۴ پاسخ

حقیقتا گفتی که اونو تهدید کرده که به کسی نده
خب اگه من جای دوستت بودم اصلا به کسی نمیدادم و هیچی نمیگفتم البته اگه شرایط قبلا اوکی بوده سر امتحان تقلب میرسوندم به دوستم ولی باز اگه شرایط جوری بود که تقلب نمیشه رسوند باز نمیگفتم فقط میگفتم این صفحه رو بخون اون صفحه رو بخون گفتن مهمه درسته دوست صمیمیمه ولی خب اونم بهم اعتماد کرده خوبه اگه شما اعتماد کنید بهش اونم بره خیانت کنه به اعتمادتون چون میگن دوست صمیمیت خودش یه دوست صمیمی هم داره

از من میشنوی از روابطی ک صدتو میزاری طرفت نه همین حالا بکش بیرون و دیگه اسمشو صمیمیت نزار چون بعدا یه اتفاق خیلی سنگین تر میفته و تو میمونی و تموم کارایی که دلی براش انجام دادی ، دیگه بیشتر از ۱۵ سال رفاقت نداریم که من داشتم

نه بابا من می‌بودم ناراحت میشدم ولی بعضیا دیگه همین شکلین

میخواسته بگه یعنی به تو فرستادم اعتماد کردم اینبارو به کسی نده

سوال های مرتبط

مامان کارن مامان کارن ۲ سالگی
شما بیاین قضاوت کنید پوشک شیر خشک
خواهرشوهرم چند روز خونمون مهمان بود بعد تواین چند روز پسرم خیلی اذیت میکرد مثلاً خیلی گریه میکرد و جیغ میکشید پ عمه شو میزد و موهای عمه هه رو میکشید و غذا هارو میرخیت هزار جور فضولی دیگه منم مجبور شدم چند بار جلو خواهر شوهرم پسرمو زدم خیلی ام عذاب وجدان گرفتم مثلاً یک دستم به آشپزی بود یک دستم به ظرف شستن و یک دستم به پسرم بود که کار خرابی نکنه بعد امروز خواهر شوهرم زنگ زده که ها من به دخترم که سوئد داره برا تخصص قلب درس میخونه زنگ زدم و گفتم بهش در مورد رفتارهای پسرت و خودت ودخترم گفته که زن دایی خودش (یعنی من داره میگه )که پسرشو داره به سمت بیش فعالی سوق میده و میگه ببرش مهد کودک بعد من گفتم اصلا مهد کودک نمیبرمش چون دوست دارم پیش خودم باشه بعد میگه دخترم گفته تو کشور سوئد اگه کسی بچه شو بزنه سرپرستی بچه رو ازش میگیرن بعد اومده خواهر شوهرم با وقاحت تمام به من میگه تو و شوهرت بد سرپرستین اگه شما جای من بودین چی می‌گفتین بهش؟؟؟
مامان هیراد 🩵 مامان هیراد 🩵 ۲ سالگی
از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن