پارت سوم

دیگه دکترم اومدو سریع منو سوار ویلچر کردن منو بردن سوار اسانسور شوهرم انقد با مادرمو خواهرم ترسیده بودن که حد نداشت
دیگه رفتم اتاق عمل که دوتا مرد داخلش بود 4تا خانم
منم که این صحنه رو میدیدم که دارن خودشونو اماده میکننن بیشتر هول میکردم میدم تیغ و پنساشونو اینارو دارن اماده میکنن حسابی ترس برم داشته بود خلاصه یکی از مردای اونجا برداشت دستمو گرفت حدودا 50 خورده ای سنش بود گفت دخترم این امپولو که به نخاعت بزنم دیگه هیچی حسی نداریی منم دلم یهویی گرم شد دیگه دراز کشیدمو دوتا پارچه به میله وصل کردن که من نبینیم چیزیو حدثدا ساعت10ربع بود که تو اتاق عمل بودم بیست دقیقه بیشتر طول نکشید که اون تو بودم خلاصه صدای ساکشنو شنیدم اون موقع فهمیدم شکمم برش داده بودم ولی هیچی نمیفهمیدم هیچی حالیم نبوددد دیگه دیدم 5دقیقه بعد نینیم به دیا اومد صدای گریشو شنیدم خداروشکر کردم یک بغضی کرپم که حد نداشت یهویی دیدم بچه رو اوردن کنار صورت بچم ساکت شد دیدم یهویی مژه مصنوعیمو تو دستش گرفت کشید 😂
دکتره برداشت گف عجب بچه ی حسودی داری دید مژه های تو ازش بلند تره مژه هاتو کند
خلاصه یه امپول تو سرمم زدن امپولش از اینایی بود که میزدنو میخابیدم
با اکسیژن بهم وصل کردن
دیگه گیج گیج شدم منو بردن ریکاوری تا ساعت 12و خورده ای شب بود که داخل اناق ریکاوری بودم وقتی منو اوردن خانوادم پیشم بودن گیج گیج بودم میدیدمشون ولی نمیتونستم صحبت کنم نمیفهمیدم چی. میگفتن انق که گیج بودم
ولی خداروشکر میکنم که سزارین کردم به این راحتی

تصویر
۹ پاسخ

عزیزم در کل از شرایط بیمارستانو برخوردشون راضی بودین ؟ و دکترتون چی خوب بخیه زد به موقع رسید؟

دکتر منم سکینه بزمانی بود

الهی عزیزم خوش‌ قدم باشه🥹
چند کیلو بود؟

ببخشیدا میگم دسشویی شماره دو بعد زایمان زودی میاد؟نمیدونم چرا استرس دسشویی گرفتن بعد عملو دارم😅

بعد ازینک اثرات داروها رفت ،درد و اینا چطوری بود،جا بخیه..؟

آخی خدا برات نگهداره

به سلامتی عزیزم
چرا سزارین کردن؟ علتش چی بوده؟ معاینه لگن شده بودی قبل؟ شاید لگنت کوچیک بوده

توی ریکاوری بودی نی نی کجا بود؟؟؟ نذاشتن پیش خودت باشه؟

اگه سوالی دارید بپرسید از این تجربم جوابتونو میدم

سوال های مرتبط

مامان دلانا مامان دلانا روزهای ابتدایی تولد
پارت دو

بعدش تختمو عوض کردن و منو بردن توی آسانسور، بردن اتاق عمل.

توی اتاق عمل، ساعت هشت‌ بود که رفتم. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت: «تا می‌تونی خودتو شل نگه دار.» منم باهاش همکاری کردم. واقعاً دردم نیومد و چیز وحشتناکی نبود. تا می‌تونید با دکتر بیهوشی همکاری کنید که بعداً به مشکل نخورید، چون قسمت بیهوشی خیلی مهمه.
پاهام داغ شد و دیگه حس نداشت ک عمل شروع شد

یه پرده جلوم بود که اصلا ندیدم دکتر چی کار کرد ساعت هشت و ده دقیقه بود که دخترم دنیا اومد. چیزی اصلا احساس نکردم فقط میخواستن بچه رو در بیارن یکم ام فشارم دادن، اون فشارا رو یک کوچولو احساس می کنم ولی درد خاصی نبود. تنها مشکل که تو اتاق عمل داشتم این بود که گلو مو بینیم کاملا کیپ شده بود خیلی به سختی صحبت می کردم، بعد دیگه صدای دخترم اومد لباس پوشوندن آوردنش، چسبوندنش به لپم بعد بچه رو بردنو خودشون شروع کردن به بستن شکمم. تقریبا یک ربع به ۹ بود تموم شدو داشتن بخیه میزدن کلا توی اتاق عمل هیچی دردی احساس نکردم، فقط همون اذیته بابت گلو گرفتن بینیم بودش. بعدش هم منو بردن ریکاوری. توی ریکاوری تقریبا دو ساعت نگه‌م داشتن. میلرزیدم تو ریکاوری دستام و بدنم میلرزید خیلی. ک گفتن طبیعیه هیچکس منو ندید اون موقع نه شوهرمو دیدم نه بچه رو دیدم. بعدش که از ریکاوری ام داشتم میبردنم، ساعت ۱۱ شب بود بچه رم با تخت اوردن کنارم بردن تو بخش شوهرم تازه منم اونجا دید ولی شوهرم میگه که بچه رو بهش نشون داده بودن ه
مامان معین مامان معین ۱ ماهگی
/سزارین /
پارت دوم تا جایی براتون گفتم که قرار بود ساعت 10 صبح روز پنج شنبه 26 شهریور دکترم بیاد واسه عمل همینکه آمادم کردن رو ویلچر نشوندنم بردن اتاق عمل اونجا دوتا پرستار منو خابوندن رو تخت بعد دکتر بی هوشی اومد بالا سرم بهم گفتن آماده ای گفتم آره در صورتی که وحشت کرده بودم تند تند آیته الکرسی میخوندم همینکه دوتا آمپول زدن به کمرم کلا بی حس شدم دیگه نفهمیدم وقتی شکممو باز کردن فقط لحظه ای که کیسه ابمو پاره کردن صدای ابو شنیدم که پرسرعت ازم خارج میشد وقتی صدای گریه بچم اومد انگار دنیا رو بهم دادن از بغل پرده نشونم دادن همینکه دیدمش از هوش رفتم دیگه چیزی یادم نمیاد تا لحظه ای که بردنم تو اتاق ریکاوری 2 ساعت اونجا بودم همین که چشامو باز کردم دردام شروع شد بی حسی از بدنم رفته بود انگار کمرمو از وسط نصف کرده بودن هر چی به پرستارا میگفتم درد دارم یه چیزی بهم بزنین آروم بشم میگفتن نمیشه باید تحمل کنی خلاصه هر جوری بود تحمل کردم تا اومدن لباسامو عوض کردن و منو بردن اتاق خودم بعد پرستار اومد برام شیاف گذاشت دردم آروم شد این بود تجربه من از سزارین ولی در کل بگم با همه این تفاسیر از انتخابم راضیم درسته الان درد بخیه دارم و میسوزه نمیتونم درست بخابم ولی بازم میگم راضیم 🥲
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی روزهای ابتدایی تولد
سلام مامانا
دوست داشتم از تجربه زایمانم بهتون بگم امیدوارم بهتون کمک کنه
من خیلی از سزارین میترسیدم ولی واقعا اون چیزی که میگفتن نبود البته اینم بگم بستگی به آستانه درد طرف داره
من دو سانت رحمم باز شده بود و ۳۶ هفته و ۵ روز بودم که کیسه آبم پاره شد رفتم بیمارستان بستریم کردن توی اتاق بهم سوند وصل کردن من چون از سوند میترسیدم خیلی خودمو سفت کردم و اذیت شدم ولی شل کنی راحته😅بعد سوند یکم حس بدی داره که وقتی بری اتاق عمل برات بی حسی بزنن دیگه متوجه نمیشی من پمپ درد هم گرفتم به من که خیلی کمک کرد بعد منو بعد وصل کردن یوند بردن اتاق عمل بی حسی که اصلا درد نداشت حتی از نیش زدن پشه هم کمتر یه حس خیلی خوبی تو پاها میپیچه که خیلییییی خوب بود برای من بعد ده دقیقه نی نی من به دنیا اومد ولی زمانی که به دنیا اومد بچمو ندیدم و همونجا خوابم برد بعد بیدارم کردن بردنم ریکاوری شکممو تو بی حسی ماساژ دادن و هیچییی متوجه نشدم بعدشم دیگه انجام ندادن و تموم شد و رفتم بخش ولی بچم بخاطر تنفسش ۱شب nicu بستری شد که واقعا برام عذاب بود من بچمو نه تو اتاق عمل دیدم نه بخش ۲۴ ساعت ازش دور بودم و دلم براش پر میکشید
خلاصه اون چیزی که از سزارین من خودم به شخصه شنیده بودم نبود و همه چی خداروشکر خوب بود
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۷ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۷ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان آرمان مامان آرمان ۹ ماهگی
پذیرش پول رو پرداخت کردیم به مبلغ ۲۲۵۰۰ بیمارستان موسی بن جعفر
من با همسرم خدافظی کردم با کلی نگرانی اینا از هم جدا شدیم با مادرم رفتیم بالا و باید توی نوبت میموندم تا صدا بزنن
و بالاخره نوبتم شد و منو صدا زدن رفتم سریع گفتن لباساتو در بیار لباس بیمارستان تنم کردن بعد سوند وصل کردن که اصلا درد نداشت انقد میگفتن درد داره انقد استرسشو داشتم
هیچی دیگه گفتن بیا بشین روی ویلچر نشستم بردن اتاق عمل
و دکترم هنوز نیومده بود من نشستم منتظر دکترم ساعت۹.۱۰ دقیقه بود دکترم اومد و سریع منو بردن داخل اتاق سریع انژوکت رو وصل کردن
بعد گفتن بیشین روی تخت دکتر بیهوشی اومد دوتا خانم شونه های منو محکم گرفتن و این اقا که دکتر بیهوشی بود قشنگ داشت باهام حرف میزد توضیح میداد چیکار قراره بکنه منم خودم اماده کردم و دیدم یک چیزی کشید که خنک شدم و کمرمو فشار داد
امپول رو فرو کرد داخل کمرم منو یک لرزی از ترس گرفت که نگو بعد قشنگ حس کردم خورد به اون رگ داخل نخاع داغ شدم درازم کردن دستامو بستن
و داشتن می‌شمردند خانم دکتر گفت پاهاتو تکون بده نمیتونستم سنگین شده بودن ولی حس داشتم میشکون میگرفت از شکمم حس میکردم
دکتر بیهوشی رو صدا زدن اومد یک بیهوشی با دز پایین زد و من اصلا دیگه متوجه هیچی نشدم فقط با صدای پسرم چشمام باز شد و گفتم پسرمو بدین ببینم اوردن جای صورتم واییی انقد ناز بود که نگو ساعت ۹.۲۵ دقیقه اقا آرمان بدنیا اومد