساعتو ریکاوری بودم به خاطر بالا بودن فشارم اونجا هم چند باری فشار شکمی برام انجام دادن درد داشت نمیگم درد نداشت ولی خب چون پمپ درد داشتم درد کنترل میشد حتما پمپ درد بگیرین چون وافعا حال ادمو خوب میکنه تا بیای بخش فقط اون پمپ درد جواب میده بعد که بیای بخش تازه بهت یه شیاف میزنن به نظر من هر چه قدر پولش باشه ارزش داره بعد که اومدم بخش تا ۸ ساعت اجازه ندادن نه رو بالش سرمو بزارم نه چیزی بخورم
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۱۰ ماهگی
پارت ششم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

شوهرم همراه خدمه اونجا منو کشوندن و گذاشتن تخت بخش و زیرم و روم که کلا خون بود مشمبارو برداشت و انداخت اشغال و مامانمم زیرم ۴ یا ۵تا پوشاک بزرگ گذاشته بود تا خون اونجا جذب شه بعد دیدم سرم اینا هیچی بهم وصل نیست منم داشت دردام شدیدتر میشد هی به مامانم و شوهرم میگفتم برو پرستار صدا کن بیاد سرم مسکن وصل کنه اوناهم نمیدونم چرا نمیومدن خیلی دیر اومدن وصل کردن اینم بگم که من اولش پمپ درد میخاستم مامانم و دکتر گفت ولش کن لازم نیست دکترم همش قبلش میگفت سه تا پتدین مینویسم دردش اروم میشه مامانمم که کلا من هرچی میگم میگه نه نه و ضد من حرف میزنه به دکترم گفته بود وصل نکن وصل نکن و بخاطر همون من نتونستم پمپ درد بگیرم اینجا هم پرسیده بودم خانمای اینجا گفته بودن ولش کن
با شیاف اروم میشی و اینا اینجور شد من پمپ درد نگرفتم و اومدن یدونه سرم وصل کردن که اون سرمه یعنی برام بدترین سرم‌ عمرم بود هر قطره که اون سرمه میریخت و میرفت تو رگام درد های من شدید تر و شدید تر میشد وسطاش هی دستام جمع میکردم قطع میشد و بعد باز میکردم اینقدر دردش شدید بود که گریه میکردم و کل بخش صدای من بود بعد اینکه اون سرمه تموم شد و پرستارا دیگه دیدن خیلی جیغ و داد میزنم اومدن با حرص بهم مسکن و مخدر وصل کردن و گفتن دیگه شب بهت مسکن نمیزنیما...