والا حق داری
منم چندسالی با خانواده شوهر زندگی کردم ولی خب شوهرم اینجور نبود شایدم چون من طبقه پایین بودم همچین کاری نمیکرد.
خداییش دخالتم تو زندگیم نداشتن ولی خب بخاطر شرایط از همه چی زندگیم خبر داشتن
الان ۴ساله اومدم مستاجری طبقه پایین اونام خالیه ولی خب اینجور آرامش بیشتری دارم هم بهتر میتونم زندگیمو اداره کنم هم بچه هم شوهر
ولی خب من مادرشوهرم تنها نبود پدرشوهرم بردار شوهر و خواهرشوهر هم هستن فعلا ازدواج نکردن.
شما اگه مادرشوهرم تنها زندگی میکنه و از اول هم رفتی پیشش کمی شرایطت سخت تر میشه چون فکر نکنم شوهرت بخاد بره جای دیگه.
سعی کن با آرامش به شوهرت بفهمونی نه با قهر
یا کلا خودتو بزنی به بیخیالی چون فقط الان خودت داری صدمه روحی میبینی
توخوب خونه جدا هستن گلم من پدر شوهر وخواهر شوهرم با من زندگی میکردن خونه وزندگیشون تو شهرستان ول کرده بودن اومده بودن با من زندگی میکردن فکر میکردم مهمون خونه اونام من ایقد که همه چی دخالت میکردند مثلا تلفنم زنگ میخورد میگفتن کی چی میگه مهمون خونه ام باید با نظر باباش بود خدا روشکر پدرشوهرم فوت کرد بعداز فوتش دخترش موندگار شد منم قهر کردم اونم خونه جدا گرفت راحت شدم فعلن
من تو وضعیت شما بودم حدود ۸ سال
از این که چی میخوریم و این که کجا میریم وکی میاد خبر داشتن ،پدرشوهرم که تا زنده بود ،موقعی که کسی میخواست بیاد خونم میومد سرراه وایمیستاد که اول به اون سلام کنن ،خودشون با مادرشوهرم جوجه درست میکردن تو بالکنشون، من حامله هم بودم یک لقمه نمیآوردند واسه من ،ولی اینا شریک همه چی خوردن ما بودن ،بعضی وقت ها میدیدم از اومدن شوهرم خیلی گذشته ونیومده ،بعد میدیدم رفته خونه مامانش همون جا موندگار شده ،حرف زیاده خواهر.....
خدا نسل آدم های آزار رسان رو بکنه،حالا هرکی وهرجا ،من از زنداداشم هم کم نکشیدم
واسم جالبه چحوریه . من عروسمون پیشه ماست اون طبقه اول ما طبقه پنجم البته مامانم نه من . ما برعکسیم انقدر فک کنم بیخیالیم که داداشم و زنداداشم ناراحتم میگن چرا سر نمیرنین بما اصن . 🫠🫠🫠 ما از اون ور بوم افتادیم .
شوهر منم اکثر اوقات سر میزنه اول که میاد چون اونا پایینن ما بالا
ولی دیگه خود مرد باید دهنش چفت و بست داشته باشه بدونه چی رو بگه چی رو نگه
بهش بگو سر میزنی بزن ولی دلیل نداره زیاد بمونی آدم زیاد که میشینه ناخودآگاه حرف پشت حرف میاد
حق داری
سعی کن جدا کنین خودتونو به هرقیمتی
منم شرایط شمارو دارم الان ۹سال باهمیم تو یه ساختمون.اوایل شوهرم قشنگ هرچی میشد میرفت به مامانش میگفت یا از بعضی چیزا من خبر نداشتم ولی مامانش میدونست.ولی یه بار رفتم سرگوشیش دیدم پشت من با خواهر و مادرش حرف زدن که اره زن من اومد پایین بهش رو ندید.منم دخترم تازه به دنیا اومده بود.یعنی خون به پا کردم هم مادشوهرم هم خواهرشوهرم و هم
شوهرم قشنگ شستم پهن کردم.بچه رو گذاشتم پیش شوهرم گفتم طلاقم بده.تهدید کردم گفتم زنگ میزنم به شوهر خواهرت که جلو زنش رو بگیره تو کون من نره.از اون به بعد یه جوری پشت و از اونا حرف قایم میکنه نگو.شوهر منم اول میره پایین بعد میاد بالا خونمون با این مشکلی ندارم
دقیقا تمام حرفاتا با گوشت وخونم حس کردم چون بیست سال عین خودت بودم تامرز طلاق رفتم واخرشم رفتیم مستاجری.. هنوز ازخوشحالی باورم نمیشه
حق داری ناراحت بشی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.